سرگذشت غم انگیز فردوسی و آنچه در زمان سرودن شاهنامه بر او گذشت

اینگونه میگویند که سلطان محمود غزنوی در زمان خویش ، بیش از هر حکمران دیگر به شعر و شاعرى عشق می ورزید . به همین خاطر انجمنی تشکیل داده بود که بیش از ۴۰۰ شاعر درباری در آن مشغول به کار بودند . اعظم تمام شاعران فردی بود بنام عنصرى ، وی آنقدر در دربار نفوذ داشت و مورد علاقه شخص سلطان بود که تمامی شاعران جوان برای رسیدن به خدمت محمود و گرفتن صله ، اول می بایست شعر خود را نزد عنصرى می خواندند و اگر مقبول او می افتاد آن شاعر اجازه داشت که شعرش را در بارگاه محمود بخواند .
در همان زمان که آوازه شعر دوستی و شاعر پروری محمود شهره آفاق بود ، فردوسی که روزگار را به دهقانی می گذرانید تصمیم گرفت به غزنین سفر کند . در نزدیکی غزنین به باغى با شکوه رسید . زیبایی باغ چنان فردوسی را مجذوب میکند که تصمیم میگیرد چند صباحی در آنجا به استراحت بپردازد . اتفاقا در همان باغ ۳ تن از شاعران بزرگ زمان ، عنصرى ، فرخی ، عسجدى هم در باغ بودند . وقتی که چشمشان به فردوسی می افتد احوال را جویا میشوند و او نیز داستان آمدنش به غزنین را بازگو میکند . اما آنها برای اینکه فردوسی را از قصد خود منصرف کنند و به نوعى بزرگی خود را در شاعری به رخ او بکشند ، شرطی میگذارند که ، هر چهار نفر به صورت مشترک یک رباعى بسازند و مصرع آخر آنرا فردوسی بسراید ، و اگر نتوانست از راه آمده بازگردد و از قصد خود منصرف شود ، فردوسی هم میپذیرد .
عنصرى میگوید : چون عارض تو ماه نباشد روشن
عسجدى میگوید : مانند رخت گل نبود در گلشن
فرخی میگوید : مژگانت همی گذر کند از جوشن
هیچ یک گمان نمیکردند که فردوسی بتواند مصراع چهارم را بسراید ، چون به نظر آنها قافیه دیگری وجود نداشت که بتواند سروده شود ، اما در کمال ناباوری
فردوسی میسراید : مانند سنان گیو در جنگ پشن
و چنان بود که فردوسی پیروز میشود . اما باز هم آنها نخواستند که او را همردیف خود قرار دهند و او را به نزد پادشاه برند . تا اینکه < ماهک > ندیم سلطان با طبع شاعری فردوسی آشنا میشود ، و شعر رستم و سهراب عنصرى را برایش میخواند . فردوسی در جواب میگوید که من مدتها پیشتر این داستانها را بهتر و زیبا تر سروده ام ، و داستان رستم و اسفندیار خودش را میخواند . چون داستان برای محمود خوانده میشود ، فردوسی را به حضور میطلبد و حکم میکند که از این به بعد تورا کاری نیست غیر از سرودن شعر . و مقرر میکند در ازای هر بیت شعر ، ۱ دینار طلا به او بدهند . اما فردوسی که آرزویش ساختن سدی در دیار خویش بود از گرفتن پول تا پایان شاهنامه خودداری میکند .
بعد از اتمام کار حسودان و طمع ورزان که خود را در برابر جادوی و سحر سخن فردوسی خار و کوچک میدیدند ، آنقدر در نزد شاه از فردوسی و کتابش بد گفتند ، که شاه را نظر برگشت و دستور داد بجای شصت هزار دینار طلا ، شصت هزار درهم نقره توسط ایاز غلام محمود برایش فرستاده شود . در همان لحظه فردوسی در حمام بود که کیسه های نقره به او میرسد ، چون در اولین کیسه را باز میکند ، و بجای طلا ، نقره میبیند ، با خونسردی ۲۰ هزار از آنرا به دلاک ، ۲۰ هزار را به حمامی ، و ۲۰ هزار را به ایاز انعام میدهد . و مگوید برو و آنچه دیدی را به سلطانت بازگو .
محمود چون میشنود در همان حال ناراحتی و تحت تاثیر نوچگان درباری فرمان قتل فردوسی را صادر میکند . چون خبر به فردوسی میرسد ، شاهنامه را به بهانه تصحيح از کتابدار میگیرد و شبانه از غزنین به سمت طبرستان میگریزد . از آن به بعد فردوسی در تمام مدت زندگی در فقر و تنگدستی زندگی را گذراند و زمانی که سلطان محمود به اشتباه خویش پی برد ، دستور داد که شصت هزار دینار طلا برای فردوسی روانه کنند که دیگر کار از کار گذشته بود . همنطور که فرستادگان سلطان با طبق های طلا از دروازه شهر وارد میشدند ، جنازه فردوسی روی دست مردم از همان دروازه خارج میشد .
شیخ ابوالقاسم گرگانی از علمای اهل تسنن ، چون معتقد بود فردوسی تمام عمرش را صرف ستایش گبران و پادشاهان زردشتی کرده است ، بر جنازه او نماز نخواند و اجازه نداد که در گورستان مسلمین دفن شود . او را در باغ خودش به خاک سپردند .
آری ، این بود سرنوشت مردی که در دیار خویش غریب زیست و غریب مرد ! درست است که فردوسی را از سرودن شاهنامه ، جز خون جگر و آوارگی در کوه و بیابان ، حاصلی دگر نبود ، اما گنجی را به ایران و جهان ارزانی داشت که هنوز بعد از گذشت بیش از ۱۰۰۰ سال از مرگش ، اشعارش چون ققنوسی هویت ، فرهنگ و سرشت پاک ایرانی را از زیر خاکستر بیرون میکشد و بیانگر روزهای روشن ایرانیست .
Advertisements

