نظر دکتر شاپور بختیار درباره ابولحسن بنی صدر و پاسخگویی به خبرنگاران خارجی

با مردگان خوش مروت کنید از آنک ، او نیست تا جواب شما را بیاورد " بهار "

 بازخوانی تاریخ ( قسمت چهارم )

.

انگليسی ها و آمريکايی ها از دوران گذشتهٌ  بنی صدر ، از زمانی که اين دانشجوی مادام العمر با ول گشتن در کارتيه لاتن کفش پاره می کرد ، اين تصور را پيدا کرده بودند که چون او از ديگر مخلوقات خمينی سست عنصرتر است می توان از او استفاده ای برد . به همين دليل در ماجرای گروگان گيری سفارت آمريکا چشم اميد به او دوختند . من برخلاف تصور می کنم که بنی صدر از بقيهٌ اين گروه خطرناک تر بود . وفاداريش به خمينی تا آخرين لحظه دوام داشت . می گفت هر چه امام بگوید من میپذیرم .
.
اين شخص حتی از برطرف کردن نيازهای اوليه زندگی روزمره عاجز بود . می گفت ربح با اسلام مغاير است و برای اثبات پايبندی به حرفهايش می بايست بهره و سود بانکی را برمیچیید .  برای فرار از اين دور تسلسل ، ناگزير به يک رشته بند بازی ذهنی محيرالعقول رو آورد .
.
بنی صدر، در جريانی که ايران را به سمت ديکتاتوری و ويرانی فعلی برد، عاملی تعيين کننده ومؤثر بود . در طول دوسالی که به ويرانگری مشغول بود ، همه اين فرصت را يافتند که او را بشناسند . به عنوان رئيس شورای انقلاب مسئول انتخاب خلخالی شکنجه گر است ، اين آيشمن ايران ، کسی که قبل از گرفتن جواز آدمکشی به ( صادق گربه کش ) معروف بود . او به سخيف ترين بهانه ها : زنا ، همجنس بازی ، اعتياد… عدهٌ بی شماری را اعدام کرد . آيا می شود مدعی شد که بنی صدر از اين قضايا بی اطلاع بود ؟ چطور می توان چنين ادعايی را پذيرفت ؟ کمال بی شرمی است که پس از اين اتفاقات بنی صدر هنوز از » حرمت انسانی » حرف می زند . بايد حقيقت را پذيرفت . در بارهٌ خمينی ، که کسی در اول ، او را نمی شناخت ، می شد دچار اشتباه شد ، ولی درمورد بنی صدر محلی برای اشتباه نمانده است !
.
شاهکارهای او به نتايجی انجاميد که می دانيم تا بالأخره اين جادوگر ناشی از چنگ غولی که خود از شيشه برون آورده بود ، گريخت . در اين باره خبرنگاران راديويی و تلويزيونی با من مصاحبه کردند و از من پرسيدند که آيا حاضرم با بنی صدر همکاری کنم ، جواب من اين بود : اگر در ۱۹۴۳ » لاوال » به الجزيره پناهنده می شد و می گفت این پیرمرد پتن شورش را در آورده من دیگر آماده ام که با شما همکاری کنم دوگل بدون ترديد او را محاکمه می کرد و به جوخهٌ آتش می سپرد . چطور حتی برای يک لحظه تصور می کنيد که من بتوانم با همدست خمينی و معمار آن رژيم همکاری کنم ؟ او پليدترين فرزند انقلاب خمينی است ؛ انقلابی که خود آتش بيار آن نيز بوده است .
.
شاپور بختیار ، یکرنگی صفحه ۱۴۱
.
.
پی نوشت : لاوال ( پی یر ) سياستمدار فرانسوی که از سال ۱۹۱۴  تا سال ۱۹۳۶ به دفعات به نمايندگی مجلس و سنای – فرانسه انتخاب شد ، چند بار به وزارت و در دو نوبت نيز به مقام نخست وزيری رسيد . لاوال پس از شکست فرانسه در سال۱۹۴۰ معاونت مارشال پتن را برعهده گرفت . گرايشی آشکار به نازی ها داشت و براثر فشار واعمال نفوذ آنان هم مدت ها برسر کار باقی ماند . ملاقات پتن و هيتلر را لاوال ترتيب داد . وی در سال ۱۹۴۵ در اتريش دستگير شد و در فرانسه محکوم به اعدام گشت .
Advertisements

55 پاسخ

  1. پاسخ آقای بنی صدر چه بود؟

    • بنی صدر هر آنچه را که در اینترنت نوشته میشود نمیخواند و وقت کم میآورد برایِ پرداختنِ به بسیار امورِ دیگر. با این حال، اینجانب فکر میکنم که، تا حدودِ زیادی، جوابِ ایشان (اگر وقتش را میداشت که به این بی نهایت بی انصافانه لجن پراکنی علیه خود جواب دهد) همخوانی دارد با پاسخ هایِ «ناشناس» (در زیر) به نوشته هایِ «بوتیمار» (در زیر). همۀ هم میهنان را برایِ واکسینه کردنِ خود علیهِ بی شرمانه حمله ها و ترور شخصیتی ایکه حق و نا حق کنندگان (همانندِ نویسندۀ این مغرضانه لجن پراکنی علیهِ بنی صدر در فضایِ مجازی می پراکنند، به خواندنِ تمامیِ محاور ایکه در پایانِ جفنگیاتِ این پست آمده توسطِ «بوتیمار» و «ناشناس» پست شده دعوت مینمایم. دکتر مرتضی آقامحمدی

  2. دکتر بختیار یک آدم متوهم بود که خیال میکرد که چنانچه نخست وزیر شود، مردم به دنبال وی خواهند افتاد. اینکه دکتر بختیار نگران ارتجاع آخوند بود هرگز پناه بردن وی را به آغوش ارتجاع رو به زوال سلطنتی توجیه نمیکند.
    دکتر بختیار تصور میکرد که کاری را که مرحوم دکتر مصدق نتوانست با رژیم پهلوی به انجام برسند، وی علیرغم فقدان پایگاه اجتماعی و وجاهت ملی دکتر مصدق قادر به انجام ان خواهد بود. شاید انقلاب بهمن ۵۷ جان دکتر بختیار را برای مدتی نجات داد اما قدر مسلم اگر ان انقلاب رخ نداده بود، امرای دست نشانده ارتش شاهنشاهی پس از رفتن مردم به منازلشان و ساکت شدن اوضاع خود به اشاره ارباب مو بلند آمریکایی خود بر کنار یا ترورش میکردند. هر چه باشد این ارتش سابقه برکناری بزرگمردی چون مصدق را داشت و برکناری مگس وزنی چون بختیار کار مهمی نبود. شاید بهترین شاهد بر این مدعا دیدار امرای ارتش با ژنرال هویزر آمریکایی و نوشتن طرح تسلیم ارتش به خمینی بود. بنا بر خاطرات بختیار این توافق و حتی این دیدار دور از چشم و بدون اطلاع بختیار انجام شد. حالا جای این سوال باقی است که نخست وزیری که تا این حد کلاهش برای امرای ارتش بدون پشم است، چطور میتواند اصلاحاتی را که به مردم وعده کرده به انجام برسند. آیا ارتشی که فرماندهانش حتی تره برای نخست وزیر خرد نمیکنند، از برکناری وی با یک کودتا ابا میکند. آیا براستی فرماندهی این ارتش در دست ایرانیان است یا در دست ژنرال هویزر آمریکایی؟
    از ان گذشته بنا بقول صابر الجبوری وزیر تشریفات صدام، بختیار و اویسی، نقشه ها و اطلاعات جنگی ایران را در اختیار صدام گذاشت و به صدام اطمینان داد که میتواند با حمله به ایران به یک پیروزی سریع دست یابد. چنین چیزی بهر دلیل که انجام شده باشد مصداق خیانت به کشور است و نتیجه انهم محکمتر شدن پایه های جمهوری اسلامی بود. اگر بنی صدر از سر اشتباه به خمینی اعتماد کرد، آقای بختیار با خیانت به کشور پایه های رژیم را محکم کرد و ای کاش یک جو شرف این دانشجوی مادام العمر در تمام تن آقای بختیار بود که حاضر به خیانت به کشور به بهانه مبارزه با خمینی نشد.

    • سپاس از شما به خاطر ابراز نظرتان و حمایت از فرزند معنوی روح الله خمینی، ابول حسن بنی صدر .
      .
      جواب شما در این لینک است نازنین ، دقیق بخوانید
      https://cafenadery.wordpress.com/2011/04/30/738/

      • خیلی عذر میخواهم که دفاع من از آقای بنی صدر به شما برخورد. من بیش از آنکه به فکر حمایت از این و ان باشم از سکوت در مقابل لوث کردن واقعیت متنفرم و اگر مقاله شما تا این حد یکطرفه و بی انصافانه نبود من کاری نداشتم. اعتقاد و اعتماد به خمینی هم اگر جرم باشد نه تنها یقه بنی صدر که یقه تمامی مردم را باید میگرفتید. شما بجای آنکه با علم و اطلاع امروز به قضاوت بنشینید وقایع را با دید آنروز و در ظرف زمانی و مکانی آنروز تحلیل کنید وگر نه وقتی گرد و غبار فریب و ریا نشست همه دانشمند و فیلسوف میشوند. در ان زمان یک طرف رژیم شاه بود که برخاسته از کودتای ۲۸ مرداد بود و مشروعیتی نداشت و یکطرف هم مردم بودند که شاهد بودند که هر بار که رییس جمهور آمریکا تغییر میکند و دموکراتها کاخ سفید را تسخیر میکنند، شاه تحت فشار مجبور به رعایت آزادیها و حقوق مردم میشود و هر گاه که جمهوری خواهان به کاخ سفید میرفتند و چراغ سبز به دیکتاتورها میدهند، باید شاهد سرکوب و بازداشت مبارزان سیاسی باشند. و دوباره روز از نو و روزی از نو. آیا به مردم میتوان ایراد گرفت که چرا به اصلاح طلبی چنین رژیمی اعتماد نمیکنند؟ حالا آیا مردم حق دارند از آقای بختیار بپرسند که شما که چند ماه قبل از قبول پست نخست وزیری گفتید که دریای خونی که بین مردم و رژیم شاه وجود دارد بیش از آنست که بتوان با این رژیم به تفاهم رسید، چطور به فاصله چند ماه که این دریای خون بزرگتر هم شده، پست نخست وزیری را پذیرفته؟ آیا حق دارند که بپرسند که چرا آقای بختیار فکر میکرد که کاری را که مصدق با ان وجاهت ملی نتوانست بکند (به علت وابستگی دربار به قدرتهای خارجی ) میتواند به انجام برساند؟ آیا همانطور که قبلا هم نوشتم همین قرار و مدار پنهانی امرای ارتش با آمریکاییها، انهم بدون اطلاع نخست وزیر، بیانگر درستی بی اعتمادی توده های مردم به رژیم پادشاهی نیست که آقای بختیار پست نخست وزیری اش را هم قبول کرده بودند. تصور میکنم که عدم پاسخگویی شما به سوالاتی که در کامنت قبلی هم از شما پرسیدم به دلیل آنست که به «مقتضای حرف حساب جواب ندارد» در رژیم پهلوی این سوالات جوابی نمی گرفتند.

        مقاله ای را که مرا به ان ارجاع داده بودید خواندم. اجازه بدهید که ابتدا در مورد مواردی که در این مقاله با ان موافقم صحبت کنم.
        ۱- خمینی برای ساکت کردن مردم و ادامه حکومت نیاز به بحران خارجی داشت.
        ۲- خمینی در راستای صدور ارتجاع آخوندی به تحریک تمامی همسایگان ایران پرداخت (نه تنها عراق). البته کشورهای عرب اطراف ایران به احمقانه ترین روش ممکن یعنی تحمیل جنگ به ایران متوسل شدند که نتیجه اش تحکیم رژیم بود یعنی همان چیزی که خمینی میخواست.
        ۳- ریشه اختلافات ایران و عراق به زمانهایی به مراتب پیشتر از سال ۵۷ بر میگردد. اضافه میکنم که از آنجا که در ان زمان مسابقه ای بین اعراب برای گرفتن رهبری جهان عرب درگیر بود، تمامی دیکتاتورهای دنیای عرب منجمله صدام به وضعیت جنگی بین اسرائیل و فلسطین به عنوان موقعیتی برای گرفتن موقعیت رهبری در دنیای عرب نگاه میکردند. این هم سرکوب مخالفینشان را به اسم مزدور آمریکا و اسرائیل توجیه میکرد، هم کشورشان را در بحران نگاه میداشتند که بتوانند به اسم مبارزه با خارجیها هر گونه اعتراضی به حکومت را سرکوب کنند. این از جمله همان کاری است که خود خمینی هم انجام داد. خلاصه آنکه صدام برای تثبیت رهبری خود بر جهان عرب، توجیه ۱۲ سال آماده سازی ارتش بعث و ریختن امکانات کشور در حلقوم ارتش که صدای مردم را در آورده بود و بالمال تثبیت موقعیت داخلی خودش نیاز به یک پیروزی خارجی داشت.
        حالا مساله اینست که
        ۱- مطابق اصل تناسب باید واکنش عراق به ایران متناسب با تحریکات ایران بود. اگر ایران قبل از حمله نظامی عراق به ایران، وارد عملیات نظامی بر علیه عراق نشده بود و صرفا مشغول تحریکات بود، قاعدتا عکس العمل عراقی نمیتواند حمله نظامی باشد. به همین دلیل توجیه حمله نظامی عراق به ایران با استناد و دست آویزی به تحریکات ناموجه خمینی علیه عراق مطابق اصل تناسب قابل پذیرش نیست. این تحریکات تنها علیه عراق نبود. همانطور که میدانید خمینی با گروگان گیری از آمریکاییان، آمریکا را هم تحریک نمود، با تبلیغات ضد کمونیستی و اسلامی، مسکو را هم تحریک مینمود، بالاخص با دخالت در افغانستان متحد مسکو را هم تحریک مینمود، اما هیچیک از این کشورها دست به مداخله نظامی نزدند.
        ۲- دکتر بختیار اظهار کرده که عراقیها با ایشان صحبت کرده اند. سوال من اینست که به چه مناسبت دولت عراق در مورد بحران جاری با همسایه اش باید با نخست وزیر مخلوع ایران وارد صحبت شود؟
        ۳- آیا صحبت با نخست وزیر پیشین ایران، انهم نخست وزیری که خود اپوزیسیون رژیم است، تحریک رژیم خمینی نیست؟ آیا شما میپذیرید که خمینی به خاطر چنین تحریکی دست به تجاوز نظامی علیه عراق زده و ایران را وارد درگیری نظامی با کشور همسایه نماید، انهم با خون و جان سربازان ایرانی؟

        ۵- آقای بختیار اظهار کرده اند که به سهم خود میخواستند جلوی جنگ را بگیرند. لطف کنید بفرمایید که یک نخست وزیر مخلوع انهم در کشوری که شاهد تغییر رژیم بوده، چطور و با چه ابزاری میتوانسته جنگ را متوقف کند؟

        ۶- دنیای سیاست دنیای توازن قواست. دنیای تکمیل تواناییهاست. آقای بختیار چه توانایی داشته که بتواند مورد استفاده صدام حسین قرار گیرد؟ چرا اساسا صدام با ایشان وارد مذاکره شد؟

        اما نکته ای خارج از مقاله ای که به من دادید. لطف کنید و بفرمایید که چطور آقای بختیار در زمان نخست وزیریشان قادر به انجام کاری بودند که مراد و استادشان مرحوم دکتر مصدق قادر به انجام ان نشد. همانطور که میدانید دکتر مصدق در ۳ روز ۲۵ تا ۲۸ مرداد ۳۲ از انحلال دربار و نهاد سلطنت خودداری کرد که نهایتا همین نهاد فاسد تبدیل به حیاط خلوت عوامل بیگانه شد که آمریکاییها از ان طریق توانستند کودتای ۲۸ مرداد را به انجام برسانند. ظاهرا دکتر مصدق پس از کودتا گفته بود که «…فکر میکردیم که با بستن سفارت انگلیس جلوی دسیسه ها گرفته خواهد شد نمیدانستیم که تا دربار هست انگلستان نیاز به دربار ندارد….»[نقل به مضمون]
        چرا دکتر بختیار فکر کرد که کاری را میتواند به انجام برسند که دکتر مصدق نتوانست؟ چطور فکر کرد که با وجود دربار میتواند اصلاحاتی را به انجام برسند که مرحوم دکتر مصدق نتوانست.

  3. ( کمونیست = مسلمان = تجزیه طلب = تروریست = بیگانه = ضد آزادی و دموکراسی = عامل عقب ماندگی = دشمن ایران و ایرانی )

    گر نیک بنگری همه اینها یک تن هستند.

  4. دوست عزیزم نظرات شما به من بر نخورد ، اینجا یک وبلاگ آزاد است ، شما هرچیزی و از هر کسی که میخواهید بنویسید و سند کنید . ما که بمانند بنی صدر زیر پخش نظرات ویدئو ها یمان در یوتیوب را مسدود نمیکنیم ، و دیالوگ را تبدیل به منولوگ نخواهیم کرد .
    .
    اما نکته مهم اینجاست ، در همین زمانی که ما داریم زندگی میکنیم ، سخنگوی مخالفان بشار اسد ، در تمام دنیا راه افتاده با آدمهای با نفوذ و رسانه ها و …. مصاحبه میکند و تذکرات خود را درباره با برخورد با حکومت بشر اسد میدهد و رایزنی میخواهد ، این حرف بخیتار است » جنگ مانع کار اپوزیسیون میشود » من به عراق رفتم تا صدام را از جنگ مصرف کرده و کاری کنم با منزوی کردن خمینی ، روند سرنگونی را به انجام رساند .
    .
    شما خود قضاوت کنید ، خمینی حتی جانشین برای صدام انتخاب کرده بود !! این یعنی چه ؟ با این تحریکات آبرویی برای صدام در جهان غرب باقی نگذاشته بود ، خمینی به صورت علنی به ارتش صدام دستور نافرمانی داده بود ، عشایر عراق را تحریک کرده بود ، اینها شوخی نیست ، چطور میشود آنهم صدام که در قساوت و وحشیگری اش هیچ شکی نیست ، در باهوشی اش هم شکی نیست ، با سخن ۲ نفر یا چند نفر ، چندین میلیارد پول ، مردم ، ارتش ، را فدا کند ؟ این حرف خنده دار است .
    .
    خود بختیار میگوید که : وقتی سرطان خمینی تمام جوارح ایران را گرفته بود من ۲ راه داشتم ، یا چادر وجاهت ملی بسر کنم و هیچ نگویم ، یا مانند دیگران عربده بزنم که جمهوری اسلامی میخواهم ، من نخست وزیری را انتخاب کردم ، این کار ربطی به مصدق یا ادامه راه او ندارد ،
    .
    و آخر فرض را بر این گذارید که بختیار هم مانند بزرگان و بنی صدر به خمینی لبیک میگفتند ، چه میشد ؟ او هم ماند بازرگان ، یا بنی صدر میشد ، البته با روحیه ای که بختیار داشت شک ندارم جز اولین اعدامی های خمینی بود .

    • در ضمن یک چیزی ناگفته ماند .
      بختیار میگفت » خمینی بدون بنی صدر همچنان خمینی است ، اما بنی صدر بدون خمینی هیچ است »
      .
      فکر نکنید پشمی به کلاه بنیصدر بود ، همانطور که دیدیم رییس جمجوری که تا دیروز با رای زیاد مردم به پیروزی رسیده بود ، با یک حرف خمینی از عرش به فرش رسید ، یک نفر از آن مردم بحمایتش نیامدند ، آن تظاهرات ۵۰۰ هزار نفری هم که مجاهدین بودند ، ارتش هم از جایش تکان نخورد ، البته ارتش حق داشت ، چون دل خوشی از بنی صدر نداشت ، با چشمان خودش ، در زمانی که بنی صدر رئیس شورای انقلاب بود بیش از ۵۰۰ نفر از فرماندهانش را تیرباران کرده بودند .
      .
      گفتنیها زیاد است عزیز

    • این مطلب را هم بخوانید
      .

      حسین زاهدی: در یکی از سفر هایم به ایران حدود سال ۱۳۷١ /١۹۹۲، روزی در حضور مرحوم مهندس بازرگان ‏صحبت به جنگ ایران و عراق کشید واینکه ایا ممکن بود در ان شرایط از این جنگ پیش گیری کرد؟ ایشان ‏خاطره زیر را در این زمینه نقل کردند: روزی در سال ١۳۵۹ از شورای انقلاب از من خواستند برای مشورت در مسئله مهمی در جلسه شورا شرکت ‏کنم. وقتی به جلسه رفتم دیدم اقای دعائی سفیر ایران در عراق نیز در جلسه حضور دارد. گفتند اقای دعایی ‏گزارشی دارند. اقای دعایی بیان کرد که در ماههای اخیر هر چند وقت یکبار و گاهی گاهی هرهفته مرا به ‏وزارت امور خارجه احضار و با ارائه مدارکی به دخالتها و کوشش ایران برای اخلال و اشفتگی در عراق ‏اعتراض مینمایند و من توضیح میدهم که این ها کار دولت ایران نیست و گروههای خود سرند که دنبال قدرت ‏نمایی هستند و نظایر این نوع استدلالها برای رفع اعتراض.
      .
      اما هفته گذشته صدام حسین مرا احضار کرد و پس از ‏بیان اعتراض شدید به دخالتها و اخلالها گفت این وضع برای من قابل تحمل نیست. شما بروید تهران و به اقای ‏خمینی بگویید من اولین دولتی بودم که جمهوری اسلامی را به رسمیت شناختم و اگر اجازه بدهند من (صدام) ‏خودم شخصا به ایران میایم تا با مذاکره اختلافاتمان را حل کنیم اگر مایل نیستند با من مذاکره کنند من یک هیئت ‏عالیرتبه به ایران میفرستم و یا دو لت ایران یک هیئت عالی برای مذاکره به عراق بفرستدتا اختلافات فیما بین حل ‏شود زیرا ادامه این وضع برای من قابل تحمل نیست و من برای خاتمه دادن به این وضع به ایران حمله نظامی ‏خواهم کرد. سپس اقای دعائی تاکید کرد که این ادمی است که حمله خواهد کرد.‏شورای انقلاب تصمیم میگیرد که اقای دعایی به اتفاق اقای مهندس بازرگان و اقای دکتر بهشتی برای بیان ماجرا ‏و تعین تکلیف به دیدار رهبر انقلاب بروند. در این دیدار ابتدا اقای دعایی شرح کامل ماجرا ونهایتا تهدید صدام را ‏بیان میکند رهبر انقلاب در پاسخ به او میگویند محلش نگذارید. سپس اقای مهندس بازرگان به استدلال میپردازد ‏که باید توجه کرد که امروزه موقعیت ما به علت اعمال تندی که شده ومواضع تندتری که اتخاذ گردیده است در ‏بین ملل جهان چندان مطلوب نیست و اگر گرفتار جنگ شویم کسی از ما حمایت نخواهد کرد بلکه از طرف مقابل ‏ما حمایت خواهند کرد. ازاین گذشته وضعیت ارتش به علت اعدام بسیاری از فرماندهان عالی و درجات پائین تر و ‏اهانت های بسیاری که به ارتش و ارتشیان از افراد وگروههای مختلف شده ومیشود وضع بسیار نامناسبی دارد ‏وبکلی فاقد روحیه لازم است.
      .
      از این گذشته تسلیحات نظامی ما عمدتا امریکایی است و با مشکلات میان دو کشور ‏دیگر دسترسی به لوازم یدکی مشکل و شاید غیر ممکن باشد. براینها باید اضافه کرد که جهان غرب و حتی کشور ‏های عربی محال است بگذارند ما پیروز شویم. بنا بر این باید از وقوع جنگ جلو گیری کنیم. رهبر انقلاب در ‏پاسخ میگویند گفتم محلش نگذارید. مجددا اقای دکتر بهشتی شروع به استدلال میکند اما ایت الله خمینی تا سخن او ‏پایان گیرد تحمل نمیکنند واز جایشان برمیخیزند و برای بار سوم تکرار میکنند که گفتم محلش نگذارید و بطرف ‏در اندرونی حرکت میکنند. اقای دعایی که بسیار ناراحت شده بود میگوید اقا من به بغداد نخواهم رفت اقای ‏خمینی که نزدیک در اندرونی رسیده بودند پس از تامل کوتا هی رویشان را را بطرف دعایی برگردانده ومیگویند ‏وظیفه شرعی ات می باشد که بروی وبدون اینکه منتظر پاسخ شوند به قسمت اندرونی وارد میشوند. به شورای ‏انقلاب برمیگردند و اقای دعایی بسیار ناراحت بوده در حالیکه گریه میکرده است میگوید به خدا قسم او (صدام) ‏حمله خواهد کرد. هیچ کس کاری نمیتواند بکند و مدتی بعد عراق به ایران غافلگیرانه حمله میکند.‏

      • با سلام.
        اگه ممکنه نام کتاب رو هم ذکر کنید. ارزش مطالعه دارد.
        با سپاس

      • فرهاد رضا عزیز در پایین نوشته نام کتاب و صفحه کتاب ذکر شده است ، اما دباره میگویم
        .
        کتاب یکرنگی نوشته دکتر شاپور بختیار ، البته این کتاب را زنده یاد بختیار به زبان فرانسه نوشته بود ، و بر این نظر نبود که به فارسی بنویسد ، اما بوسیله خانم مهشید امیرشاهی به فارسی ترجمه شده ، که به گواهی خود نویسنده از خودش بهتر ترجمه کرده است

      • سپاس. دانلود کردم عزیز

      • ۱- آنوقت در شرایطی که حتی سران رژیم نمیتوانستند جلوی جنگ را بگیرند چطور نخست وزیر مخلوع ایران یک تنه میتوانست جلوی جنگ را بگیرد؟ چطور بنا به گفته آقای بختیار، ایشان در مذاکره با صدام میخواستند جلوی جنگ را بگیرند؟
        ۲- کسی منکر تحریکات خمینی نیست منتهی این تحریکات تنها بهانه جنگ را برای ارتش آماده عراق فراهم کرد. همانطور که سازمان ملل هم براستی گفته است، جنگ را عراق شروع کرد، گر چه این تحریکات در ایجاد جنگ مقصر و موثر بودند.

  5. .موشی درخانه تله موش دید، به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد همه گفتند: تله موش مشکل توست! بما ربطی ندارد! ماری درتله افتاد و هنگامی که زن خانه خواست مار را آزاد کند مار زن خانه راگزید .. از مرغ برای زن سوپ درست کردند و گوسفند را برای عیادت کنندگان سربریدند .. زن خوب نشد و مرد .. گاو را برای مراسم ترحیم کشتند و

    تمام این مدت موش در سوراخ دیوار مینگریست و میگریست ..

    • آن موش‌ بختیار بود. فرماندهان بزدل ارتش مرغ بودن و ملت گوسفند. گاو‌ها نیز روشنفکران ملی‌، مذهبی‌ و کمونیست گرفته تا خود آخوندها که مثل گاو سرشونو پایین انداخته بودن و نمیدنستن چی‌ میل میفرمایند.

    • البته اگر موش داستان شما بختیار باشد، که ان موش هم جان سالم بدر نبرد و نهایتا جانش را از دست داد. از ان گذشته اگر گاو و مرغ و گوسفند شما هم آنهایی باشند که گفتید که آنها هیچکدام نگفتند «به ما چه» آنها گفتند که چنین اتفاقی نمی افتد چون خمینی قرار نبود که حکومت کند، بلکه قرار بود که به قم برود و مشغول طلبگی شود.

  6. این گونه تاختن به فردی که بر سر پیمانی که با مردم خویش بسته تاکنون وفادار مانده دور از انصاف است . انگ زدن به سیاستمداران بزرگ و اگاهی همچون آقای بنی صدر سیاستی است که سالیان دراز توسط جمهوری اسلامی برای دور نگهداشتن دست مردم از افراد دارای پتانسیل رهبری بکار گرفته می شود . آقای بنی صدر آیت اله منتظری مهندس بازرگان و….. می توانستد با عافیت طلبی و سازش با دیکتاتور زمانه بر سر مسند قدرت (در عرش) بمانند . در ضمن گناه آقای بنی صدر از عدم حمایت مردمی که او را به مسند قدرت نشاندند چیست ؟
    بیایید به دور از حب وبغض و پیروی ازمنافع فردی و جناحی به مطالعه تاریخ انقلاب اسلامی بپردازیم تا خادمان را قدر بشناسیم و خاِِئنان را بر فرش . واز تکرار نا پسند های تاریخ جکوگیری کنیم .

    • حمید دوست عزیز سپاس از شما
      اما یک نکته ، چرا شما از درون حکومت خمینی مسائل را نگاه میکنید ؟ چرا عیار سنج شما ، ایستادن جلو خمینی یا سازش کردن با اوست ؟
      چرا نمیگویید که این نکبت میتوانست بر ما نازل نشود ؟ چرا نمیگویید که بختیار هشدار داد ؟ چرا نمیگویید بختیار گفت یک آدم دمکرات برای خلاص شدن از دست یک دیکتاتوری ، دست بدامن ملا و آخوند نمیشود ؟
      چرا نمیگویید که بختیار گفت مخالف جمهوری نیستم اما ، اگر خمینی بیاید و قدرت بگیرد به هیچ کس مجال نخواهد داد ؟
      .
      اینکه ما بشینیم و بعد از باج دادن به خمینی ، و در دل آن نظام منحوس ، خادم و خائن را تعیین کنیم ، فکر نمیکنم درست باشد ، آن لحظه سرنوشت ساز همان زمانی بود که آن کسانی که پیشبینی کرده بودند بعد از ورود خمینی چه اتفاقاتی می افتاد ، به خمینی باج ندادند ، بختیار هیچگاه کلیت رژیم خمینی را برسمیت نشناخت ، این مهم است ، نه اینکه ایران را دو دستی تحویل ملا بدهی بعد ، فرار کنی و علیه فرزند نامشروع اعلام جهاد نمایی !
      .
      بختیار ۱۰۰ بار به بازرگان گفت ، به اصحاب رسانه گفت که بعد از ورود خمینی اولین قربانیان او شما ها هستید

  7. با همهٔ این حرفها که من قبول دارم به هر حال همیشه دنیا یک جور نمیمونه افکار عوض می‌شه . آیا می‌شه کسی‌ که گناهانی رو انجام داده بخشید؟! مثلا بنی‌صدر رو ؟ آیا الان با این صحبتهایی که میکنه نباید به حرفش گوش داد چون اشتباه کرده ؟ من فکر می‌کنم ملت هم اشتباه کردن توی این جریانات . هیچکس کامل نیست

    • چرا دوست عزیز میشه به حرفش گوش داد ، آقای بنی صدر در خودش انقلابی رخ داده و دیگر آن آدم ساده ۳۰ سال پیش نیست ، این قبول ، اما ای کاش ایشان با تخریب دیگران برای خود اعتبار نخرد ، کار خودش را بکند ، کسی را هم قبول ندارد ، مهم نیست ، نظر شخصی اش است و محترم ، اما بدگویی چرا ؟ حذف کردن نخبگان چرا ؟
      .
      ایشان فکر میکند خودش عوض شده ، اما دیگران در همان ۳۰ سال پیش مانده اند و عوض بشو نیستند

    • من 62 سال دارم و محقق و فوق دکتری دارم و در انقلاب علیه شاه شرکت کردم و در جنگ دورۀ سربازی و دورۀ رزرو را با درجۀ ستوانیکمی گذراندم. من خاینِ به میهن، شاپورِ بختیار، را هرگز نمی بخشم. کورشی بنی صدرِ ایران، با لجن پراکنی هایِ شماهایِ بی وجدان، هرگز لکه بر نمیدارد. آنانی که دور گود می نشینند نمیدانند که آنانیکه وارد عمل/کار زار و انجامِ عملی میشوند، ممکن است که مرتکبِ ناخواسته کوتاهی هایی بشوند؛ که در جریانِ عمل دست به تصحیحِ آن میزنند. وقتیکه عزیز بنی صدرِ ایران شروع کرد به نوشتنِ کارنامه (تا خمینی ناچار از رو کردنِ چهرۀ ضد مردمی اش شود)، تصحیحِ خوشبینی اش (را که همۀ ایران به آن مبتلا بود و وعده و وعیدهایِ دمکراتیکِ خمینی را در نوفل لوشاتو باور کرده بود) را آغاز کرد. شمایی که با نامهایِ گوناگون رنگِ لوگویتان (منافقانه) هی عوض میشود، کمی از بی انصافی و بی وجدانیِ خود شرم کنید. بروید جلویِ آینه و بنگری آیا خباثتی در ذاتِ خود نمی یابید. ایران به خاطرِ خدماتِ بنی صدر است که در جنگ توانست جلویِ صدام را سد کند. مطمین باشید که، اگر آن دنیایی که میگویند وجود دارد وجود داشته باشد، از خدا به خاطرِ این سعیِ در خر کردنِ مردم، به خدا ظکایت خواهم کرد. شما دارید حق و ناحق میکنید؛ با لجن پراکنی اتان علیهِ بنی صدر و با ماله کِشی بر رویِ خیانتِ خاین-بختیار (لعنتِ خدا بر وی باد). استقلال، آزادی، جمهوری ایران. مرگ بر ولایت فقیه و مرگ بر شاه و ملاشاه و نوکرمآبی و سروری طلبی بر مردم و خود را خری بینی. با زبان عامیانه نوشتم و لعنت خدا/اهورامزدا بر ش، و ملاشاهی و شاخنشاخی

  8. (متن كامل پیام خمینی احمق به مناسبت پذیرش قطعنامه 598)
    ما بر سر شهر و مملكت با كسی دعوا نداریم. ما تصمیم داریم پرچم لا اله الا اللّه را بر قلل رفیع كرامت و بزرگواری به اهتزاز درآوریم.

  9. جناب بوتیمار شما پرسیده اید که :
    «نمیگویید که بختیار هشدار داد ؟ چرا نمیگویید بختیار گفت یک آدم دمکرات برای خلاص شدن از دست یک دیکتاتوری ، دست بدامن ملا و آخوند نمیشود ؟»

    من البته تا آنجا که توانستم به شما پاسخ دادم اما آنرا بازتر میکنم. آقای بختیار میخواست برای رهیدن از خطر شیخ به دامن شاه پناه ببرد و حکومت شاه را نگاه دارد. مساله اینست که حکومت شاه حکومتی اصلاح ناپذیر بود و این اصلاح ناپذیری را هم در جریان ملی شدن صنعت نفت با کودتا علیه نخست وزیر منتخب مردم (دکتر مصدق) نشان داد و هم با سرکوب گروه های مدنی از قبیل جبهه ملی در سال ۴۲. این اتفاقا شعور توده های مردم را میرساند که به رژیم شاه اعتماد نکردند و نگذاشتند که حکومت شاه اینبار هم با دسیسه چینی جنبش مردم را سرکوب کنند. اگر آنچیزی که بختیار میخواست به انجام رسیده بود و مردم به خانه ها باز میگشتند، حکومت شاه نفس راحتی میکشید و پس از تغییر کابینه در آمریکا و روی کار آمدن جمهوری خواهان، که معمولا با دادن چراغ سبز به دیکتاتورها برای سرکوبی مردم همراه است، هم گروه های مدنی را سرکوب میکرد، هم رهبران مخالفان را دستگیر میکرد و هم اختناق را تا مدتی نامعلوم دوباره برقرار میساخت. دکتر بختیار هم در بهترین حالت به سرنوشت علی امینی دچار میشد. اگر هم واقعا قصد عملی کردن وعده هایش را به مردم هم داشت درست مثل مرحوم دکتر مصدق با کودتا کنارش میگذاشتند و باید مثل وی در غربت تبعید دق مرگ میشد. یا آنکه باید وعده هایش به مردم را به دست فراموشی میسپارد و جذب سیستم شاه میشد که البته در اینصورت نه تبعید میشد و نه خانه نشین اما تا ابد بد نام میشد.
    اتفاقا شاهد از غیب رسید و فرماندهان ارتش شاه، که بختیار از آنان در خاطراتش به عنوان «حشرات الارض » یاد میکرد با زد و بند پنهانی (حتی دور از چشم آقای بختیار) با ژنرال هویزر عمق فساد و اصلاح ناپذیری رژیم شاه را برملا کرد. آیا با اتکا به چنین نظام وابسته و فاسدی آقای بختیار قصد عملی کردن وعده هایش را داشت!!!!؟؟؟؟؟
    خلاصه آنکه این درست است که یک آدم دموکرات دست به دامن شیخ و ملا نمیشود تا از دست دیکتاتوری خلاصی یابد اما یادتان باشد که ایضا یک آدم دموکرات دست به دامن شاه و ارتجاع دربار وابسته به اجنبی هم نمیشود تا از خطر شیخ خلاصی یابد. اصلا کار یک نیروی دموکرات این نیست که بین بد و بدتر انتخاب کند. کار یک نیروی دموکرات ایجاد آلترناتیو مردمی و دموکراتیک است تا مردم بتوانند از دست تمامی نیروهای ارتجاعی خلاصی یابند.

    گفته اید که :
    «چرا نمیگویید که بختیار گفت مخالف جمهوری نیستم اما ، اگر خمینی بیاید و قدرت بگیرد به هیچ کس مجال نخواهد داد ؟»
    ۱- البته بختیار اینرا گفت اما با پناه گرفتن پشت شاه. این یعنی حفظ شاه به بهانه خطر شیخ که تنها به نفع حکومت وابسته شاه تمام میشود که طبعا قابل قبول نیست.
    ۲- آقای خمینی قرار هم نبود که بیاید و قدرت را بدست گیرد. آقای خمینی خلف وعده کرد و البته و صد البته آقای بختیار هم نه گوی بلورین داشت و نه علم غیب که از خلف وعده آقای خمینی اطلاع داشته باشد، که اگر داشت از زد و بند پنهانی سران ارتش شاه با هویزر بی خبر نمی ماند و بقول خودش خبر تسلیم ارتش را از رادیو نمیشنید.

    گفته اید که :
    «چرا نمیگویید که این نکبت میتوانست بر ما نازل نشود »
    برای آنکه رژیم خمینی دنباله رژیم شاه است. در واقع جمهوری اسلامی بدست دنباله های معمم کودتای ۲۸ مرداد بوجود آمد. اصلا علت قدرت گرفتن آخوندها عدم مشروعیت حکومت بر آمده از کودتای ۲۸ مرداد بود. حکومتی که هیچ پایگاه مردمی نداشت و تمامی احزاب و گروه ها را سرکوب کرده بود و تمامی مبارزان و آزادی خواهان از جمله خود آقای بختیار را زندانی کرده بود چاره ای جز روی آوردن به لشکریان دعا نداشت. به همین دلیل هم آخوندها از امدادات غیبی و نه چندان غیبی حکومت برخوردار بودند. در زمانی که ساواک شاه تمامی گروه های مخالف را سرکوب میکرد، آخوندها از آزادی عمل خیره کننده ای برخوردار بودند. حتی پس از واقعه فیضیه قم، آخوندها از نفوذ قابل توجهی برخوردار بودند. اینها هیچکدام تصادفی نیست! شاه تمامی مخالفان سکولار و دموکرات خود را، که میتوانستند رقیب آخوندها باشند، را زندانی کرده بود و برای گرفتن مشروعیت آسمانی در شرایطی که گرفتن مشروعیت زمینی برایش غیر ممکن بود، دست باز به آخوندها داده بود. آخوندها هم از این فرصت برای ساخت تشکیلات خود بهره ها گرفتند. کادرهای آینده خود را هم در طویله های موسوم به مدارس اسلامی تربیت کردند. ایا انتظار نتیجه دیگری داشتید. انهم در شرایطی که گروه های دیگر هیچ تشکیلاتی نداشتند.
    آنوقت آقای بختیار میخواست چنین رژیمی را، که مار غاشیه حکومت آخوندی را در دل خود میپروراند، نجات دهد انهم به اسم مبارزه با روی کار آمدن آخوند! این نقض غرض است. بنا به دلایلی که گفتم تا زمانی که حکومت شاه بر سر کار بود شبح خوفناک حکومت آخوندی بر سر ملت ما بود و بدون سرنگونی شاه جلوگیری از سلطه شیخ امکان پذیر نبود.
    اساسا تا زمانی که حکومت در ایران ماهیتی استبدادی داشته و حکومت بجای گرفتن مشروعیت از مردم، که تنها با محترم شمردن حقوق و آزادیهای مردم ممکن است، به لشکر دعا روی می آورد تا برایش مشروعیت آسمانی تهیه نماید، شبح حکومت آخوندی همیشه بر بالای سر وطنمان در پرواز است.
    تمای قرائن و شواهد نشان میدهند که در بهترین حالت، اگر انقلابی هم نمیشد، آخوندها مالا آنچنان قوی میشدند که شاه مجبور به تقسیم قدرت با آنها میشد، اتفاقی که در تاریخ ایران بی نظیر هم نیست. هر چه باشد آخوندها به حکومت مشروعیت میدادند و طبیعی است که بابت اینکار سهم خودشان را هم میخواستند.

    فرموده اید که :
    «چطور میشود آنهم صدام که در قساوت و وحشیگری اش هیچ شکی نیست ، در باهوشی اش هم شکی نیست ، با سخن ۲ نفر یا چند نفر ، چندین میلیارد پول ، مردم ، ارتش ، را فدا کند ؟ این حرف خنده دار است .»
    البته بستگی به ان دو نفر دارد. ان دو نفر اگر کسانی باشند که اطلاعات جنگی ایران را داشته باشند مثل اویسی یا آقای بختیار که در درون کشور نیروی نفوذی داشت البته که صدام دست به این کار هم میزد.
    از ان گذشته من بر خلاف شما صدام را آدم باهوشی نمیدانم. حمله صدام به کویت بطور مشخص اشتباه محاسبه فاحش وی را نشان داد، لج و لجبازی با سازمان ملل و هیات خلع سلاح هم نشان از عدم درک وی از شرایط نوین جهانی و خوابی بود که برایش دیده بودند. چوب این اشتباهات متعدد را هم با رفتن سرش بر بالای دار داد.
    به نظر میرسد که صدام بیشتر حالت قمار بازی بسیار اهل ریسک را داشت که برای قدرت نمایی تن به هر کاری میداد. چنان دست به ریسک میزد گویا چیزی برای از دست دادن ندارد.

    فرموده اید که :
    «خود بختیار میگوید که : وقتی سرطان خمینی تمام جوارح ایران را گرفته بود من ۲ راه داشتم ، یا چادر وجاهت ملی بسر کنم و هیچ نگویم ، یا مانند دیگران عربده بزنم که جمهوری اسلامی میخواهم ، من نخست وزیری را انتخاب کردم ، این کار ربطی به مصدق یا ادامه راه او ندارد ،»
    من هم اینرا نگفتم. منظور من از ادامه راه مصدق، کاری بود که در زمان نخست وزیری شاه میخواست انجام دهد، نه زمانی که از قدرت خلع شده بود. اگر یادتان باشد در زمان بدست گرفتن نخست وزیری شاه، بختیار گفت که دنباله رو راه مصدق خواهد بود. انحلال ساواک هم در استای اصلاحاتی بود که میخواست به انجام برسند. لطفا توضیح دهید که ایشان در مقام نخست وزیری شاه چطور میتوانستند اصلاحاتی را به انجام برسانند که دکتر مصدق مراد ایشان پیش از ان، انهم با ان وجاهت ملی، از عهده ان برنیامد و نهایتا بدست دربار وابسته پهلوی و با کودتای ۲۸ مرداد سقوط کرد؟ اینهمه خوشبینی ایشان برای چه بود؟
    فرموده اید که :
    «و آخر فرض را بر این گذارید که بختیار هم مانند بزرگان و بنی صدر به خمینی لبیک میگفتند ، چه میشد ؟ او هم ماند بازرگان ، یا بنی صدر میشد ، البته با روحیه ای که بختیار داشت شک ندارم جز اولین اعدامی های خمینی بود .»
    چه کسی گفته که ایشان باید به خمینی لبیک میگفت؟ مشکل اصلی ایشان به نظر من قبول نخست وزیری شاه و تلاش برای نجات حکومت وابسته پهلوی از طریق اصلاحات بود. به نظر من اگر ایشان نخست وزیری شاه را قبول نکرده بودند، در بهترین موقعیت بودند که جلوی خمینی را بگیرند.
    فرموده اید که :
    «بختیار ۱۰۰ بار به بازرگان گفت ، به اصحاب رسانه گفت که بعد از ورود خمینی اولین قربانیان او شما ها هستید»
    البته این قربانی شدن فعالین و مبارزین سیاسی در نظامهای استبدادی صرفا مربوط به نظام خمینی نبوده و تنها شامل حال بازرگان و امثال وی نمیشد. مطمئنا اگر آقای بختیار موفق به فرستادن مردم به خانه ها شده بود، خودش هم اولین کسی بود که توسط رژیم شاه از کار برکنار شده و عاقبتی بهتر از دکتر امینی پیدا نمی کرد (خوشبختانه یا بدبختانه زد و بند پنهانی فرماندهان ارتش شاه با هویزر این مساله را ثابت کرد). نگاهی به سرنوشت تیمورتاش ها و سید ضیا ها نشان میدهد که دیکتاتورها جایی که منافعشان اقتضا نماید از برکناری نزدیکترین کسانی که آنها را در قدرت گیری یاری نمودند، ابا نمیکنند. اما خمینی اصلا قرار نبود که قدرت بگیرد که بازرگان و یا بقیه مردم بخواهند از این بابت نگرانی داشته باشند. خمینی خلف وعده کرد و از این خلف وعده هیچکس منجمله آقای بختیار هم خبر نداشت.
    نظر شما را به لینک زیر جلب میکنم که مربوط به اسناد ملی بریتانیا از مذاکرات بختیار با صدام و انگلیسیهاست و اینکه صدام به این مساله بطور مشخص ابراز علاقه کرده است.
    http://radiozamaneh.com/content/بازتاب-مسائل-داخلی-ایران-در-اسناد-آرشیو-ملی-بریتانیا-۴-اختصاصی-زمانه
    این سند البته خیلی در داخل مطلب نمیرود ولی نکاتجالبی را نشان میدهد.
    اما سوالاتی که من قبلا از شما پرسیدم و شما هنوز جواب نداده اید:
    ۱- دکتر بختیار اظهار کرده که عراقیها با ایشان صحبت کرده اند. سوال من اینست که به چه مناسبت دولت عراق در مورد بحران جاری با همسایه اش باید با نخست وزیر مخلوع ایران وارد صحبت شود؟
    ۲- آیا صحبت با نخست وزیر پیشین ایران، انهم نخست وزیری که خود اپوزیسیون رژیم است، تحریک رژیم خمینی نیست؟ آیا شما میپذیرید که خمینی به خاطر چنین تحریکی دست به تجاوز نظامی علیه عراق زده و ایران را وارد درگیری نظامی با کشور همسایه نماید، انهم با خون و جان سربازان ایرانی؟
    ۳- آقای بختیار اظهار کرده اند که به سهم خود میخواستند جلوی جنگ را بگیرند. لطف کنید بفرمایید که یک نخست وزیر مخلوع انهم در کشوری که شاهد تغییر رژیم بوده، چطور و با چه ابزاری میتوانسته جنگ را متوقف کند؟
    ۴- دنیای سیاست دنیای توازن قواست. دنیای تکمیل تواناییهاست. آقای بختیار چه توانایی داشته که بتواند مورد استفاده صدام حسین قرار گیرد؟ چرا اساسا صدام با ایشان وارد مذاکره شد؟

    • بخاطر مطالبی که با خیلیهایش موافقم و با تعدادی اش هم مخالفم بسیار سپاسگزارم .
      اجازه دهید از ابتدا بگویم ، مهدی خان بابا تهرانی را حتما میشناسید ، یکی از دشمنان خونی رژیم شاه بود ، و از این آدم دل بدریا زن و نترس تر در پیروان چپ ایران من کمتر سراغ دارم ، کسی که برای قاسملو پاسپورت جعلی درست کرد و او را به ایران فرستاد ، البته الان دیگر پیر شده است و خانه نشین ، در مقابل مهدی خان بابا تهرانی که یک چپ تمام بود ، فردی از همان نسل وجود دشت بنام ، داریوش همایون که اگر کارنامه جوانی او را کنار بگذاریم ، میتوانیم او را یک راست واقعی بدانیم ، که تا زمان مرگش در بین تمامی اپوزیسون های ، نگویم داخل ایران ، اما خارج از ایران حرفش خریدار داشت .
      .
      مهدی خان بابا تهرانی میگوید ، من آنزمانی که همایون پذیرفت که به دولت بپیوندد و عضو خوانواده ای شود که ما با او درحال جنگی تمام عیار هستیم ، از همان لحظه از چشم من افتاد .
      حال ببنیم چه دلیلی داریوش همایون را وادار ساخت که به نظام بپیوندد ؟ خود او میگوید من ، در آنزمان هیچ آلترناتیوی را نمیدیدم که بخواهد نقشه راهی به ما دهد که حال ما را از این وضعيتى که هستیم بهتر کند ، یک طرف کمونیست بود و یک طرف آخوند ، بکوداامش باید پیوست ؟ گزینه ای غیر از اصلاه آن رژیم نبود ، همایون گفت ، نسل ما محکوم به اصلاح آن نظام بودیم . راه دیگری نبود . جایگزین دیگری نبود .
      .
      شما فرمودید بختیار پیشگویی نکرد ، بله نکرد ، بختیار واقعیت را دید ، او فهمید که بین کمونیست ، آخوند و شاه ، که هیچ کدامشان گزینه مناسبی نبودند ، باز شاه انتخاب بین بد و بدتر است ، او این را فهمید که باز بد از بدتر ، بهتر است . این نیاز به پیشبینی نداشت .
      .
      این را بخوانید :
      مضحک این بود که بسیاری از این «روشنفکر ها» که با بورس های تحصیلی حکومت شاه در خارج از ایران درس خوانده بودند، و بسیاری از زنانی که که بدست او از چادر و چاقچور مادر بزرگ های خودشان بیرون آمده بودند، با این نوع جبهه بندی ها، با آخوندها و بازاریان همکار شدند و ناخود آگاه بصورت ابزار موفقیت ملا ها درآمدند. بسیاری از آنان ساده لوحانه گمان می بردند که با پیوستن به انقلاب ملایان، آزادی های بیشتری برای خود و برای اجتماع ایران بدست خواهند آورد، ولی وقتی که چشم گشودند، دریافتند که فقط دیگِ بخار ملاها را در راه باز گرداندن کشورشان به قرون وسطی، بجوش آورده اند.
      ریچارد نیکسون
      رئیس جمهور پیشین آمریکا
      کتاب «رهبران»
      چاپ پاریس. 1984

      • …و در نهایت بعد از ۳۰ سال خانبابا تهرانی اعتراف میکند که : داریوش همایون راه درست را رفته بوده است ، اصلاحات ، هرچقدر که از دید ما مسخره و غیر قبل تحمل بود .
        .
        اما شاپور بختیار
        خود او میگوید که من حکم نخست وزیری را از کسی گرفتم که مصدق هم گرفته بود ، و به این هم بسنده نکردم ، چون شاه را عاملی تشریفاتی میدانستم ، تا مجلس شورا ( با وجود اینکه خود او قبول دارد که بیشتر نمایندگان مترسک بودند و رستاخیزی ) اما بهر حال برای نشان دادن بی مسولیتی و تشریفاتی بودن نهاد پادشاهی بهانه خوبی بود ، پس تا رای اعتماد نگرفتم ، به فرمان شاه قناعت نکردم ، او با این کار قانون اصول مشروطه را دوباره زنده کرد ، با وجود اینکه با ۹۰ % نمایندگان حتی میتوانم بگویم دشمن بود .
        .
        خدمت بعدی او انحلال ساواک بود ، پرداختن غرامت به جانباختگان ، مال باختگان ، آسیبدیدگان ۲۵ سال حکومت محمد رضا .
        آزادی بیقید و شرط مطبوعات ، رفتن شاه از ایران ، آزادی زندانیان سیاسی .
        مگر خواست مخالفان ، و خمینی غیر از این بود ؟ مردم برای چه در خیابان بودند ؟ مگر نه اینکه بخاطر همین خواستها
        .
        من بر این باورم که با آمدن بخیتار ، مردم انقلاب خودشان را کردند ، به خواستشان رسیدند ، کار تمام بود دیگر ، اضافه تر از آن را انحراف انقلاب میدانم ، این فرق من است با دوستانی که انحراف انقلاب را بعد از آمدن خمینی و سوار شدن بر قدرت میداند ، من وجود لاوجود خمینی را بزرگتریین انحراف انقلاب میدانم .
        .
        در ثانی بختیار حتی با سرنگونی شاهنشاهی هم مخالفتی نداشت ، اما از اصول خارج نشد ، او خمینی را زائده ای میدید که خود را بر موج توده ها سوار کرده است ، کما اینکه تا قبل از این جریانات حتی بختیار هم خمینی را صرفا یک روحانی مخالف میدید ، اما از آنجا که فهمید این آخوند هدفش چیست ، و گنده گویی هایی میکند که از جایگاه یک روحانی پند دهنده فراتر است ، خطر را احساس کرد .

      • پاسخ شما به من باز هم سوالات پایانی مرا بی جواب گذاشت، ضمن آنکه دچار مغلطه های متعددی شد که آنها را در زیر میاورم.
        فرموده اید که :
        «حال ببنیم چه دلیلی داریوش همایون را وادار ساخت که به نظام بپیوندد ؟ خود او میگوید من ، در آنزمان هیچ آلترناتیوی را نمیدیدم که بخواهد نقشه راهی به ما دهد که حال ما را از این وضعيتى که هستیم بهتر کند ، یک طرف کمونیست بود و یک طرف آخوند ، بکوداامش باید پیوست ؟»

        پاسخ من اینست که اگر هیچکدام را لایق بدست گیری قدرت نمیدانید، دنبال هیچیک نباید بیفتید. متاسفانه مشکل اساسی روشنفکر ایرانی دنباله روی است. فکر میکند که باید بین دو یا چند گزینه انتخاب کند. اصلا نه به خودش اعتماد دارد و نه خود را شایسته وضعیت بهتری از ان چیزی که هست میبیند. دنباله رو است و قدرت مدیریت و رهبری را در خود نمیبیند. به همین علت هم هست که یک قلدر بی سواد مثل رضا شاه میاید و خیل روشنفکران دنباله رو را هم به دنبال خودش میاندازد. کار یک روشنفکر ایجاد آلترناتیوی است که آنرا مناسب میبیند نه پیوستن به یکی از آلترناتیوهای موجود.نتیجه چنین ذهنیتی همین گرفتاری در دور باطل تاریخی است که در ان گرفتاریم. این برخورد انتخاب بین بد و بدتر خود علت العلل بیشتر گرفتاریهای تاریخی ماست.

        در ادامه گفته اید که :
        » گزینه ای غیر از اصلاه آن رژیم نبود ، همایون گفت ، نسل ما محکوم به اصلاح آن نظام بودیم .»
        مشکل اینست که ان رژیم به گواهی عملکرد پنجاه ساله اش اصلاح پذیر نبود. هر بار هم که مردم به قصد اصلاح ان رژیم قیام کردند بشدت سرکوب شدند. رژیم شاه هم به علت وابستگی به قدرتهای خارجی عملا خود را به آنها نزدیکتر میدید تا به مردم ایران و منافع عالیه ایرانیان. امید اصلاح از چنین رژیمی خواب و خیالی بیش نیست.

        فرموده اید که :
        «شما فرمودید بختیار پیشگویی نکرد ، بله نکرد ، بختیار واقعیت را دید ……..»
        نخیر بختیار واقعیت را ندید وگر نه به رژیم شاهنشاهی متوهم نمیشد. واقعیت را ندید چرا که واقعیت اینست که شیخ و شاه دو وجود مستقل از هم نیستند، که دنباله منطقی یکدیگرند. نمیتوان حکومت شاه را گذاشت و شیخ را زد. واقعیت را ندید چه نمیتوان با اتکا به بخش مکلای کودتاچیان ۲۸ مردادی، با بخش معمم ان به مبارزه برخاست. و سرانجام، واقعیت را ندید چرا که بدنبال و بفکر اصلاح رژیمی نمیافتاد که قبلا بزرگمرد تاریخ ایران دکتر مصدق از پس ان بر نیامد و در راه اصلاح ان رژیم بدست دربار و اربابان آمریکایی ان از حکومت ساقط شد و در غربت تبعید دق مرگ شد. اگر واقعیت را میدید با سیلی سخت واقعیت زد و بند سران ارتش با هویزر از خواب غفلت بیدار نمیشد. خاطرات بختیار را بخوانید تا بدانید که چه میگویم و ایشان تا چه حد از این حرکت یکه خوردند.

        فرموده اید که :
        «او فهمید که بین کمونیست ، آخوند و شاه ، که هیچ کدامشان گزینه مناسبی نبودند ،»
        فهمیدن این مطلب چیز مهمی نیست خیلیها این را میفهمیدند. اینرا خیلیها و از جمله آقای بنی صدر هم میدانست. به همین دلیل هم خمینی قرار بود که پس از آمدن به ایران به قم برود و کار تعیین حکومت را به مردم بسپارد. همانطور که گفتم و از بیانیه های پاریس ان موقع هم پیداست خمینی قرار بود که مستقیما به قم برود، دولت آقای بازرگان هم مسئول برگزاری انتخابات و تشکیل مجلس موسسان شده بود. همانطور که در بالا هم گفتم مشکل فهمیدن این مطالب نبود، مشکل این بود که ایشان در مقام نخست وزیر شاه و با اتکا به ان میخواستند با آخوند مبارزه کنند. این یعنی حفظ رژیم اصلاح ناپذیر شاه تحت عنوان مبارزه با شیخ. این یعنی عدم تشخیص این مطلب ساده که شاه و شیخ با هم ارتباط ارگانیک دارند و ندیدن این ارتباط ارگانیک قطعا خطایی بزرگ است.خطایی که ایشان با پذیرش نخست وزیری حکومت بر آمده از کودتای ۲۸ مرداد مرتکب شد.

        فرموده اید که :
        «……….شاه انتخاب بین بد و بدتر است »
        البته من اینرا تا حدودی در بالا توضیح دادم اما در اینجا بیشتر میگویم. این انتخاب بین بد و بدتر نوعی مساله سازی است یعنی شما مساله ای را مطرح میکنید که در عالم واقعیت وجود خارجی ندارد. ما در عالم واقعیت دو وجود مستقل شیخ و شاه را نداریم که یکی بهتر از دیگری باشد و کار ما هم انتخاب و ترجیح یکی بر دیگری باشد. در عمل ما یک حکومت شاه را داشتیم که به علت فقدان پایگاه مردمی و مشروعیت ملی (بخاطر آنکه برامده از کودتای ۲۸ مرداد بود) به آخوندها میدان میداد. پس منطقا تا زمانی که حکومت شاه برقرار بود به علت نوع پایگاه اجتماعی و طبقاتی و همچنین به علت نوع رابطه ای که با قدرتهای خارجی برقرار کرده بود، نمیتوانست به حقوق و آزادیهای مشروع مردم احترام بگذارد و در نتیجه نمیتوانست از مشروعیت مردمی برخوردار شود. از آنجا که هر حکومتی نیاز به مشروعیت دارد، شاه باید به آخرین منبع تولید مشروعیت، یعنی آخوندها میدان میداد تا برایش مشروعیت بخرند. پس شیخ و شاه دنباله منطقی یکدیگرند و با هم ارتباطی ارگانیک و منطقی دارند. حالا با برقراری و کمک به حفظ چنین رژیمی، چطور میتوان با سلطه آخوند مبارزه کرد؟ آیا حتی تصور مبارزه با شیخ در چنین رژیمی که نیاز به شیخ دارد، نامی جز توهم و خودفریبی دارد؟ با ماندگاری شاه بنظر من ملت ما هم چوب را میخورد و هم پیاز را و همانطور که در بالا هم گفتم مالا شاه باید به نوعی تقسیم علنی قدرت با آخوندها میپرداخت. هم ارتجاع شیخ را داشتیم و هم ارتجاع و استبداد شاه را.

        «……این نیاز به پیشبینی نداشت .»
        منهم منظورم از پیشبینی این نبود. منظور من از پیشبینی، چیزی جز پیشبینی خلف وعده خمینی نبود. پیشنهاد میکنم کامنت قبلی مرا (که شما به ان در اینجا جواب داده اید ) با دقت بخوانید.

        از قول ریچارد نیکسون آورده اید که :
        «مضحک این بود که بسیاری از این «روشنفکر ها» که با بورس های تحصیلی حکومت شاه در خارج از ایران درس خوانده بودند، و بسیاری از زنانی که که بدست او از چادر و چاقچور مادر بزرگ های خودشان بیرون آمده بودند، با این نوع جبهه بندی ها، با آخوندها و بازاریان همکار شدند و ناخود آگاه بصورت ابزار موفقیت ملا ها درآمدند. بسیاری از آنان ساده لوحانه گمان می بردند که با پیوستن به انقلاب ملایان، آزادی های بیشتری برای خود و برای اجتماع ایران بدست خواهند آورد، ولی وقتی که چشم گشودند، دریافتند که فقط دیگِ بخار ملاها را در راه باز گرداندن کشورشان به قرون وسطی، بجوش آورده اند.»

        البته ترکیب عقیدتی دانشجویانی که در خارج کشور فعالیت میکردند بسیار متنوع بود. در وهله اول، شخصا فکر نمیکنم که دانشجویانی که با بورس دولتی دولت ایران به آمریکا آمده بودند جرات ابراز مخالفت با شاه را داشتند. اما صرفنظر از این اشکال کوچک بسیاری از دانشجویانی که بر علیه شاه فعال بودند، بیشتر از هواداران گروه های چپ و کمونیست بودند، بعضی از گروه های ملی گرا بودند. تعداد اسلامیها بسیار کم بود. بهمین دلیل هم کسی علاقه ای به آخوندها نداشت. ضمنا انقلاب هم انقلاب آخوندی نبود، انقلاب را مردم انجام دادند و آخوند خمینی تنها سخنگوی خواستهای مردم بودند. شما دارید نقشی را به آخوندها میدهید که آنها خوابش را هم نمیدیدند. همانطور هم که گفتم مردم و گروه های مبارز انتظار حکومت آخوندی نداشتند بلکه توقع داشتند که خمینی با محترم شمردن قولها و وعده هایش به مردم در نوفل لوشاتو، حکومت را به دست مردم و به رای آرا برامده از صندوق های رای بسپارد. البته شما میتوانید از نادرست بودن اعتماد مردم به آخوندها سخن بگویید که این درست است. اما این نهایت نادرستی است که بگوییم این دانشجویان بدنبال حکومت آخوندی بودند یا تصور میکردند که آخوند به آنها آزادی خواهد داد.
        ضمنا باز این درست است که این دانشجویان با آخوندها و بازاریان همدستان شدند، منتهی با کارگران هم همدست شدند، با نیروهای مترقی و ملی هم همدست شدند. انقلاب ایران یک انقلاب توده ای بود و همه مردم از هر طبقه ای در ان شرکت داشتند. البته اگر به صحبتهای نیروهای چپ دقت کرده باشید، آنها همین تنوع طبقاتی را از علل شکست انقلاب ایران میشمارند. منتهی با توجه به حمایت شما از دکتر بختیار تصور نمیکنم که شما از ان دسته افراد باشید و من هم در اینجا این صحبتها را نمیآورم. اما اگر پیرو دکتر بختیار باشید (راست میانه) قاعدتا باید برای برکناری حکومت های استبدادی از جمله حکومتهای شاه و شیخ، بدنبال یک قیام توده ای باشید که از جمله آخوند و بازاری را هم در بر میگیرد. یعنی باید قبول کنید که در کنار بازاری و یا احیانا آخوند مبارزه کنید، البته و صد البته با هژمونی نیروهای مترقی بر جنبش.
        به گواهی تمامی اعلامیه های خمینی در نوفل لو شاتو و برنامه هایی که برای پس از سرنگونی شاه از طرف وی منتشر شد، و به گواهی مواضع اتخاذ شده از طرف خمینی در نوفل لوشاتو، این نیروهای مترقی بودند که تا آخرین روزها و ساعات انقلاب مردم بر جنبش مردم هژمونی داشتند، و اینهم از مواضع خمینی در نوفل شاتو پیداست، از قول و طرح تاسیس مجلس موسسان گرفته تا تعیین نوع حکومت بدست و رای مردم، پس از پیروزی جنبش. حتی در پیشنویس قانون اساسی که در نوفل لوشاتو نوشته شد، از اصل ضد ملی ولایت فقیه خبری نیست…………..
        صحبت در این مورد بسیار زیاد است لذا نوشتن را در همینجا متوقف میکنم و به انتظار پاسخهای شما مینشینم، بالاخص پاسخ به سوالات قبلی که هنوز بی جواب مانده.

      • پاسخ شما به من باز هم سوالات پایانی مرا بی جواب گذاشت، ضمن آنکه دچار مغلطه های متعددی شد که آنها را در زیر میاورم.
        فرموده اید که :
        «حال ببنیم چه دلیلی داریوش همایون را وادار ساخت که به نظام بپیوندد ؟ خود او میگوید من ، در آنزمان هیچ آلترناتیوی را نمیدیدم که بخواهد نقشه راهی به ما دهد که حال ما را از این وضعيتى که هستیم بهتر کند ، یک طرف کمونیست بود و یک طرف آخوند ، بکوداامش باید پیوست ؟»

        پاسخ من اینست که اگر هیچکدام را لایق بدست گیری قدرت نمیدانید، دنبال هیچیک نباید بیفتید. متاسفانه مشکل اساسی روشنفکر ایرانی دنباله روی است. فکر میکند که باید بین دو یا چند گزینه انتخاب کند. اصلا نه به خودش اعتماد دارد و نه خود را شایسته وضعیت بهتری از ان چیزی که هست میبیند. دنباله رو است و قدرت مدیریت و رهبری را در خود نمیبیند. به همین علت هم هست که یک قلدر بی سواد مثل رضا شاه میاید و خیل روشنفکران دنباله رو را هم به دنبال خودش میاندازد. کار یک روشنفکر ایجاد آلترناتیوی است که آنرا مناسب میبیند نه پیوستن به یکی از آلترناتیوهای موجود.نتیجه چنین ذهنیتی همین گرفتاری در دور باطل تاریخی است که در ان گرفتاریم. این برخورد انتخاب بین بد و بدتر خود علت العلل بیشتر گرفتاریهای تاریخی ماست.

        در ادامه گفته اید که :
        » گزینه ای غیر از اصلاه آن رژیم نبود ، همایون گفت ، نسل ما محکوم به اصلاح آن نظام بودیم .»
        مشکل اینست که ان رژیم به گواهی عملکرد پنجاه ساله اش اصلاح پذیر نبود. هر بار هم که مردم به قصد اصلاح ان رژیم قیام کردند بشدت سرکوب شدند. رژیم شاه هم به علت وابستگی به قدرتهای خارجی عملا خود را به آنها نزدیکتر میدید تا به مردم ایران و منافع عالیه ایرانیان. امید اصلاح از چنین رژیمی خواب و خیالی بیش نیست.

        فرموده اید که :
        «شما فرمودید بختیار پیشگویی نکرد ، بله نکرد ، بختیار واقعیت را دید ……..»
        نخیر بختیار واقعیت را ندید وگر نه به رژیم شاهنشاهی متوهم نمیشد. واقعیت را ندید چرا که واقعیت اینست که شیخ و شاه دو وجود مستقل از هم نیستند، که دنباله منطقی یکدیگرند. نمیتوان حکومت شاه را گذاشت و شیخ را زد. واقعیت را ندید چه نمیتوان با اتکا به بخش مکلای کودتاچیان ۲۸ مردادی، با بخش معمم ان به مبارزه برخاست. و سرانجام، واقعیت را ندید چرا که بدنبال و بفکر اصلاح رژیمی نمیافتاد که قبلا بزرگمرد تاریخ ایران دکتر مصدق از پس ان بر نیامد و در راه اصلاح ان رژیم بدست دربار و اربابان آمریکایی ان از حکومت ساقط شد و در غربت تبعید دق مرگ شد. اگر واقعیت را میدید با سیلی سخت واقعیت زد و بند سران ارتش با هویزر از خواب غفلت بیدار نمیشد. خاطرات بختیار را بخوانید تا بدانید که چه میگویم و ایشان تا چه حد از این حرکت یکه خوردند.

      • پاسخ شما به من باز هم سوالات پایانی مرا بی جواب گذاشت، ضمن آنکه دچار مغلطه های متعددی شد که آنها را در زیر میاورم.
        فرموده اید که :
        «حال ببنیم چه دلیلی داریوش همایون را وادار ساخت که به نظام بپیوندد ؟ خود او میگوید من ، در آنزمان هیچ آلترناتیوی را نمیدیدم که بخواهد نقشه راهی به ما دهد که حال ما را از این وضعيتى که هستیم بهتر کند ، یک طرف کمونیست بود و یک طرف آخوند ، بکوداامش باید پیوست ؟»

        پاسخ من اینست که اگر هیچکدام را لایق بدست گیری قدرت نمیدانید، دنبال هیچیک نباید بیفتید. متاسفانه مشکل اساسی روشنفکر ایرانی دنباله روی است. فکر میکند که باید بین دو یا چند گزینه انتخاب کند. اصلا نه به خودش اعتماد دارد و نه خود را شایسته وضعیت بهتری از ان چیزی که هست میبیند. دنباله رو است و قدرت مدیریت و رهبری را در خود نمیبیند. به همین علت هم هست که یک قلدر بی سواد مثل رضا شاه میاید و خیل روشنفکران دنباله رو را هم به دنبال خودش میاندازد. کار یک روشنفکر ایجاد آلترناتیوی است که آنرا مناسب میبیند نه پیوستن به یکی از آلترناتیوهای موجود.نتیجه چنین ذهنیتی همین گرفتاری در دور باطل تاریخی است که در ان گرفتاریم. این برخورد انتخاب بین بد و بدتر خود علت العلل بیشتر گرفتاریهای تاریخی ماست.

        در ادامه گفته اید که :
        » گزینه ای غیر از اصلاه آن رژیم نبود ، همایون گفت ، نسل ما محکوم به اصلاح آن نظام بودیم .»
        مشکل اینست که ان رژیم به گواهی عملکرد پنجاه ساله اش اصلاح پذیر نبود. هر بار هم که مردم به قصد اصلاح ان رژیم قیام کردند بشدت سرکوب شدند. رژیم شاه هم به علت وابستگی به قدرتهای خارجی عملا خود را به آنها نزدیکتر میدید تا به مردم ایران و منافع عالیه ایرانیان. امید اصلاح از چنین رژیمی خواب و خیالی بیش نیست.

        فرموده اید که :
        «شما فرمودید بختیار پیشگویی نکرد ، بله نکرد ، بختیار واقعیت را دید ……..»
        نخیر بختیار واقعیت را ندید وگر نه به رژیم شاهنشاهی متوهم نمیشد. واقعیت را ندید چرا که واقعیت اینست که شیخ و شاه دو وجود مستقل از هم نیستند، که دنباله منطقی یکدیگرند. نمیتوان حکومت شاه را گذاشت و شیخ را زد. واقعیت را ندید چه نمیتوان با اتکا به بخش مکلای کودتاچیان ۲۸ مردادی، با بخش معمم ان به مبارزه برخاست. و سرانجام، واقعیت را ندید چرا که بدنبال و بفکر اصلاح رژیمی نمیافتاد که قبلا بزرگمرد تاریخ ایران دکتر مصدق از پس ان بر نیامد و در راه اصلاح ان رژیم بدست دربار و اربابان آمریکایی ان از حکومت ساقط شد و در غربت تبعید دق مرگ شد. اگر واقعیت را میدید با سیلی سخت واقعیت زد و بند سران ارتش با هویزر از خواب غفلت بیدار نمیشد. خاطرات بختیار را بخوانید تا بدانید که چه میگویم و ایشان تا چه حد از این حرکت یکه خوردند.

        فرموده اید که :
        «او فهمید که بین کمونیست ، آخوند و شاه ، که هیچ کدامشان گزینه مناسبی نبودند ،»
        فهمیدن این مطلب چیز مهمی نیست خیلیها این را میفهمیدند. اینرا خیلیها و از جمله آقای بنی صدر هم میدانست. به همین دلیل هم خمینی قرار بود که پس از آمدن به ایران به قم برود و کار تعیین حکومت را به مردم بسپارد. همانطور که گفتم و از بیانیه های پاریس ان موقع هم پیداست خمینی قرار بود که مستقیما به قم برود، دولت آقای بازرگان هم مسئول برگزاری انتخابات و تشکیل مجلس موسسان شده بود. همانطور که در بالا هم گفتم مشکل فهمیدن این مطالب نبود، مشکل این بود که ایشان در مقام نخست وزیر شاه و با اتکا به ان میخواستند با آخوند مبارزه کنند. این یعنی حفظ رژیم اصلاح ناپذیر شاه تحت عنوان مبارزه با شیخ. این یعنی عدم تشخیص این مطلب ساده که شاه و شیخ با هم ارتباط ارگانیک دارند و ندیدن این ارتباط ارگانیک قطعا خطایی بزرگ است.خطایی که ایشان با پذیرش نخست وزیری حکومت بر آمده از کودتای ۲۸ مرداد مرتکب شد.

        فرموده اید که :
        «……….شاه انتخاب بین بد و بدتر است »
        البته من اینرا تا حدودی در بالا توضیح دادم اما در اینجا بیشتر میگویم. این انتخاب بین بد و بدتر نوعی مساله سازی است یعنی شما مساله ای را مطرح میکنید که در عالم واقعیت وجود خارجی ندارد. ما در عالم واقعیت دو وجود مستقل شیخ و شاه را نداریم که یکی بهتر از دیگری باشد و کار ما هم انتخاب و ترجیح یکی بر دیگری باشد. در عمل ما یک حکومت شاه را داشتیم که به علت فقدان پایگاه مردمی و مشروعیت ملی (بخاطر آنکه برامده از کودتای ۲۸ مرداد بود) به آخوندها میدان میداد. پس منطقا تا زمانی که حکومت شاه برقرار بود به علت نوع پایگاه اجتماعی و طبقاتی و همچنین به علت نوع رابطه ای که با قدرتهای خارجی برقرار کرده بود، نمیتوانست به حقوق و آزادیهای مشروع مردم احترام بگذارد و در نتیجه نمیتوانست از مشروعیت مردمی برخوردار شود. از آنجا که هر حکومتی نیاز به مشروعیت دارد، شاه باید به آخرین منبع تولید مشروعیت، یعنی آخوندها میدان میداد تا برایش مشروعیت بخرند. پس شیخ و شاه دنباله منطقی یکدیگرند و با هم ارتباطی ارگانیک و منطقی دارند. حالا با برقراری و کمک به حفظ چنین رژیمی، چطور میتوان با سلطه آخوند مبارزه کرد؟ آیا حتی تصور مبارزه با شیخ در چنین رژیمی که نیاز به شیخ دارد، نامی جز توهم و خودفریبی دارد؟ با ماندگاری شاه بنظر من ملت ما هم چوب را میخورد و هم پیاز را و همانطور که در بالا هم گفتم مالا شاه باید به نوعی تقسیم علنی قدرت با آخوندها میپرداخت. هم ارتجاع شیخ را داشتیم و هم ارتجاع و استبداد شاه را.

        «……این نیاز به پیشبینی نداشت .»
        منهم منظورم از پیشبینی این نبود. منظور من از پیشبینی، چیزی جز پیشبینی خلف وعده خمینی نبود. پیشنهاد میکنم کامنت قبلی مرا (که شما به ان در اینجا جواب داده اید ) با دقت بخوانید.

        از قول ریچارد نیکسون آورده اید که :
        «مضحک این بود که بسیاری از این «روشنفکر ها» که با بورس های تحصیلی حکومت شاه در خارج از ایران درس خوانده بودند، و بسیاری از زنانی که که بدست او از چادر و چاقچور مادر بزرگ های خودشان بیرون آمده بودند، با این نوع جبهه بندی ها، با آخوندها و بازاریان همکار شدند و ناخود آگاه بصورت ابزار موفقیت ملا ها درآمدند. بسیاری از آنان ساده لوحانه گمان می بردند که با پیوستن به انقلاب ملایان، آزادی های بیشتری برای خود و برای اجتماع ایران بدست خواهند آورد، ولی وقتی که چشم گشودند، دریافتند که فقط دیگِ بخار ملاها را در راه باز گرداندن کشورشان به قرون وسطی، بجوش آورده اند.»

        البته ترکیب عقیدتی دانشجویانی که در خارج کشور فعالیت میکردند بسیار متنوع بود. در وهله اول، شخصا فکر نمیکنم که دانشجویانی که با بورس دولتی دولت ایران به آمریکا آمده بودند جرات ابراز مخالفت با شاه را داشتند. اما صرفنظر از این اشکال کوچک بسیاری از دانشجویانی که بر علیه شاه فعال بودند، بیشتر از هواداران گروه های چپ و کمونیست بودند، بعضی از گروه های ملی گرا بودند. تعداد اسلامیها بسیار کم بود. بهمین دلیل هم کسی علاقه ای به آخوندها نداشت. ضمنا انقلاب هم انقلاب آخوندی نبود، انقلاب را مردم انجام دادند و آخوند خمینی تنها سخنگوی خواستهای مردم بودند. شما دارید نقشی را به آخوندها میدهید که آنها خوابش را هم نمیدیدند. همانطور هم که گفتم مردم و گروه های مبارز انتظار حکومت آخوندی نداشتند بلکه توقع داشتند که خمینی با محترم شمردن قولها و وعده هایش به مردم در نوفل لوشاتو، حکومت را به دست مردم و به رای آرا برامده از صندوق های رای بسپارد. البته شما میتوانید از نادرست بودن اعتماد مردم به آخوندها سخن بگویید که این درست است. اما این نهایت نادرستی است که بگوییم این دانشجویان بدنبال حکومت آخوندی بودند یا تصور میکردند که آخوند به آنها آزادی خواهد داد.
        ضمنا باز این درست است که این دانشجویان با آخوندها و بازاریان همدستان شدند، منتهی با کارگران هم همدست شدند، با نیروهای مترقی و ملی هم همدست شدند. انقلاب ایران یک انقلاب توده ای بود و همه مردم از هر طبقه ای در ان شرکت داشتند. البته اگر به صحبتهای نیروهای چپ دقت کرده باشید، آنها همین تنوع طبقاتی را از علل شکست انقلاب ایران میشمارند. منتهی با توجه به حمایت شما از دکتر بختیار تصور نمیکنم که شما از ان دسته افراد باشید و من هم در اینجا این صحبتها را نمیآورم. اما اگر پیرو دکتر بختیار باشید (راست میانه) قاعدتا باید برای برکناری حکومت های استبدادی از جمله حکومتهای شاه و شیخ، بدنبال یک قیام توده ای باشید که از جمله آخوند و بازاری را هم در بر میگیرد. یعنی باید قبول کنید که در کنار بازاری و یا احیانا آخوند مبارزه کنید، البته و صد البته با هژمونی نیروهای مترقی بر جنبش.
        به گواهی تمامی اعلامیه های خمینی در نوفل لو شاتو و برنامه هایی که برای پس از سرنگونی شاه از طرف وی منتشر شد، و به گواهی مواضع اتخاذ شده از طرف خمینی در نوفل لوشاتو، این نیروهای مترقی بودند که تا آخرین روزها و ساعات انقلاب مردم بر جنبش مردم هژمونی داشتند، و اینهم از مواضع خمینی در نوفل شاتو پیداست، از قول و طرح تاسیس مجلس موسسان گرفته تا تعیین نوع حکومت بدست و رای مردم، پس از پیروزی جنبش. حتی در پیشنویس قانون اساسی که در نوفل لوشاتو نوشته شد، از اصل ضد ملی ولایت فقیه خبری نیست…………..
        صحبت در این مورد بسیار زیاد است لذا نوشتن را در همینجا متوقف میکنم و به انتظار پاسخهای شما مینشینم.

      • بنظر من ما باید تاریخ را آنگونه که هست ، یک مثالی میزنم ، من بر این باورم که اگر زنده یاد مصدق ، بر روی اصول اجرای بی تنازل قانون اساسی و اجرا شدن بند بند آن توسط ارگانها ، مسولین و شاه ، همانقدر که در برابر ملی شدن صنعت نفت پای فشرد تاکید داشت ، و این اصول را بر ملی کردن صنعت نفت ترجیح میداد ، شاید امروز ما در اینچنین شرایطی نبودیم ، تکرار میکنم [ شاید ] . اما هیچکدام از این استدلالهای من اگر درست باشد چیزی از مقام مصدق کم نمیکند ، ما مصدق را بر اساس فکر و کارهایی که کرده قضاوت میکنیم ، نه کارهایی که نکرده .
        .
        در رابطه با روشنفکران هم من همین باور را دارم ، نمیتوان به آنها هم خورده گرفت که چرا در آن زمان دو قطبی میدیدند و بین بد و بدتر همیشه درگیر بودند ، گاهی بد را و گاهی بد تر را انتخاب میکردند ، ماند اینکه من میتوانم از کسانی که ۱۰۰ سال پیش میزیسته اند طلبکار باشم که چرا موبایل یا لپ تاپ نداشته اند . من طرفدار بختیار نیستم ، دوستار او هستم . طرفدار نیستم چون نه در دوره من است ، نه تمامی استدلالهای او را برای جوابگویی به سوالات دنیای امروزی کافی میدانم ، او با آنچه از خود بجا گذاشته جوابگوی سوالات امروز نسل من نیست . اما به عنوان کسی که تاریخ را میخوانم ، سعی داشته ام منصفانه قضاوت کنم شخصیتها را ، بر اساس کارهای کرده ، نه بر اساس حدس و گمانها ، یا ایشالله گربه است حالا برویم ببینیم چه میشود و از این قبیل مسایل . بختیار به من آموخت که میشود انسان بود ، میشود توان ساختن با قدرت را داشت اما به آن پشت کرد ، میشود در خوزستان مسولیتی داشت و تنها کسی بود که کارگران بدون اجازه و وقت قبلی وارد اتاقم شوند و حتی اسم سمت مدیریتی خود را بر در اتاق ننوشت ، بنظر من تنها فردی که از اصول خود عدول نکرد او بود ، با تمامی کمبودهایی که داشت ، اشتباهاتی که داشت ، البته جان خود را هم در این راه گذاشت ، صداقت و یکرنگی از این بیشتر ، بله اشتباه هم کرد ، چه کسی میتواند بگوید نکرد ؟ مگر میشود کسی بگوید اشتباه نکردم .
        .
        بختیار همان راه سوم بود ، بین بد و بدتر ، آمد که بگوید میشود از بغض علی به دامن معاویه پناه نبرد . این باور من است ، شاید درست نباشد .
        .
        این متنی را هم که در بالا ملاحظه میکنید ، با آن تیتر حماسی ، که ابداع شخص خودم است ، البته عینا در کتاب هست ، جوابی بود به افراطی گری های طرفداران آقای بنی صدر ، وگرنه من اصلان در خط اینجور کارها نیستم .
        .
        فرمودید بختیار نمیتوانست از مکلای ۲۸ مرداد ، آخوندها را کنار بزند ، جواب : آیا ارزش امتحان نداشت ؟ میخواهم بدانم ، اگر بختیار سکوت میکرد ، چه میشد ؟ اگر به اردوی امام میویوست که سرنوشتش بد تر از بنی صدر و بازرگان نبود ، بهتر هم نبود ، سکوت هم میکرد یعنی شرایط مجود را پذیرفته است ، به این بیطرفی میگویند بی خاصیت بودن ، آن هم برای بختیار که بر علیه فرانکو و هیتلر جنگیده است .
        .
        در آخر ، همین حرف که خمینی قرار نبود حکومت کند و قرار بود راست برود در قم بشیند ، یعنی اینکه آقایان ماهیت آخوند را نشناخته بودند ، این توجیه است .
        امیدوارم در حد توان جواب داده باشم ، اگر باز هم چیزی جا افتاده ، حتما پاسخگو خواهم بود

  10. اما مطلب آخر
    مخالفان آمدند و به بختیار گفتند که اعلام جمهوری کن ، ما از تو دفاع خواهم کرد ، بختیر گفت من که هستم که اعلام کنم . مگر شما نمیگویید مجلس فرمایشی بوده ، اجازه دهید اوضاع به روند عادی بازگردد ، تشریف بیاورید در یک مجلس مردمی ، با توافق همه مردم ایران اعلام جمهوری کنید ، اصول را رعایت کنید ، بختیار گفت از این آتش زدنها ، اعتصابات کور با وجود اینکه حرفهایی که خمینی زده را من اجرا کردم ، محیط را برای تنها کسی که مساعد میکند خمینی است ، این کشته سازی ها ، شهید سازی ها ، فقط خمینی را شاد میکند .
    .
    شاید این احساس در شما باشد که بختیار برای قدرت قبول نخست وزیری کرد ، اما این هم جواب دارد ، آنزمانی که بختیار میتوانست از نفوذ خود ( ثريا اسفندیاری ) استفاده کند ، مانند بقیه توبه نامه ای بنویسد و آزاد شود و کار کند ، پشت پا به همه این چیزها زد و هر بار که آزاد میشد ، بیشتر و بیشتر مصمم به مبارزه با شاهی بود که قانون را رعایت نمیکرد . آنهم در زمانی که بعد از ۲۸ مرداد تا ۲۰ سال بعدش حتی خمینی که چه عرض کنم ، هیچ کس حتی خواب سرنگونی را نمیدید . اگر قبول کرد فقط بخاطر نجات ایران بود ، چون بر این باور بود که استبداد شاهنشاهی با تمامی کارهایی که کرد ، باز هم از استبداد آخوندی بهتر است ، بختیار با پیشبینی این آینده نکبت بار ، نمیگوید که من نابغه بودم ، میگوید چشمان من باز بود ، اما دیگران محسور فجر کاذب خمینی بودند . حتی دکتر صدیقی هم از کابینه بختیار به عنوان تیر آخر نجات ایران نام میبرد ، و حمایت میکند . انقلاب ایران و بقدرت رسیدن خمینی با شعارهای اسلامی و قرآنی و ماوراء طبيه خود بیانگر استبدادی سیاه بود ، اینخه شما بگویید قرار نبود خمینی اینکار ها را بکند ، عذر بدتر از گناه است برات تبرعه کردن خود ، چطور میشود کسی آخوند را بشناسد ، و باور کند که آخوند به دنبال قدرت نبود ، آخوندها از زمان عباسیان برای قدرت خیز برداشته بودند ، بختیار مگر نگفت برای شناخت ماهیت خمینی اگر بمتون گذشته رجوع کنید پشتتان بلرزه در میآید ؟
    .
    در پایان در باره جنگ و بختیار و عراق و صدام فکر میکنم هم نوشته های بالا ، هم لینکی که تقدیم کردم کافی باشد ، ادامه دانش ملال آور میشود .
    .
    شاد باشید

    • ———————————-دنباله——————————————-
      فرموده اید که :
      «…..به فرمان شاه قناعت نکردم ، او با این کار قانون اصول مشروطه را دوباره زنده کرد ، با وجود اینکه با ۹۰ % نمایندگان حتی میتوانم بگویم دشمن بود .»
      البته این بار اول نبود که شاه بر خلاف رویه جاری حکومتش به مراعات قانون اساسی مشروطه میپرداخت. اساسا هر گاه که کشور دچار بحران میشد، مردم به خیابانها میریختند و حقشان را مطالبه میکردند، شاه از سر مصلحت نظامش مجبور به انجام رفرمهای فرمالیستی بود تا مردم معترض را ساکت کرده و به خانه ها بفرستد. منتهی از آنجا که این اصلاحات عمقی نداشت و حتی با منافع گروه های حاکم بر کشور و قدرتهای حامی شاه مطابقتی نداشت، وقتی مردم به خانه ها میرفتند دوباره زد و بند و بگیر و ببند شروع میشد و داستان زیر پا گذاشتن قانون اساسی مشروطه شروع میشد. شاه کلا در طول دوران سلطنتش سه بار برای حفظ قانون اساسی قسم خورد و هر بار هم که تثبیت میشد بلا استثنا آنرا زیر پا میگذاشت. شما فکر میکنید که این فقط شیخ است که از سر مصلحت تن به عقب نشینیهای موقت در مقابل مردم میدهد؟ از این بابت شیخ و شاه هیچ فرقی با هم ندارند؟

      فرموده اید که :
      «خدمت بعدی او انحلال ساواک بود ، پرداختن غرامت به جانباختگان ، مال باختگان ، آسیبدیدگان ۲۵ سال حکومت محمد رضا .
      آزادی بیقید و شرط مطبوعات ، رفتن شاه از ایران ، آزادی زندانیان سیاسی .
      مگر خواست مخالفان ، و خمینی غیر از این بود ؟ مردم برای چه در خیابان بودند ؟ مگر نه اینکه بخاطر همین خواستها»
      در اینکه انحلال ساواک و دیگر خدماتی که برشمردید خدمات مهمی بودند که کسی شک ندارد. مساله اینست که در صورت برقراری حکومت شاه، که رژیم شاه با قبول نخست وزیری بختیار به ان امید داشت، تمام این دستاوردها برگشت پذیر بودند و رژیم میتوانست دوباره تمامی این دستاوردها را از مردم بگیرد. چه تضمینی وجود داشت که شاه این دستاوردها را هم مثل دستاوردهای آزادی خواهانه نهضت ملی نفت و جنبش خرداد ۴۲ از مردم پس نگیرد؟ مراجعه به تاریخ گذشته پهلویها هر گونه خوشبینی را از بین میبرد.

      فرموده اید که :
      «من بر این باورم که با آمدن بخیتار ، مردم انقلاب خودشان را کردند ، به خواستشان رسیدند ، کار تمام بود دیگر ، اضافه تر از آن را انحراف انقلاب میدانم »

      البته نظر شما بسیار محترم است منتهی این نظر با واقعیت منطبق نیست. همانطور که گفتم گر چه با وجود بختیار این دستاوردها بدست آمده بود، اما در اینکه رژیم شاه پس از رفتن مردم به خانه ها این دستاوردها را از مردم نگیرد، به شهادت رفتار گذشته اش، جای تردید جدی وجود داشت. سقوط سلطنت پهلوی که آقای بختیار نخست وزیرش بود و متعهد به دفاع از ان برای حفظ ان دستاوردها لازم بود.

      فرموده اید که :
      «در ثانی بختیار حتی با سرنگونی شاهنشاهی هم مخالفتی نداشت »
      چطور میتوان هم نخست وزیر رژیم شاه بود و هم با سرنگونی شاه مخالفتی نداشت؟ اصلا آیا ارتشی که گوش بفرمان آمریکاییها در کشور بود اجازه میداد که بدون رضایت اربابان آمریکایی رژیم سقوط کند؟ آیا آقای بختیار در مقام نخست وزیر شاه میتوانست در مقابل سقوط رژیم بی تفاوت بماند؟ تمام قدرت خمینی از اصرارش بر سرنگونی رژیم شاه نشات میگرفت. ای کاش بختیار نخست وزیری شاه را قبول نمیکرد تا میتوانست آلترناتیوی بمراتب قویتر در مقابل خمینی باشد.

      فرموده اید که :
      «مخالفان آمدند و به بختیار گفتند که اعلام جمهوری کن ، ما از تو دفاع خواهم کرد ، بختیر گفت من که هستم که اعلام کنم . مگر شما نمیگویید مجلس فرمایشی بوده ، اجازه دهید اوضاع به روند عادی بازگردد ، تشریف بیاورید در یک مجلس مردمی ، با توافق همه مردم ایران اعلام جمهوری کنید ، اصول را رعایت کنید »

      آیا آقای بختیار انتظار داشتند که مردم به خانه ها برگردند تا رژیم شاه که ایشان نخست وزیرش بودند و سابقه کودتا علیه نخست وزیر سنگین وزنی چون مصدق را هم داشت، تثبیت شود و سپس بیاید و خواسته های مردم را اجرا کند؟ انتظار داشتید که مردم گوشت خواسته ها و مطالباتشان را به دست گربه رژیم شاه بیندازند تا به همان سرنوشت مطالبات مردم در سالهای ۳۲ و ۴۲ مبتلا شود؟

      «بختیار گفت از این آتش زدنها ، اعتصابات کور با وجود اینکه حرفهایی که خمینی زده را من اجرا کردم ، محیط را برای تنها کسی که مساعد میکند خمینی است ، این کشته سازی ها ، شهید سازی ها ، فقط خمینی را شاد میکند .»
      خمینی قبل از آنکه از آتش زدنها و شهید پروری خوشحال شود از این خوشحال بود که الترناتیوهایش خود را ملزم به انتخاب بین شیخ و شاه میدیدند. اگر من جای آقای بختیار بودم برای جلوگیری از خر کیف شدن خمینی از نخست وزیری شاه استعفا میدادم و دیگر هرگز بدنبال توجیه نخست وزیری شاه تحت عنوان انتخاب بین بد و بدتر نمیافتادم.

      فرموده اید که :
      «اینخه شما بگویید قرار نبود خمینی اینکار ها را بکند ، عذر بدتر از گناه است برات تبرعه کردن خود ، چطور میشود کسی آخوند را بشناسد ، و باور کند که آخوند به دنبال قدرت نبود »
      همانطور که قبلا هم گفتم اعتماد به خمینی اشتباه بود و این چیزی است که همگی به ان اذعان دارند از جمله خود بنیصدر بارها گفته که به ایشان (خمینی ) از پدرم بیشترم علاقه داشتم و صد در صد هم به وی اعتماد داشتم. این اشتباهی بود که تمامی مردم مرتکب شدند و خود نتیجه تبلیغات شدید مذهبی شاه بود.
      اما مساله اینست که قبول پست نخست وزیری شاه توسط شاپور بختیار کمترین کمکی به مردم در باور به خطرناک بودن خمینی، که بختیار اینهمه بر ان پافشاری میکرد، نمی نمود. چه این حرفها از دهان یک مقام رژیم شاه در میامد. رژیمی که به تله افتاده بود و هر چه به دهانش میامد، برای نجات خودش به زبان میاورد. از جمله به همین دلیل قبول پست نخست وزیری شاه توسط بختیار را اشتباه بزرگی میدانم.
      «در پایان در باره جنگ و بختیار و عراق و صدام فکر میکنم هم نوشته های بالا ، هم لینکی که تقدیم کردم کافی باشد ، ادامه دانش ملال آور میشود .»
      لینکی که شما داده اید متاسفانه فقط شامل مصاحبه دکتر بختیار است. لینکی که در پاسخ برایتان فرستادم مربوط به اسناد آرشیو وزارت امور خارجه انگلیس است و مربوط به تماس های بختیار با انگلیس و عراق میباشد. به هر حال مطالب ان سند چندان مطابقتی با آنچه دکتر بختیار گفته است ندارد. سوالات مرا هم ان مصاحبه (لینکی که فرستادید) بی جواب گذاشته است.

      البته صحبت در این مورد بسیار زیاد است لذا نوشتن را در همینجا متوقف میکنم و به انتظار پاسخهای شما مینشینم، بالاخص پاسخ به سوالات قبلی که هنوز بی جواب مانده.

      • تا آنجا که من میدانم ۲۵ سال مبارزه جبهه ملی برای برگرداندن شاه به جایگاه اصلی بود ، برای همین میگویم او از اصول خارج نشد ، اما وقتی فهمید که یک نهاد تشریفاتی آنقدر هم ارزش ندارد که سرش چانه زد ، پذیرفت که میتوان جمهوری کرد ، اما طبق اصول ، این وسط خمینی خلط مبحث بود . او نیامد که دیکتاتوری را نگه دارد ، که پدر خودش را کشته است ! اتفاقن یکی از ایراداتی که سلطنت طلب ها به بختیار میگیرند همین بود ، او هیچگاه برای محمد رضا شاه چانه نزد ، او خود را در اردوی شاه نمیدید ، فقط گفت من از شاهی فرمان دارم که مصدق هم داشت ، یعنی اگر میگویید شاه بد است که من هم میگویم ، مصدق هم از همین آدم فرمان داشت ، حتی در طول ۳۷ روز بارها از دیکتاتوری شاه گفت ، و حتی گفت با او تماس هم ندارد بختیار شاه را رد کرده بود ، او گفت در یک انتخابات آزاد مردم انتخاب کنند ، یعنی رفراندوم ، بنظر من یکی از دلایل بی طرفی ارتش همین بود ، ارتش باور داشت اگر قبل از این جریان بی طرف بماند کمتر مغضوب دولت آینده و مردم میشود ، مگر شاه به بختیار گفت من میروم که تو رفراندوم برقرار کنی ؟ بختیارحرف شاه را ذره ای در کار دخالت نداد ، از همان اول به عنوان منتقد ظاهر شد ، حتی گفت اگر خمینی راست میگوید ، برود در قم ، آنجا را واتیکان میکنیم ، این چیزها روش میکنند که قبل از شاه و پادشاهی یا جمهوری بختیار دغدغه لائیسیته داشته و باج ندادن به آخوند ، آخوند وصله ناجور این انقلاب بود ، که آخر هم انقلاب را به انحراف برد ، در ضمن شما که میگویید روشنفکران باید ابداع کننده راه جدید باشند ، نه ایستا بودن در انتخاب بد و بد تر ، چرا آقایان بنیصدر ، یزدی و بازرگان ، راه سوم را در وجود انتخاب شیخ یا شاه دیدند ؟
        .

  11. با تشکر از پاسختان نظر خود را مینویسم.
    فرموده اید که :
    » من بر این باورم که اگر زنده یاد مصدق ، بر روی اصول اجرای بی تنازل قانون اساسی و اجرا شدن بند بند آن توسط ارگانها ، مسولین و شاه ، همانقدر که در برابر ملی شدن صنعت نفت پای فشرد تاکید داشت ، و این اصول را بر ملی کردن صنعت نفت ترجیح میداد ، شاید امروز ما در اینچنین شرایطی نبودیم ، تکرار میکنم [ شاید ] .»
    نهضت ملی شدن صنعت نفت تنها اصرار بر ملی شدن صنعت نفت نبود بلکه اصرار بر اجرای قانون اساسی هم توسط شاه و دربار بود. اساسا این جنگ در دو جبهه جنگیده میشد یکی در جبهه خارجی و بر علیه استعمار انگلیس و سپس آمریکا و دیگری در جبهه داخلی بر علیه دربار. بهمین دلیل هم نهضت ملی ایران و شخص دکتر مصدق دو دشمن داشت یکی استعمار خارجی و دیگری ارتجاع داخلی یعنی آخوندها، ملاکین و دربار وابسته.
    البته این جنگ همزمان علت هم داشت. علت ان نوع رابطه ای بود که استعمار با ایران برقرار کرده بود. به عنوان مثال انگلیس با استخراج و فروش نفت پولی به عنوان بهای نفت به ایران میپرداخت. این مبلغ به مراتب کمتر از سود واقعیش بود که خودبخود به غارت ایران و ایرانی می انجامید. منتهی شرکت نفت ایران و انگلیس برای تداوم این وضعیت اقدام به خرید دولتمردان و جا دادن دولتمردان وابسته به خود در دولت ایران نمود. به این ترتیب شرکت نفت ایران و انگلیس به شدت در گیر سیاست ایران شده بود. از آنجا که این رابطه نمیتوانست با وجود مخالفت مردم ایران ادامه یابد، دولتی که شرکت نفت از ان پشتیبانی میکرد، دولتی استبدادی و سرکوبگر بود تا هر گونه مخالفت با غارت ایران را با سرکوب و کشتار پاسخ دهد. به این ترتیب شرکت نفت برای حفظ سودش بزرگترین پشتیبان دولتهای سرکوبگر بود. لذا مبارزه با ارتجاع و دیکتاتوری دربار بدون مبارزه با شرکت نفت امکان پذیر نبود. باید نفت ایران ملی شده و از شرکت خارجی خلع ید میشد تا دیگر نتواند به کمک دولتمردان وابسته و مستبد بیاید. ضمنا مبارزه با استبداد دربار و اجرای قانون اساسی هم لازم بود تا دولتی که میخواهد شرکت نفت را از طرف ملت ایران تصدی نماید نماینده ملت باشد و پاسخگو به ملت ایران. به همین دلیل هم نمیتوان تقدم و تاخر به ان شکل که شما گفتید برای این خواسته ها قائل شد. این دو (ملی شدن صنعت نفت و اجرای قانون اساسی) باید توامان اجرا میشدند تا ایران را هم از دخالت خارجی نجات دهد و هم از استبداد داخلی. اساسا پایگاه استبداد داخلی استعمار خارجی بود و یکی بدون دیگری امکان دوام نداشت.

    با تمامی چیزهایی که گفتید موافقم تا آنجا که گفته اید :
    «بختیار همان راه سوم بود ، بین بد و بدتر ، آمد که بگوید میشود از بغض علی به دامن معاویه پناه نبرد . این باور من است ، شاید درست نباشد .»

    متاسفانه خود آقای بختیار از بغض علی ( آخوند) به دامن معاویه (شاه) پناه برد. بنابر این ایشان خود از این انحراف مبرا نبودند. تمام حرف منهم همینست. نمیتوان با اتکا به شاه به جنگ شیخ رفت و بالعکس.

    «فرمودید بختیار نمیتوانست از مکلای ۲۸ مرداد ، آخوندها را کنار بزند ، جواب : آیا ارزش امتحان نداشت»
    من گفتم که نمیتوان با اتکا به بخش مکلای ۲۸ مرداد به جنگ بخش معمم ان رفت و انتظار رسیدن به دموکراسی را داشت (کسی که بی جهت به جنگ شیخ و شاه نمیرود). رابطه ارگانیک بین این دو را هم به دقت شرح دادم. آیا مگر کسی رابطه دو دو تا چهار تا را امتحان میکند. مگر ما مردم خوکچه های آزمایشگاهی هستیم که آزموده را برای بار صدم امتحان کنیم. رژیم پهلوی سه بار امتحان خود را داد. هر سه بار مردم به قصد اصلاح ان آمدند و هر سه بار مردم را سرکوب کرد و در وابستگی بیشتر با خارجیها فرو رفت. آمریکاییها ضرب المثلی دارند که میگوید:
    you fool me once shame on you ، you fool me twice shame on me . (یکبار فریبم دادی شرم بر تو. دو بار فریبم دادی، شرم بر من.) مگر ملتی که ادعای بزرگی و فرهمندی و سابقه تاریخی میکند چند بار فریب میخورد؟ آخر تمام استدلال شما در دفاع از دکتر بختیار اینست که آخوندها قبلا امتحان خود را داده اند و ماهیتشان شناخته شده. تا جایی که از اهل سیاست ان زمان انتظار شناخت آخوند و در نتیجه احتراز از امتحان دوباره را دارید ان وقت چطور میخواهید پهلویها را پس از سه بار امتحان ردی دوباره امتحان کنید و تازه میپرسید که آیا ارزش امتحان را نداشت؟ به نظر من، نه اصلا ارزش امتحان نداشت. اما اگر شما اهل امتحانید که قاعدتا حکومت شیعه با ان ادعاهای شدید و غلیظ عدل علی و برپایی بهشت روی زمین که ۱۴۰۰ سال هم سابقه داشت و به واسطه همین سابقه بین مردم مشروعیتی هم داشت که بیشتر ارزش امتحان داشت. بالاخص که ادعای حکومت هم داشت و بطور تاریخی همیشه هم با استبداد دربار مشغول جنگ قدرت بود و در این راه از فریب و توهم توده ها نهایت بهره برداری را هم میکرد. با امتحان چنین حکومتی بی پایگی این ادعاها بیشتر ثابت شده و در نتیجه راه برای باز شدن زنجیرهای خرافات و توهم از ذهن توده ها هموار میشود.به این ترتیب قرون وسطای ایران هم به آخر رسیده و راه برای شکوفایی تمدن ایرانی پس از قرنها انحطاط هموار میشود. امتحان اینکه ارزش بیشتری دارد.

    » اگر بختیار سکوت میکرد ، چه میشد ؟ اگر به اردوی امام میویوست که سرنوشتش بد تر از بنی صدر و بازرگان نبود ، بهتر هم نبود ، سکوت هم میکرد یعنی شرایط مجود را پذیرفته است ، به این بیطرفی میگویند بی خاصیت بودن ، آن هم برای بختیار که بر علیه فرانکو و هیتلر جنگیده است .»
    چه کسی خواسته که آقای بختیار سکوت کند یا به اردوی امام بپیوندد، اصلا. تمام حرف من اینست که با پیوستن ایشان به اردوی شاه عملا ایشان بی خاصیت شد. خود رویگردانی مردم از بختیار و پیوستنشان به خمینی نتیجه همین الزام خود خواسته ایشان بود به انتخاب بین بد و بدتر. علتش را هم مفصل قبلا توضیح داده ام.

    «در آخر ، همین حرف که خمینی قرار نبود حکومت کند و قرار بود راست برود در قم بشیند ، یعنی اینکه آقایان ماهیت آخوند را نشناخته بودند ، این توجیه است .»
    منهم که گفتم که این اشتباه بوده است، منتهی اقلا بنی صدر این شجاعت را دارد که بگوید که اعتمادش به خمینی اشتباه بود، در حالیکه آقای بختیار تا به آخر همانطور که شما گفتید، پیوستنش به اردوی شاه را با «انتخاب بین بد و بدتر» توجیه میکرد. بگذریم از اینکه بنی صدر هرگز علت حمایتش از خمینی را انتخاب بین بد و بدتر عنوان نکرد بلکه صرفا اعتماد به خمینی را عامل ان میدانست که متاسفانه این اعتماد و علاقه بنا به گفته خودش چشمش را از دیدن واقعیت کور کرده بود. به نظر من حداقل درود به شرفش که اقرار به اشتباهش کرد و نه سعی در توجیه ان.
    حال من از شما میپرسم، اگر اعتماد به آخوند برای مبارزه با شاه و دربار اشتباه است (که هست) و شما از ان بحق انتقاد میکنید، چرا عین همین انتقاد را از دکتر بختیار نمیکنید که در مبارزه با آخوند به شاه پناه برد. ایندو کار چه فرقی با هم دارند؟ چرا پناه بردن به شاه را برای مبارزه با آخوند توجیه مناسبی برای رویکرد بختیار میدانید اما خلاف آنرا توجیه نمیدانید؟
    چرا با وجود اینکه پهلویها سه بار امتحان بدی در تاریخ ایران از سرکوب ملت بزرگ ایران داده اند، معتقدید که امتحان دگر باره آنها ضرری نداشت اما وقتی سخن از اعتماد به آخوند میکنند، جنابعالی این اعتماد را غیر قابل قبول دانسته و صرفا آنرا در حد توجیه بحساب میاورید؟ چرا نشناختن ماهیت آخوند را غیر قابل توجیه میدانید و نشناختن ماهیت شاه را قابل قبول و بلکه قابل امتحان دوباره؟
    فرموده اید که :
    «امیدوارم در حد توان جواب داده باشم ، اگر باز هم چیزی جا افتاده ، حتما پاسخگو خواهم بود»
    میتوانید لطف کنید و پاسخ سوالات قبلی مرا هم بدهید؟ ممنون.
    با تشکر از حوصله شما و با عرض معذرت از طولانی نوشتن.

    • اتفاقن بنظر من یکی از اشتباهات بختیار ، که من همیشه به آن اعتراف کردم و اسباب ناراحتی بعضی از دوستان را فراهم نمودم به باور من ریشه در همینجا دارد .
      برای بختیار هدف وسیله را توجیه میکرد ، او یک هدف داشت ساقط کردن نظام ، در این راه هیچ تردیدی نداشت ، حرفش یک کلام بود ، سرنگونی رژیم یا بقول خودش ( فتنه خمینی ) امروز که من با دید امروز به قضیه نگاه میکنم نوعی افراط را حس میکنم ، اما شاید اگر در همان زمان بودم ، این افراط را حس نمیکردم ، آنزمان که خمینی انقلابش را به مردم تحمیل کرد ، اگر کسی صحبت از مبارزه بی خشونت یا نافرمانی مدنی و از این چیزها میزد ، دیوانه خطابش میکردند ، پس به اپوزیسیون ها هم که مهمترینش بختیار بود ، ایرادی آنچنانی نمیشود گرفت . کما اینکه انقلاب خمینی هم از نوع انقلابات قرمز قرن هجدهمی بود .
      .
      با وجودی اینکه در پاکی نفس این مرد شک ندارم ، چون اگر دزد بود یا خائن ، آنزمان که آقای انصاری در همان هرج و مرج ۴۰ میلیون دلار پول را از ایران خارج کرد ، براحتی میتوانست ، تمامی پولهایی که در بانکها و هر جایی دگر را از ایران خارج کند ، اما نکرد ، و مجبور شد برای مبارزه از بعضی کشورها پول بگیرد ، البته عنوان کرده بود به عنوان قرض و طوری هم نبود که پنهانی باشد ، کاملا علنی بود .
      .
      البته این مبلغ با آن گنده گویی هایی که طرفداران بنیصدر میکنند بسیار مغایر است .
      .
      و اما سؤال شما » حال من از شما میپرسم، اگر اعتماد به آخوند برای مبارزه با شاه و دربار اشتباه است (که هست) و شما از ان بحق انتقاد میکنید، چرا عین همین انتقاد را از دکتر بختیار نمیکنید که در مبارزه با آخوند به شاه پناه برد. ایندو کار چه فرقی با هم دارند؟ چرا پناه بردن به شاه را برای مبارزه با آخوند توجیه مناسبی برای رویکرد بختیار میدانید اما خلاف آنرا توجیه نمیدانید؟ »
      .
      جواب : من نخست وزیری بختیار را پایان سلطنت پهلوی میدانم ، و موافق هم نیستم که ارتش کودتا میکرد ، آن ارتش طرف قدرت را گرفت ، و اگر کفه قدرت بسمت بختیار متمایل میشد ، شک نکنید به خمینی نگاه هم نمیکرد . و آن بختیار با آن روحیه که دیدیم تا آخرین لحظه از پا نایستاد و همیشه خطر شماره یک خمینی بود ، همانگونه در برابر شاه می ایستاد ، منتها با پشتوانه مردمی . شاه با آن نطق تلویزیونی عملا پایان حکومت پهلوی را اعلام کرد ، بختیار از آن سیستم به عنوان سکو ی پرش استفاده کرد ، قبل از خمینی من شک ندارم بختیار بود که سیستم را قبول نداشت ، اما خمینی را خطری جدی تر از شاه میدید
      .
      یک سؤال شما فکر کنم باقی مانده و آن داستان آن اسناد آرشیو ملی بریتانیاست
      جواب من اینست : چطور میشود که اسناد کودتای ۲۸ مرداد هنوز طبقه بندی نشده و بیرون نیامده ، آنوقت اسناد یک قسمتی از تاریخ را بیرون دهند که اتفاقن یکی از نکته های سیاه کارنامه بنی صدر هم هست ؟
      من به واقعیت یا بهتر بگویم به صحت این اسناد شک دارم .
      .

      بختیار گفته است من و صدام هر دو دشمن خمینی هستیم اما من حاضر نیستم خاک کشورم اشغال نظامی شود ، نهضت مقاومت ملی به بنیان گذاری شاپور بختیار ۳ اصل تفکیک ناپذیر دارد .
      ۱ استقرار نظامی بر اساس حاکمیت ملی و عدالت اجتماعی
      ·۲ جدائی دین از حکومت در تمام شئون مملکت
      ·۳ حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور و همبستگی ملی
      .
      چگونه میشود رهبر این نهضت و بنیانگزار آن به این واضحی که شما میفرمایید بند ۳ را نقض کرده باشد ، و باز تا قبل از مرگش چندین هزار عضو و نیرو داشته باشد ! آنها که با بختیار کار میکردند که همه مصلحت اندیش نبودند .
      .
      سخنرانی ۱۳۶۸ شاپور بختیار هم نشان دیگریست ، که میگوید ۱ وجب از خاک ایران قبل تجزیه نیست و ….
      .
      بیانیه محکوم کردن جنگ هم که مستند است ، بارها از رادیو و ،،، خوانده شده ، متن آن هم مکتوب است
      https://cafenadery.wordpress.com/2011/04/27/اعلامیه-تاریخی-شاپور-بختیار-پاسخ-به-کس/
      .
      باز هم اگر چیزی مانده بگویید لطفا

  12. فرموده اید که :
    «تا آنجا که من میدانم ۲۵ سال مبارزه جبهه ملی برای برگرداندن شاه به جایگاه اصلی بود ، برای همین میگویم او از اصول خارج نشد ، اما وقتی فهمید که یک نهاد تشریفاتی آنقدر هم ارزش ندارد که سرش چانه زد ، پذیرفت که میتوان جمهوری کرد ، »
    ان اصول جبهه ملی مال زمانی بود که از مشروطیت چیزی باقی مانده بود و الا وقتی که قوانین مشروطه پا از ۵۰ سال که توسط شاه و پدرش زیر پا گذاشته شد که دیگر خواسته ها در همان حد نمی ماند مثالی بزنم، مثلا شما میگویید که قتل یا دزدی جرم سنگینی است و کسی را که به اینها فکر میکند باید مورد صحبت و هدایت قرار داد. اما اگر این قتل یا دزدی انجام شد، دیگر نمیگویند که نخیر اصول ما اینست که باید حرف بزنیم. نخیر اینجا دیگر میگویند که باید مجرم مورد محاکمه قرار گیرد. اصول که تا الی الابد ثابت نمی مانند. ان نهاد تشریفاتی هم که گفتید وقتی معلوم شد که در شرایط ایران کارایی ندارد تغییرش میدهند.
    اما معلوم نیست که کسی که نخست وزیری شاه را پذیرفته، آدم اهل اصولی هم هست چطور میتواند حکومت جمهوری را بپذیرد. آیا این خلاف قسمش برای حفظ مشروطه پادشاهی نیست. آیا این نادرستی و بی اخلاقی نسبت به شاه و مقام سلطنت و مهمتر از ان قانون اساسی که به حفظ ان قسم خورده بود، نیست؟

    گفته اید که :
    » اتفاقن یکی از ایراداتی که سلطنت طلب ها به بختیار میگیرند همین بود ، او هیچگاه برای محمد رضا شاه چانه نزد ، او خود را در اردوی شاه نمیدید ، فقط گفت من از شاهی فرمان دارم که مصدق هم داشت ، یعنی اگر میگویید شاه بد است که من هم میگویم ، مصدق هم از همین آدم فرمان داشت ، حتی در طول ۳۷ روز بارها از دیکتاتوری شاه گفت ، و حتی گفت با او تماس هم ندارد بختیار شاه را رد کرده بود ،»

    اجازه بدهید حرفتان را تکمیل کنم. …..و البته بختیاری که شاه را رد کرده بود (که من با توجه به قبول پست نخست وزیری شاه به ان شک دارم) تا زمانی تحمل میشد که مردم به خانه ها نرفته اند. به مجرد آنکه مردم به خانه ها رفتند سرکوب شروع میشود و در قدم اول ارتش درست مثل زمان مصدق دست به کودتا علیه نخست وزیر میزد. بهانه اش هم این بود که نخست وزیر مشروطه بدنبال جمهوری است! خیلی هم منطقی است. اگر شما نخست وزیر حکومت مشروطه ای که نباید بدنبال جمهوری باشی. فکر نکنید که دارم اغراق میکنم، اصلا. به نظر من فرماندهان ارتش شاه با ان زد و بندی که با آمریکاییها کردند ظرفیت چنین کودتایی را علیه نخست وزیر داشتند. این یک سناریوی بسیار محتمل است.

    فرموده اید که :
    «…………..میکنیم ، این چیزها روش میکنند که قبل از شاه و پادشاهی یا جمهوری بختیار دغدغه لائیسیته داشته »
    که تازه اگر هم چنین باشد، کنار زدنش بسیار راحت تر است. چرا که نخست وزیر دولت مشروطه پادشاهی باید بدنبال اجرای بی تنازل قانون اساسی مشروطه با محوریت شاهنشاهی باشد. به زبان آخوندی امروزی گفتم که منظورم کاملا قابل فهم باشد.

    فرموده اید که :
    «در ضمن شما که میگویید روشنفکران باید ابداع کننده راه جدید باشند ، نه ایستا بودن در انتخاب بد و بد تر ، چرا آقایان بنیصدر ، یزدی و بازرگان ، راه سوم را در وجود انتخاب شیخ یا شاه دیدند ؟»
    اگر بازرگان و بنی صدر برای مبارزه با شاه به شیخ توسل جستند که کار اشتباهی کردند، منتهی من فکر نمیکنم که آنها بین بد و بدتر انتخاب کرده باشند. آنها به آقای خمینی اعتماد و باور داشتند که البته باور اشتباهی بود. بنی صدر خود بارها از این اشتباه یاد کرد. حالا سوال من اینست که آیا آقای بختیار از این اشتباه ابراز برائت نمود؟ آیا طرفداران امروزش هنوز که هنوز است با توسل به ارتجاع خمینی و مخالفت بختیار با ان، پناهنده شدن بختیار به شاه و قبول سمت نخست وزیری شاه را توجیه نمیکنند؟

    • سؤال فرمودید » آیا آقای بختیار از این اشتباه ابراز برائت نمود؟ آیا طرفداران امروزش هنوز که هنوز است با توسل به ارتجاع خمینی و مخالفت بختیار با ان، پناهنده شدن بختیار به شاه و قبول سمت نخست وزیری شاه را توجیه نمیکنند؟ »
      .
      از کجا میدانید اگر الان زنده بود از خیلی از اشتباهاتش اعلام برائت نمیکرد ؟ چه کسی میتواند بگوید که ماند ۱۰ سال قبل فکر میکند ؟ همانطور که بنی صدر از اشتباهاتش میگوید ، شاید بختیار هم میگفت . اینکه طرفداران بختیار چه میگویند مهم نیست . آنها دفاع میکنند از مخالفت بختیار با خمینی ، دفاع نمیکنند از نخست وزیری شاه ، تا جایی که من میدانم ، خیلی از طرفداران بختیار جمهوری خواه هستند ، یا حداقل به جمهوری متمایل ترند .
      .
      در حقیقت قبول نخست وزیری مخالفت با خمینی بود ، بختیار در آن شرایط حساس کابینه تشکیل داد ، اگر دغدغه قدرت داشت که ۲۰ سال قبل مانند خیلی ها توبه نامه را منوشت و در کمال آسایش کار میکرد ، هر بار که رفت زندان و آمد بیرون بیشتر منتقد بود .

      • کامنتهای شما را خواندم و توضیحات و نظرات خود را راجع به کامنتهای شما در پایین می آورم.
        فرموده اید که «…… او یک هدف داشت ساقط کردن نظام ، در این راه هیچ تردیدی نداشت ، حرفش یک کلام بود ، سرنگونی رژیم یا بقول خودش ( فتنه خمینی ) امروز که من با دید امروز به قضیه نگاه میکنم نوعی افراط را حس میکنم »
        آیا شما تماس با دولتهای خارجی و تشویق به عملیات نظامی توست صدام بر علیه ایران را تنها «افراط » به حساب میاورید؟ انهم بر علیه نظامی که تازه تشکیل شده و مملو از شعر و شعار است و پشتگرم به رای توده های متوهم. اگر در صحت مدارک و اسناد آرشیو بریتانیا و شواهد مربوط به ارتباط صدام و بختیار در حمله به ایران شک دارید که من نمی فهمم منظورتان از «افراط » چیست؟
        فرموده اید که «آنزمان که خمینی انقلابش را به مردم تحمیل کرد ، اگر کسی صحبت از مبارزه بی خشونت یا نافرمانی مدنی و از این چیزها میزد ، دیوانه خطابش میکردند ،»
        این صحبت شما یادآور «خسن و خسین هر دختران مغاویه اند» میباشد که مملو از غلط و اشتباه میباشد.
        ۱- انقلاب را خمینی تحمیل نکرد. اصلا هیچکسی قدرت تحمیل انقلاب را بر مردم ندارد. آخر چطور میتوان به مردمی تحمیل کرد که جانشان را بدهند برای انقلاب. اتفاقا کاملا برعکس است. این انقلاب بود که به خمینی تحمیل شد. انقلاب مردم قبل از خمینی شروع شد منتهی جنبش مردم سر نداشت و خمینی را به جنبش مردم تحمیل نمودند.
        ۲- انقلاب ایران بدون خشونت شروع شد و این شاه بود که با سرکوبهایی به سیاق ۱۷ شهریور در میدان ژاله (۱۷ شهریور امروز) خشونت را به مردم ایران تحمیل کرد. معذلک تا مقطع ۱۹ بهمن انقلاب هنوز بی خشونت بود تا آنکه گاردیها بر علیه مردم و پرسنل انقلابی ارتش بطور مسلحانه وارد عمل شدند تا مردم را سرکوب کنند. این حرکت مسلحانه کودتا گونه با عکس العمل خشونت آمیز مردم مواجه شد. البته در شرایطی که حکومت دست به اسلحه میبرد، صحبت از مبارزه بی خشونت چیزی هم جز دیوانگی نیست، چه حق دفاع از خود برای مردم حقی مفروض است که این نصایح اخلاقی به هیچوجه نمیتوانند ان حق را از کسی بگیرند.

        «کما اینکه انقلاب خمینی هم از نوع انقلابات قرمز قرن هجدهمی بود .»

        خمینی و انقلاب انهم از نوع قرمزش!!؟؟؟؟ شوخی میکنید؟ شما یا خمینی را نمیشناسید یا انقلاب و انقلابی قرمز را. کدام انقلابی قرمز دست به معامله با رمزی کلارک در پشت درهای بسته میزند برای بدست گرفتن ارتش از بالای سر مردم. کدام انقلابی قرمز تشکیلاتش را (مثل مسجد و تکایا) مدیون رژیم قبل است و با هزار بند مرئی و نامرئی به رژیم سابق متصل است؟ یادتان باشد که آخوندهای خمینی صفت با شاه و دربار، هر دو زاده کودتای ۲۸ مرداد بر علیه ملتند. جنگ بین شاه و شیخ هم اساسا جنگ قدرت و برای تقسیم سهم است از غارت مردم و اساسا آخوند نماینده هیچ گروه مدنی مانند طبقه کارگر نبوده و از دل هیچ گروه مترقی مانند سندیکاهای کارگری و امثالهم نیامده است. شیخ و شاه اساسا دشمن تمامی نهادهای مدنی مترقی هستند. خواهش میکنم راجع به کاربرد این کلمات و ترمها دقت کنید و آنها را با تسامح و تساهل خاتمی گونه بکار نبرید که این کار نامی جز فریبکاری و خاکپاشی در چشم خواننده ندارد. اگر با ان موافق هم نیستید باز این دلیل نمیشود که کلمه را آلوده کرده و آبروی آنرا ببرید و آنرا ذبح اسلامی کنید.

        فرموده اید که :
        «من نخست وزیری بختیار را پایان سلطنت پهلوی میدانم »

        من نمیدانم چطور نخست وزیری دکتر بختیار برای شاه میتواند پایان دوران شاه باشد. بختیار دوران شاه را بمدت ۳۰ روز دیگر ادامه داد.

        فرموده اید که :

        «آن ارتش طرف قدرت را گرفت ، و اگر کفه قدرت بسمت بختیار متمایل میشد ، شک نکنید به خمینی نگاه هم نمیکرد .»

        آیا حکومت شاه که حکومتی ذاتا استبدادی بود میتوانست و تحمل قدرت گیری نخست وزیر را داشت. پاسخمان را با رجوع به تاریخ گذشته سلسله پهلوی و عملکرد ان میتوانیم بگیریم. قبل از هر چیز بگذارید بگویم که قدرت گیری نماینده مردم (نخست وزیر یا رییس جمهور ) قبل از هر چیز توسط نهادهای مدنی انجام میپذیرد. قدرت گیری نهادهای مدنی و قانونی هم دربار را بزیر حسابرسی بابت اعمال گذشته اش میکشید که مشخصا دشمنی دربار را قبل از هر نهاد دیگری بر می انگیخت. این خود انگیزه کودتا بر علیه نخست وزیر میشد که آنرا در دوران مصدق شاهد بودیم.
        از ان گذشته قدرت گیری نهادهای قدرت به معنای بی ربط شدن مجلس فرمایشی شورای ملی بود و دولت برخاسته از ان یعنی دولت بختیار. این خود مسلتزم استعفای بختیار بود که آقای بختیار از ان به نام مبارزه با خمینی طفره میرفت. پس کفه قدرت و حمایت مردمی نمیتوانست به طرف بختیار متمایل شود. همانطور که گفتم بختیار با قبول نخست وزیری شاه تمامی این درها را بر روی خود بست. تمام مشکل آقای بختیار هم همینست.
        ضمنا امرای دست نشانده ارتش شاه بیشتر چشم به دهان ارباب مو بلوند و چشم ابی آمریکایی داشتند تا به کفه قدرت در داخل و این را هم در زمان دکتر مصدق مشاهده کردیم. وقتی میگویم که رژیم پهلوی اصلاح ناپذیر بود و با اتکا به نهادها و سازمانهای ان نمیشد تغییری معنادار در زندگی مردم بوجود آورد، دقیقا منظورم همینست. خلاصه آنکه نور سعادت بر جبین چنین رژیمی نمیبینم که این هم خود باز از دلایل اعتراض و مخالفت من با قبول نخست وزیری شاه توسط بختیار است. بختیار با قبول نخست وزیری شاه دقیقا خود را دست بسته در اختیار حوادث قرار داد.

        گفته اید که :
        «قبل از خمینی من شک ندارم بختیار بود که سیستم را قبول نداشت ، اما خمینی را خطری جدی تر از شاه میدید»
        باز اینهم قبول نخست وزیری شاه را توجیه نمیکند. از ترس شیخ به شاه پناه بردن همانقدر نابخردانه است که از ترس شاه به شیخ پناه بردن.
        فرموده اید که :
        «چگونه میشود رهبر این نهضت و بنیانگزار آن به این واضحی که شما میفرمایید بند ۳ را نقض کرده باشد ، و باز تا قبل از مرگش چندین هزار عضو و نیرو داشته باشد ! آنها که با بختیار کار میکردند که همه مصلحت اندیش نبودند .»
        آقای بختیار که قبلا از رهبران جبهه ملی بوده اند یکبار توافق رهبران جبهه ملی را زیر پا گذاشتند و انهم در زمانی بود که نخست وزیری شاه را، علیرغم مخالفت رهبران دیگر جبهه ملی با همکاری با شاه، قبول نمودند. بنا بر این من چندان به وفای به عهد ایشان باور ندارم و این استدلال شما را استدلالی قوی نمیدانم. آقای بختیار متاسفانه به راهکارهای دموکراتیک پایبند نبود و سابقه نقض تعهدات و تصمیمات خود را داشت. اصلا به همین دلیل هم از جبهه ملی اخراج شدند. خودش هم که بقول شما گفت که به دنبال «وجاهت ملی » نیست. راستی فرق ایشان با یک دیکتاتور چیست؟ همه جای دنیا رهبران و نمایندگان معتقد به دموکراسی، همه کار میکنند که وجاهت ملی پیدا کنند آنگاه آقای بختیار وجاهت ملی را مزاحم کار خود میدانند. جالب است که وقتی مردم به ایشان که بقول خودشان وجاهت ملی هم ندارند، گوش نمیدهند، مردم را مشتی «تب زده» میخواند. گویا ایشان عاقل را کسی تعریف میکنند که فرامین ایشان را بر روی چشم گذاشته و حلوا حلوا کند. انگار نه انگار که این خود ایشان هستند که باید مجری نیات مردم باشند، و نه برعکس.
        ببینید، هر چیزی جای و جایگاه خودش را دارد. اگر شما مشکلی با اجرای نیات مردم ندارید میتوانید وزیر یا وکیل یا نخست وزیر یا رییس جمهور باشید. اما اگر مردم اساسا حرف شما را قبول ندارند، آنگاه شما باید از خیر نخست وزیری بگذرید و لباس روشنفکری به تن کنید، انهم روشنفکر مستقل از دستگاه و به کار روشنگری و تبلیغ نظراتتان بپردازید. و الا که در لباس نخست وزیر شما باید در خدمت اهداف ان رژیم قرار بگیرید و نمیتوانید همزمان هم نخست وزیر باشید و هم منتقد رژیم. بگذریم از اینکه این رویگردانی مردم از ایشان به علت قبول نخست وزیری شاه توسط ایشان بود و در نتیجه مردم به ایشان به چشم یکی دیگر از مقامات رژیم شاه نگاه میکردند که وجاهت ملی هم ندارد و نمی خواهد.
        بطور خلاصه هر جور که به قضیه نگاه میکنم این قبولی نخست وزیری شاه را مانع و اشتباه بزرگی میدانم و بس که نه قابل توجیه است و نه اساسا کمترین کمکی کرد.

  13. سپاس از شما بخاطر ابراز نظرتان و پوزش میخواهم که مطلب شما را خیلی دیر دیدم
    .
    حرفهای شما از دید نگاهی تئوری بسیار خوب و قابل پسند و قابل فهم است ، اما ظاهرا شما شرایط مکانی و زمانی آن دوره را به حساب نیاوردید ، وجاهت ملی همواره یا در تئوری معنی میشود ، یا در شرایط غیر بحرانی ، جورج بوش هم در زمان حمله به عراق دنبال وجاهت ملی نبود ، بلکه از وجاهت ملی خود خرج هم کرد ، او در آن لحظه به تنها چیز که فکر نکرد وجاهت ملی بود ، در جنگ جهانی کسی بدنبال وجاهت ملی نبود .
    .
    حال سؤال من از شما اینست : اگر همین فردا در ایران حرکتی صورت گیرد ، و آلترناتیو مقابل حکومت اسلامی نوادگان طالبان افغانستان باشند و به انقلاب مردم بپیوندند ، و بقول شما سر جنبش بدون سر توده ها شوند ، و آنگاه شما سابقه ویرانگری و ارتجاع آنها را هم بدانید ، همچنین اهدافی که در پس ذهن آنان میگذرد ، اگر خامنه ای بشما پیشنهاد قبول ریاست جمهوری دهد ، تصمیم شما چیست ؟ اگر فرض را بر این بگذاریم که آنزمان شاه هم به همان اندازه امروز خامنه ای منفور بوده از دیدگاه ملت ؟
    .
    آیا شما چادر وجاهت ملی را انتخاب میکنید ؟ یا قبول ریاست جمهوری را ؟
    .
    آیا باز هم جواب شما هیچکدام است ؟ که اگر هیچکدام باشد ، یک لحظه افغانستان قبل طالبان را با بعد آن مقایسه کنید
    .
    تمامی عوامل بوجود آورنده این جریان ، بصورت ناخواسته شما را وادار به این میکند که بین بد و بدتر انتخاب کنید ، این به روشنفکر در برهه هایی از زمان تحمیل میشود ، روشنفکر میداند که این پناه بردن از بدتر به بد است ، یا از ترس شیخ به شاه یا هر چیزی دیگری ، اما چاره چیست ؟ هر دو این گزینه ها به روشنفکر تحمیل شده است
    .
    در ثانی با اینکه هدف وسیله را توجیه نمیکند اما درنهایت تاریخ همواره قضاوتش را بر نتیجه ها کرده است ، نتیجه و ماحصل امروز همان گفته های بختیار و از زیر دیکتاتوری پوتین به نعلین است ، شاید در این میان شانس با بختیار بوده و تاریخ حرف بختیار را میگوید .
    .

    • ………….. ادامه پیام بالا …………….
      .
      اجازه دهید خاطره ای نقل کنم این مطلب در سایت نهضت مقاومت ملی درج شده است .

      در یكی از جلسات درس بعد از مقدمات حضور و غیاب و طرح مبحث درس، یكی از دانشجویان كه گویا این روزها مقامی در سفارت ایران در پاریس دارد، – و آن روزها در بین دانشجویان روشنفكر، شخص عقب افتاده‌ای تلقی می‌شد- از ته كلاس با صدای بلند گفت؛ «استاد این روزها در كشور انقلابی آغاز شده است، شما چرا مثل دكتر شریعتی از انقلاب سخن نمی‌گوئید و فقط به جزوه‌های خودتان چسبیده‌اید؟» استاد كه انتظار چنین رفتاری را نداشت همچنانكه گوش می‌داد، آرایش دیگری گرفت و خطابه درس را رها كرد و گفت؛ «آقای مهدوی می‌توانید بگوئید آقای شریعتی و آن انقلابی كه شما می‌گوئید چه می‌گویند و چه می‌خواهند؟»

      آقای مهدوی گفت: «استاد آنها همه همراه مردم و رهبران روحانی به دنبال انقلاب هستند و آزادی و عدالت می‌خواهند».

      استاد گفت: آقای مهدوی از درون هیچ انقلابی آزادی و عدالت بیرون نیامده است، انقلاب‌ها شبیه جنگ‌های داخلی می‌مانند كه اگر گروهی به گروهی دیگر پیروز شوند، آن گروه شكست خورده را سركوب خواهند كرد و سپس هر كس كه منتقد یا مخالفشان باشد، آنان را نیز سركوب خواهند كرد تا از بین بروند زیرا كه همراه انقلاب نه عدالتی پدید می‌آید و نیز امكان ظهور آزادی، بخصوص آنكه رهبران آن انقلاب اگر آقایان روحانیون باشند و سپاه آن انقلاب مردم مسلمان ایران، آنگاه بدترین انقلاب جهان روی خواهد داد.

      و سپس با حالت پرسشی به آقای مهدوی نگاه كرد و گفت: «آقای مهدوی می‌دانی اگر این آقایانی كه شما از آنها نام می‌برید یعنی روحانیون به حكومت برسند چه خواهند كرد؟ من می‌گویم «آنچه اعراب و مغول‌ها جدا جدا كردند، اینان یكجا خواهند كرد» و همه را حتی آقای دكتر شریعتی را كه من شخصاً بدلیل ضعف علمی توصیه كردم بجای دانشگاه تهران در دانشگاه مشهد استخدامش كنند را نیز از تیغ خواهند گذراند، اینها را من از روی تجارب تاریخی ایران و جهان می‌گویم و حتی خواهم كوشید كه از وقوع چنین حادثه‌ای پیشگیری شود.»
      .
      میبینید ؟ تمامی گواهی های تاریخی حرف بختیار را تایید میکند ، حتی همین دکتر صدیقی دولت بختیار تا تایید کرد و از روشنفکران خواست که با او همکاری کنند .
      .
      من منتظر جوابهای شما میشوم که اگر لازم بود ادامه دهم

      • ———————-دنباله —————————
        پس از نقل حکایتی از سایت نهضت مقاومت ملی فرموده اید که :

        » «آقای مهدوی می‌دانی اگر این آقایانی كه شما از آنها نام می‌برید یعنی روحانیون به حكومت برسند چه خواهند كرد؟ من می‌گویم “آنچه اعراب و مغول‌ها جدا جدا كردند، اینان یكجا خواهند كرد»
        خوب مگر کسی در این مسله شک داشت. مساله اینست که قرار بر آمدن آخوندها نبود. وقتی خمینی میگفت که من پس از پیروزی انقلاب به قم میروم دیگر جایی برای این حرف نمی ماند. تحلیل ان فردی هم که بقول خودتان فردی عقب مانده از شاگردان ان استاد بود که سند نمیشود. مردم به دنبال روحانیون نبودند. کاملا بر عکس، این خمینی بود که تا آخر به دنبال مردم میدوید. شما اعتباری را دارید به آخوندها میدهید که استحقاقش را ندارند. تمامی اسناد نشان میدهند که آخوندها تا ماه ها پس از شروع انقلاب هنوز وارد نشده بودند. خمینی هم تنها سخن گوی خواستهای مردم بود و نه بیشتر. البته در داخل یک جنبش توده ای همه جور تفکری وجود دارد از جمله تفکرات ارتجاعی و مذهبی و این آقای شاگرد (آقای مهدوی) هم از جمله این افراد است، اما محتوای یک انقلاب را که نمیتوان از روی نظرات برخی از شرکت کنندگان ان محک زد، بالاخص اگر شما به دنبال یک انقلاب توده ای و نه طبقاتی باشید. آیا اگر فردا انقلابی مطابق نظر شما و دکتر بختیار شکل گیرد، شما میخواهید مثلا جلوی مذهبیها را بگیرید؟ طبعا آنها به دنبال زدن مهر خود بر ان انقلاب بوده و طبعا مطابق خواسته های خود و انتظاراتشان از انقلاب صحبت خواهند کرد. آیا این به ان معناست که آقای بختیار ونظراتش ارتجاعی و اسلامی است؟ به نظر من محتوای یک انقلاب را از روی برنامه ها و شعارهایش باید تشخیص داد. در کجای پیشنویس قانون اساسی حرف از حکومت روحانیون یا ولایت فقیه زده شده است؟ در کدام شعاری حرف از ولایت مطلقه فقیه زده شده است؟ در انقلاب مترقی مشروطه هم اسلامیها و آخوندها حضور داشتند اما نیرهای مترقی بر ان هژمونی داشتند و این از شعارها و برنامه هایش پیدا بود. بد نیست که کتاب تاریخ مشروطه مرحوم کسروی را بخوانید تا ببینید که آخوندهای هوادار انقلاب مشروطه، اهداف آنرا چگونه میدیدند؟ شما فکر میکنید که چرا آخوندها وقتی نتیجه انقلاب ایران را دیدند، بقول مرحوم کسروی احساس سرخوردگی کردند؟ چرا احساس کردند که از روشنفکران رودست خوردند؟
        فرموده اید که :
        «تمامی گواهی های تاریخی حرف بختیار را تایید میکند ، حتی همین دکتر صدیقی دولت بختیار تا تایید کرد و از روشنفکران خواست که با او همکاری کنند .»
        متاسفانه این خود روحی دنباله روی و محصور دیدن خود در «انتخاب بین بد و بدتر» از گرفتاریهای روشنفکر ایرانی است و از جمله عوامل در جا زدن فرهنگی و تاریخی و اجتماعی ما ایرانیان است. بجای پرداختن به کار روشنگری جامعه و صحبت از ارزش های دموکراتیک برای مردم دائم در حال جابجایی و رفت و آمد بین بد و بدتر است و شاید حتی به فکرش هم نمیرسد که بجای اینهمه ویراژ رفتن و تذبذب فکری، اگر بر سر اصول بایستد و نظراتش را تبلیغ کند شاید دیگر مجبور به انتخاب بین بد و بدتر هم نباشد.

        از قول استاد گفته اید که :
        «استاد گفت: آقای مهدوی از درون هیچ انقلابی آزادی و عدالت بیرون نیامده است، …..»
        انقلاب مشروطه ایران و انقلاب آمریکا کاملا حرف شما را نقض میکنند. نابودی اهداف عالیه انقلابات ربطی به ماهیت انقلاب ندارد، بلکه نتیجه سلطه ضد انقلاب بر انقلاب است. معذلک این درست است که انقلاب الزاما به آزادی نمیرسد. این بستگی به ترکیب و ماهیت نیروهای شرکت در ان دارد. همچنین نتیجه فعل و انفعالات جامعه و نیروهای انقلابی و جریانات ارتجاعی میباشد. مساله از دید من به این صورت است، اگر انقلاب نکنیم به طور حتم و یقین سلطه ارتجاع بر ما ادامه خواهد داشت چرا که خود به خود از بین نمیرود، هزینه حرکت اصلاح طلبانه را هم بقدری بالا برده که اساسا هیچ حرکت اصلاح طلبانه ای امکان پیدایش یا دوام ندارد (کودتای ۲۸ مرداد در مقابل نهضت ملی نفت و سرکوب حرکت مسالمت آمیز مردم در سال ۴۲). اما اگر انقلاب کنیم شاید به یک دیکتاتوری دیگر برسیم، شاید هم به آزادی. به هر حال انقلاب هم ریسک است مانند خود زندگی. کسی که برای تفریح و خنده و سرگرمی انقلاب نمیکند که شما دارید از ریسک انقلابات صحبت میکند. چه کسی دلش میخواهد که برای یک خواست ساده جانش را به خطر بیندازد؟ انقلاب تنها انتخاب باقی مانده در مقابل رژیمی است که تمامی انتخابهای دیگر را از بین برده است. انقلاب تنها زمانی موضوعیت می یابد که تمامی راه های دیگر اصلاح طلبانه طی شده و رژیم ذات اصلاح ناپذیرش را نشان داده است.

    • متشکرم از پاسخی که دادید و با تاسف از اینکه آنرا قانع کننده نمیدانم. بدلایل زیر.
      فرموده اید که :
      «وجاهت ملی همواره یا در تئوری معنی میشود ، یا در شرایط غیر بحرانی ،…………….»
      اصلا چنین چیزی نیست. وجاهت ملی ضامن همکاری و همراهی ملت با دولت است. شما طوری صحبت میکنید که گویا شرایط بحرانی الزاما وجاهت ملی دولت را کم میکند، اصلا. اینکه وجاهت ملی در شرایط بحرانی بالا برود یا پایین بیاید بستگی به نوع بحران دارد. اگر بحران، ناشی از عوامل خارجی باشد، اتفاقا وجاهت ملی بالا میرود. مثالهای ان فراوان است. از خود آمریکای بوش که خودتان مثال زدید گرفته تا کشور خودمان ایران. در زمان بوش و قبل از ۱۱ سپتامبر، دولت بوش زیر حمله مطبوعات بود که بی کفایتیش را در اداره کشور به رخ میکشیدند و وی را سوژه جوکهای مردمی میکردند. پس از ۱۱ سپتامبر تمام ان جوکها تمام شد و رییس جمهور اختیارات مافوق قانون به خود داد که اتفاقا با مخالفت آمریکاییان هم روبرو نشد. تصویب «قانون میهن پرستانه» حاصل همین دوران است. حمایت آمریکاییان از بوش پس از ۱۱ سپتامبر تفاوت قابل توجهی با قبل از ۱۱ سپتامبر نمود.
      در ایران خودمان هم حمله عراق به ایران، حکومت رو به سقوط جمهوری اسلامی را از بحران سرنگونی نجات داده و آنرا تثبیت نمود. به همین جهت هم خمینی، همانطور که میدانید، حاضر به ختم جنگ نبود.
      البته مثال در این مورد انقدر زیاد است که آوردنش در اینجا مطلب را بی جهت طولانی میکند، فقط این نتیجه بدست می اید که اتفاقا بحران خارجی به حکومت وجهه ملی میدهد و مردم و شهروندان را پشت سرش ردیف میکند. این مطلب انقدر بدیهی است که تمامی حکومتهای استبدادی و نالایق از جمله حکومت جمهوری اسلامی هم آنرا میدانند. فکر میکنید چرا جمهوری اسلامی بدنبال بحران سازی خارجی است؟ چون بحران خارجی مردم را تا زمان رفع بحران پشت سر دولت آورده و حمایت آنان را تضمین میکند. پیشنهاد میکنم که کتاب ۱۹۸۴ نوشته ژرژ ارول را بخوانید تا نقش جنگ را در تثبیت رژیم ها و بستن دهان توده های مردم، تعطیلی اعتراضشان و راضی کردن آنها به زندگی در فقر و بی ایندگی است. این ممکن نیست مگر با بالا رفتن وجهه ملی دولتی که در حال جنگ است.
      حالا میرسیم به قسمت و نتیجه اصلی که اگر ریشه بحران داخلی باشد و از جمله بحران داخلی نتیجه عدم مشروعیت دولت و رژیم باشد، مثل انقلاب ۵۷، صد البته که این بحران عامل تضعیف وجاهت ملی نیست، بر عکس، این تضعیف وجاهت ملی است که بحران را سبب شده است. خلاصه آنکه بحران خارجی میتواند حتی به دولت نا مشروعی مثل دولت ایران وجهه ملی دهد.

      «جورج بوش هم در زمان حمله به عراق دنبال وجاهت ملی نبود ، بلکه از وجاهت ملی خود خرج هم کرد ، او در آن لحظه به تنها چیز که فکر نکرد وجاهت ملی بود ، در جنگ جهانی کسی بدنبال وجاهت ملی نبود .»
      همانطور که توضیح دادم آقای بوش در نتیجه بحران ۱۱ سپتامبر وجاهت ملی بیشتری هم کسب نمود. اساسا بدون وجهه ملی نمیتوان اختیارات فوق قانونی گرفت و آنرا برای مردم و جامعه توجیه نمود. نمیتوان بدون وجهه ملی از مردم انتظار داشت که سختیها را تحمل کنند و اجازه محدود کردن حقوق و آزادیهایشان را به دولت بدهند.

      پرسیده اید که :
      «حال سؤال من از شما اینست : اگر همین فردا در ایران حرکتی صورت گیرد ، و آلترناتیو مقابل حکومت اسلامی نوادگان طالبان افغانستان باشند و به انقلاب مردم بپیوندند ، و بقول شما سر جنبش بدون سر توده ها شوند ، و آنگاه شما سابقه ویرانگری و ارتجاع آنها را هم بدانید ، همچنین اهدافی که در پس ذهن آنان میگذرد ، اگر خامنه ای بشما پیشنهاد قبول ریاست جمهوری دهد ، تصمیم شما چیست ؟ اگر فرض را بر این بگذاریم که آنزمان شاه هم به همان اندازه امروز خامنه ای منفور بوده از دیدگاه ملت ؟»
      من تحلیل شما را از انقلاب ایران قبول ندارم. انقلاب ایران انقلابی بود که خواستهای مترقی داشت و این را از شعارها و برنامه هایش میشد دید، معذلک حتی بفرض که این تحلیل هم صحیح باشد، صد در صد چنین چیزی را (ریاست جمهوری خامنه ای ) نمی پذیرم. این مثل نفت ریختن بر آتش است، نه تنها آتش را خاموش نمیکند، بلکه آنرا شعله ورتر هم میکند. اگر بحران حاصله مثلا ناشی از سیاست تبعیض مذهبی رژیم باشد، قرار گرفتن در کنار رژیم تنها موفق به تقویت موقعیت گروه ارتجاعی مقابل (همان طالبان که شما گفتید ) میشود. تنها موضع درست و مردمی، گرفتن جبهه ای در مقابل هر دو گرایش ارتجاعی است و مبارزه برای لغو انواع و اقسام تبعیضها از جمله تبعیض مذهبی. به نظر میاید که شما سرنا را دارید از سر گشادش میزنید. این مخالفت طالبان گونه نیست که سیاست تبعیض مذهبی را سبب شده، برعکس این سیاست تبعیض مذهبی رژیم است که این گروه را تقویت کرده و سبب ساز بحران شده است.
      به نظر من شما باید از بحران سال ۵۷ فاصله بگیرید و از خود بپرسید که آیا تقویت موقعیت رهبری خمینی سبب سرکوب و بی پایگی رژیم شاه است یا بالعکس، این بی پایگی و عدم مشروعیت حکومت برخواسته از کودتای ۲۸ مرداد است که سبب ساز موقعیت خمینی شده است. اگر پاسخ شما هم مثل من پاسخ دوم است که با قرار گرفتن در کنار رژیم، اتفاقا موقعیت رهبری خمینی تثبیت شده و بحران عمیقتر میگردد.همانطور که قبلا هم برای شما توضیح دادم، فقدان پایه اجتماعی برای حکومت برخاسته از کودتای ۲۸ مرداد، رژیم شاه را به سمت دادن دست بازتر و میدان عمل بیشتر به آخوندها سوق داد. همراهی با رژیم شاه تنها این دست باز آخوندها را بازتر میکند (چون ماهیت رژیم شاه که تغییر نکرده). یادتان باشد که ارتجاع مذهبی دنباله ۲۸ مردادی حکومت شاه و نتیجه ان است. چطور با پیوستن به رژیم شاه و خدمت به ان میخواهید دنباله آنرا تضعیف کنید؟

      «تمامی عوامل بوجود آورنده این جریان ، بصورت ناخواسته شما را وادار به این میکند که بین بد و بدتر انتخاب کنید ، این به روشنفکر در برهه هایی از زمان تحمیل میشود ، روشنفکر میداند که این پناه بردن از بدتر به بد است ، یا از ترس شیخ به شاه یا هر چیزی دیگری ، اما چاره چیست ؟ هر دو این گزینه ها به روشنفکر تحمیل شده است»
      انتخاب بین بد و بدتر همانطور که گفتم مساله سازی است نه مساله ای واقعی و عینی که در دنیای مادی و فیزیکی خارجی وجود دارد. شما دو عامل مستقل از هم ندارید که یکی بد باشد و یکی بدتر. شما یک عامل دارید و یک نتیجه ( دنباله). تقویت هر یک از آنها ضدیت با مردم و آزادی است و مالا به نفع هر دو تمام میشود.یادتان باشد که با یک سیستم طرفیم و هر یک از اجزا این سیستم به منظور خاصی بوجود آمده اند و با هم ارتباط ارگانیک دارند. تقویت هر یک از اجزای سیستم مالا کل سیستم را تقویت کرده و در هدفش کاراتر مینماید.

      «در ثانی با اینکه هدف وسیله را توجیه نمیکند اما درنهایت تاریخ همواره قضاوتش را بر نتیجه ها کرده است …………….»

      دقیقا به همین علت نمیتوان به عذر انتخاب بین بد و بدتر به رژیم خدمت نمود که این مالا این خود نتیجه را هم تحت الشعاع قرار میدهد.

      » نتیجه و ماحصل امروز همان گفته های بختیار و از زیر دیکتاتوری پوتین به نعلین است ، شاید در این میان شانس با بختیار بوده و تاریخ حرف بختیار را میگوید .»

      شما طوری این حرف را میزنید که گویا آقای بختیار کاشف این حرف بوده است! خیر قبل از ایشان این حرف را مرحوم کسروی با دقت علمی بمراتب بیشتر زده است. کتب متعددی هم در این زمینه نوشته که به نظر من ان کتب نقش بمراتب بیشتری در روشنگری و آگاهی مردم داشته اند تا حرفهای آقای بختیار که بیشتر به عنوان حرفهای یکی از مقامات رژیم غرقه در بحران پهلوی قابل تعبیر است که به مصداق غریقی که به هر تخته پاره ای چنگ میزند، به هر تلاشی برای جلوگیری از قیام مردم دست میزد.
      اساسا انقلاب مشروطه نقش آخوند را در جامعه ایران بشدت تضعیف نمود و اگر کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ برعلیه مشروطه و کودتای ۲۸ مرداد برعلیه دولت دموکراتیک دکتر مصدق نبود، هرگز آخوندها نمیتوانستند جایی در افکار عمومی داشته باشند. پیدایش، تقویت و حضور دستگاه سیاسی آخوند خود حاصل بی پایگی شاه و مستبدان ۲۸ مردادی است و جای تعجب آنجاست که کسانی به اسم مبارزه با شیخ، به سازنده و پدر خوانده ان یعنی شاه و مکلاهای ۲۸ مردادی روی می آورند و تصور میکنند که با حمایت از شاه مستبد، شیخ را تضعیف میکنند. تنه چیزی که میتواند خوند را تضعیف نماید دادن زمینه و آزادیهای لازمه برای رشد احزاب و گروه های سیاسی است تا در نقش رقیب در مقابل آخوند ظاهر شوند. این خود مستلزم و به معنای انحلال دستگاه استبدادی شاه است و نه همکاری با ان.

  14. جمله آخری را دوباره مینویسم :
    تنها چیزی که میتواند اخوند را تضعیف نماید دادن زمینه و آزادیهای لازمه برای رشد احزاب و گروه های سیاسی است تا در نقش رقیب در مقابل آخوند ظاهر شوند. این خود مستلزم و به معنای انحلال دستگاه استبدادی شاه است و نه همکاری با ان.

    • سپاس گذارم از فرمایشات شما و باز هم پوزش میخواهم که دیر رسیدم

      باز هم میگویم حرفهای شما در تزجیه و تحلیل شکل گیری انقلاب زیباست اما تمام واقعیت نیست ، توضیح میدم چرا اینگونه فکر میکنم ، شما میفرمایید که رییس جمهوری را قبول نمیکنید و سعی میکنید در مقابل هر دو ارتجا که یکی بر حکومت است و دیگری بسمت حکومت خیز برداشته و سر جنبش بدون سر توده ها شده است ، موضع جداگانه میگرد و هر دو ارتجا را محکوم میکنید .

      حال سؤال من اینست : اگر موضع مستقل شما میتوانست خودی نشان دهد ، که جنبش بدون سر توده ها بدست مثلا طالبان نمیافتاد دوست من ! شما ظاهرا فراموش کردید که ملی گراها در زمان شاه اصلا نمیتوانستند حرف بزنند . حال در آن توفان انقلاب که همه چیز را با خود میبرد شما میخواهید موضع جداگانه اتخاذ کنید ؟ اگر شما میتوانستید حرف بزنید یا حرف شما خریدار داشت که دیگر طالبان بوجود نمیآمد .

      فرمودید مترقی بودن انقلاب را میتوان از شعارهای آن فهمید ، من با این هم مخالفم . کدام شعار انقلاب مترقی بود ؟ یا کدام عملکرد ؟ نمونه هایی از شعارهای مترقی را در زیر بخوانید

      ما بچه‌هاي اميرآباد هستيم

      شـاه را بـه طـويلـه بسـتيـم

      از بـس كه عرعـر كرد

      بختـيار رو خــر كــرد

      بختـيار شيـره‌كـــش

      بايـد بـــره مـراكـش

      اين است شعار بختيار

      منـقل و وافـور رو بیار
      ********

      نه شاه مي‌خوايم نه بختيار

      رهبـر مي‌خـوايم با اختيـار

      مـرگ بـر شـاه و بخـتيــار

      نه شاه مي‌‌خوايم نه بختيار

      خمـيـنيـه صـاحـب اختـيـار

      مـرگ بـر شـاه و بـخـتـيـار
      ********

      بختيـار، تـو عصـاي ضحاكي

      برو گمشو‌ اي نوكر ترياكي

      مرگ بر بختيار

      نوكر بي‌اختيار منافق تازه‌كار
      **********

      بختيـار، تـو عصـاي ضحاكي

      ما مسلمين پيوسته در جوش و خروشيم

      ما جز خميني، رهبر نداريم

      فرمـانروايي، ديگـر نـداريم

      از هـمـت او ســـرفــرازيــم

      منتخب او را ما قبول داريم
      *********
      اینها نمونه هایی از شعارهای مترقی است !
      اینکه منتخب خمینی را قبول داریم مترقی است ؟

      فرمودید عملکرد مترقی بوده
      صدای ارتجا را از همان زمانی که ریختند و کافه ها را آتش زدند و مشروب فروشی هارا سوزاندند و شیشه های مشروب را در خیابان شکستند به راحتی میشد شنید .

      از همان زمانی که سینماها را آتش زدند ، سینما دارها مجبور شدند بخاطر خسارت کمتر پشت شیشه ها بنوییسد به علت تغییر شغل سینما تعطيل است میشد حس کرد .

      از کدام عملکرد مترقی میگویید ؟ همان که دست کم ۱۰ میلیون نفر از جمعيت ۳۰ میلیونی ایران رفتند بالای بامها ، قران سر گرفتند و الله اکبر گفتند و امام را در ماه دیدند ؟ من که آن زمان نبودم ، اما پدرم میگفت واقعا میآمدند و میگفتند دیدیم امام را !!

      تمامی این کارها زنگ خطری بود برای برپایی ارتجا ، و دورنمایی از ویرانی ایران . چه چیز مترقی بود ؟ من نمیفهمم .

      فرمودید امام قرار بود برود در قم ، این حرف شما یعنی نشناختن آخوند یعنی توجیه ، آن کس که آخوند را میشناخت ، میدانست که دست کم از زمان صفویان آخوند ها برای حکومت خیز برداشتند ، حال که توده ها ، امام امام میکنند ، مگر میشود امام برود در قم ؟ این چه حرفیست آخر . این حرف بنی صدر است که میگفت من به امام گفتم آقا شما در لوشاتو گفتید حجاب و …. اجباری نیست ، امام گفت آنزمان برای انقلاب لازم بود این حرفها ! این یعنی چه ؟ یعنی اینکه همه فریب خمینی را خوردند ، آخوند را نمیشناختند . بعد شما میگویید کسروی قبلا گفته بود ؟ اگر گفته بود پا چرا بنی صدر نشنیده یا نخوانده بود ؟

      و اما یک گزینه دیگر هم که به راستی تمام روشنفکران را در برابر یک آزمون دیگر گذاشت و نشان داد که کلا در حرکت انقلاب و کسانی که با آن موج همراه شدند ، چیزی بنام روشنفکر وجود نداشته ، رفراندوم جمهوری اسلامی بود .

      باز هم این دکتر بختیار بود که از این آزمون پیروز بیرون آمد ، اگر پیام رفراندوم بختیار را که از مخفیگاه با صدای خودش خوانده شد شنیده باشید خواهید فهمید که گفت : خواهران و برادران من به جمهوری خمینی رای نخواهم داد ، دلیل منطقی هم داشت ، او گفت ، عده زیادی هستند ، که هم با شاه مخالفند ، هم با خمینی ، تکلیف آنها چیست ، چه معنی دارد جمهوری اسلامی آری یا خیر ؟ و به همین دلیل رفراندوم را تحریم کرد .

      باز هم مجبورم بگویم ، گزینه بد و بدتر تحمیلی بود ، از زیرش نمیشد در رفت ، جبهه ای جداگانه نمیشد باز کرد ، اگر میشد طالبان آلترناتیو نمیشدند .

      من خاتمه میدهم تا همینجا ، اگر حرفی بود باز درخدمتم

  15. ۱- کدامیک از این شعارهایی که گفتید شعار همه گیر مردم بود؟ من خود در ان زمان بودم و بعضی از شعارها برایم نا آشناست مثل:
    «خمـيـنيـه صـاحـب اختـيـار»

    «ما جز خميني، رهبر نداريم»
    «فرمـانروايي، ديگـر نـداريم»

    «از هـمـت او ســـرفــرازيــم»

    «منتخب او را ما قبول داريم
    »

    از طرفی برخی از این شعارها هم که آنها هم همه گیر نشدند شعارهای لمپنی هستند که بوسیله بخشی از مردم داده شدند. یکی دیگر از این شعارها را شما ننوشتید که عبارت بود از
    «حزب فقط حزب الله/رهبر فقط روح الله» یا «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» منتهی این شعارها همه گیر نشدند. اگر شما ان قسمت از عرایض مرا که مربوط به ماهیت قیام ۵۷ که قیامی توده ای بود میخواندید، این حرف را نمیزدید. البته که برخی از شعارها، شعارهای ارتجاعی بودند، برخی از مردم ساده لوح هم عکس امامشان را در ماه دیده بودند، برخی هم با سینماها و مشروب فروشی ها مخالف بودند، اما جو قالب را اینها تشکیل نمیدادند. جو غالب شعار مرگ بر شاه بود و یا بختیار نوکر بی اختیار که اشاره ای است به دست نشاندگی و بی اختیاری نخست وزیر در دستگاه کودتای ۲۸ مرداد و دیکتاتوری شاه.
    من به شما اطمینان میدهم که فردا هم اگر شما انقلاب و جنبشی مطابق اهداف و خواسته هایتان در ایران راه بیندازید باز هم این افراد را خواهید دید. شاید در بین این افراد طرفداران ایت الله کاظمینی بروجردی باشند یا طرفداران ایت الله شریعتمداری. این را نه شما میتوانید جلویش را بگیرید و نه اصلا درست است که جلویش را بگیرید. من یک مورد را به شما بگویم. هم اکنون که ایرانیان به خارج از کشور می آیند، برخی هنوز از ابتدا دنبال یک مسجد میگردند، برخی از پخش موسیقی در ایام محرم و رمضان گله مندند و برخی از تلویزیونهای ایرانی هم از پخش موزیک در این ایام خودداری میکنند. منهم بیشتر از شما از این واقعیت تلخ خوشم نمی اید، اما خوب یا بد، افراد مذهبی در بین ما هستند. اینها حتی مخالفتشان با دیکتاتوری حاکم بخاطر آنستکه آنرا اسباب نابودی و زوال مذهب و اعتقاداتشان میدانند. من بالشخصه اینرا یکی از نقاط ضعف هر انقلاب توده ای میدانم. انقلاب توده ای نیاز به مدیریت قوی نیروهای مترقی دارد تا به دست عوامل ارتجاع نیفتد. اما به شما قول میدهم که این ضعف باز هم تکرار خواهد شد، تا زمانیکه شما به برپایی یک انقلاب توده ای فکر میکنید.
    از ان گذشته مگر در مقطع انقلاب مترقی مشروطه ما خواسته های ارتجاعی مثل عدالت خانه را نداشتیم، مگر مهاجرت آخوندهابه قم را نداشتیم، مگر امثال شیخ فضل الله را نداشته ایم (قبل از آنکه بر علیه انقلابیون موضع بگیرد)؟ اینها حرکت ارتجاعی بودند که در بطن انقلاب مشروطه شکل گرفتند؟ آیا اینها ذره ای از مترقی بودن انقلاب مشروطه میکاهد؟

    «صدای ارتجا را از همان زمانی که ریختند و کافه ها را آتش زدند و مشروب فروشی هارا سوزاندند و شیشه های مشروب را در خیابان شکستند به راحتی میشد شنید .»
    در آنزمان این مطلب شایع بود که اینها را رژیم شاه و عواملش آتش میزدند و آنرا به حساب مردم میگذاشتند تا انقلاب مردم را وحشی و عقب مانده نشان دهند. در مورد سینما رکس آبادان مشخصا گفتند که اینکار کار شاه بود و مثلا میگفتند /سینما رکس آبادان را، مسجد کرمان را/شاه به آتش کشید/.
    بهر حال من شعارهای شما را شعارهای همه گیر انقلاب ندیدم. شعار انقلاب /یک مملکت یک دولت انهم به رای ملت/ بود یا مرگ بر شاه بقیه شعارهایی را که به فراوانی میشنیدم الان به خاطر ندارم اما به شما اطمینان میدهم که این شعارها همگی حول تایید حق حاکمیت ملی، نفی دستگاه سلطنت استبدادی و آزادی و استقلال بود. اگر غیر از این بود که همراهی خود آقای بختیار با مردم تا ان زمان خود ایشان را زیر علامت سوال میبرد. اگر واقعیت این چیزی بود که شما گفتید، جا داشت که از آقای بختیار سوال میکردید که چطور تا ماه آخر با این انقلاب همراهی کردید و تنها یک ماه قبل از پیروزی انقلاب یادتان افتاد که این انقلاب ارتجاعی است؟ چطور سه ماه قبل از قبول نخست وزیری شاه بین حکومت شاه و مردم دریایی از خون حایل بود که هر گونه سازشی را غیر ممکن میکرد ولی به فاصله سه ماه این دریای خون که بزرگتر هم شده بود، مانع مهمی به حساب نمیامد و شما را از گرفتن نخست وزیری، بر خلاف توافق با رهبران جبهه ملی، بر حذر نداشت. به این میگویند فرصت طلبی. بعد هم توجیه درست کند که بله من به دنبال «وجاهت ملی» نیستم. خوب، آقای بختیار، پس فرق شما با محمد علیشاه دیکتاتور چیست؟ وی هم وجهه ملی نداشت. آیا انقلابیون مشروطه خونشان و جانشان را دادند که یک شاه بی وجهه برود و یک نخست وزیر بی وجهه جایش را بگیرد؟ اگر وجهه ملی لازم نیست که خوب خود شاه و دستگاهش هم وجهه ملی ندارند، خوب چرا خود شاه نباید بماند و اساسا چه نیازی به جنابعالی هست؟ پس چرا مردم انقلاب کردند؟قرار بود که یک بی وجهه برود و بی وجهه دیگری جایش را بگیرد؟
    اصلا آقای بختیار، فرق شما که «وجهه ملی » نمی خواهید با خمینی چیست که گفت که «اگر ۳۵ میلیون (جمعیت آنروز ایران) بگویند بله من میگویم نه»؟ فرق شما آقای بختیار با جنتی چیست که میگوید که مسئول مملکت نیازی به تایید و رای مردم ندارد؟ آیا قرار است که کت و شلوار و کراوات آقای بختیار چنین حقی بدهد و عبا و عمامه آقای خمینی و خامنه ای و جنتی چنین حقی را از آنان بگیرد؟! آنوقت این آخوندها مرتجع و کهنه پرستند و شما آقای بختیار، مدرن و دموکرات!!!!؟؟؟

    فرموده اید که :
    «حال که توده ها ، امام امام میکنند ، مگر میشود امام برود در قم ؟ این چه حرفیست آخر .»
    اولا خمینی تا مقطع پیروزی انقلاب «ایت الله خمینی» بود که عنوانی بود که آقای شریعتمداری به ایشان داده بود.آقای خمینی را بادمجان دور قاب چینان پس از انقلاب «امامش» کردند. بیاد دارم که در ماه دی یا بهمن بود (یکماه حد اکثر با پیروزی انقلاب فاصله نداشتیم ) که شعاری را از طرف مذهبیون هوادار خمینی شنیدم که میگفت «انقلابی ترین مردم جهان است ایت الله خمینی» دقت کردید، ایت الله خمینی و نه امام خمینی. همانطور که خودتان هم در شعارها آورده اید حرف از خمینی بود نه امام خمینی. کی توده ها امام امام میکردند؟
    اینها همان موقع هم تعدادشان کم بود و به همین علت هم پس از انقلاب با چماقداری مردم انقلابی را به خانه ها فرستادند.

    در مورد خیز برداشتن آخوند برای حکومت هم این اولین بار نبود که آخوند در انقلاب شرکت میکرد. مگر در زمان مشروطه آخوند در انقلاب شرکت نداشت؟ مگر ایت الله طباطبایی و بهبهانی خود دو تن از رهبران انقلاب مشروطه نبودند؟ البته دست نیروهای سکولار قوی بود و به همین علت حتی فتوای اعدام شیخ فضل الله را از آخوندهای نجف گرفتند و وی را اعدام کردند. خیز برداشتن آخوند برای قدرت که مربوط به مشروطه نیست. آخوندها همیشه چشم طمعی به قدرت داشتند منتهی این آخوندها همیشه در زیر هژمونی نیروهای مترقی بودند.
    از ان گشته اساسا تمامی نیروهایی که در انقلاب شرکت میکنند میخواهند و انتظار دارند که در قدرت آینده شرکت کنند. اینهم طبیعی است که تمامی شهروندان یک کشور حق انتخاب کردن و انتخاب شدن را داشته باشند. دستگاه آخوند هم البته از این قاعده مستثنی نیست. اگر به سهمشان از قدرت به نسبت وزنه سیاسی شان در کشور قانع باشند