7 پاسخ

  1. این مقاله در مورد سرگذشت فردوسی را از سایتهای پانترکی کپی کردید یا جز سایتهای به ظاهر ملی اما نفوذی پانترک هستی …کجا فردوسی تمام عمر تنگ دست بود!!! فردوسی وقتی شاهنامه را شروع کرد محمود بچه ترک سنی مذهب زد فرهنگ ایران خردسالی بیش نبود !! کجا طلب پول کرد ؟؟!! و تازه گرفت !! اصلا محمود برای چی باید به شاهنامه زد ترک و عرب کمک مالی کند !!! خر نیستسم که تعریف کنی و بعد لابلاش تیکه ها تو بندازی !!!

    • اولا مودب باشید دوست عزیز ، من مخالفم با هر چیزی که ابتدایش لفظ ( پان ) باشد ، دوما ، این مقاله و هر چیزی که در این سایت میبینید کپی شده از جایی نیست ، سوما مراجعه کنید به کتاب ( شاهان شاعر ) نوشته ابوالقاسم حالت ، میتوانید ادعا کنید که از او تاریخ شناس تر هستید ؟ یا ادیب تر ؟ یا اینکه به ایراندوستی او شک دارید ؟ اتفاقا این داستان فرا تر از این حرفهاست اما چون نخواستم ترک های عزیز قضاوت دیگری کنند ، خیلی از بخش ها را ذکر نکردم . چهارما میتوانید به دانشنامه ایرانیکا مراجعه کنید . پنجما سپاس از شما .
      اتفاقا یکی از دلایلی که از طلا دادن منصرف شد به به جایش نقره داد همین بود که فردوسی از نژاد آریایی سخن گفته بود و ایرانی را برتر دانسته بود ، اینها چیزهایی هست که من به دلیل اینکه سوتفاهم نشود ذکر نکردم .
      بر پایه دیدگاه بیشتر پژوهشگران امروزی، فردوسی در سال ۳۲۹ هجری قمری برابر با ۳۱۹ خورشیدی (۹۴۰ میلادی) در روستای باژ در شهرستان توس (طوس) در خراسان دیده به جهان گشود.

      سال زایش فردوسی در ۳۲۹ هجری قمری از آنجا دریافته شده‌است که در یکی از سروده‌های فردوسی می‌توان زمان چیرگی سلطان محمود غزنوی بر ایران در سال ۳۸۷ هجری قمری (برابر با ۳۷۵ خورشیدی) را دریافت کرد:بدانگه که بُد سال پنجاه و هشت نوان‌تر شدم چون جوانی گذشت
      فریدون بیداردل زنده شد زمین و زمان پیش او بنده شد
      این نقل قول از ویکیپدیا هست ، کجا اینجا نوشته محمود خردسال بود ؟ نکند ویکیپدیا را هم پان ترکها مینویسند ؟ کمی سوادتان را بالا ببرید نازنین فرهاد عزیز .

      • merC az javabe kamelan ma’ghooletoon,faghat chizi ke baraam jalebe ine ke in hamvatan haye maa ke inghadr alaghe be bahs darand kami motale’e nemikonand ke aghallan khodeshoon aberooye khodeshoono nabaran

  2. Very excelent. Man kheili keif kardam va omidvaram ke hamishe movafagh va piruz bashin.

  3. فردوسی از خانواده مهمی در طوس بوده و تنها در پایان عمر دچار فقر شده اما در بیشتر دوران زندگیش به سبب داشتن اموال پدری زندگی سختی نداشته. درود و سلام بر او

  4. چون در ان زمان من وتو نبودیم که همه چیز را از زبان خودش بشنویم . هر چه بگویم غیبت است. وبتاریخ هم نمی توانیم اطمینان کنیم..یک بیت شعرش برایم گافیست… بسی رنج بردم در این سال سی. عجم زنده کردم بدین پارسی ..نور و رحمت بر روح این بزرگ مرد پارسی..

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: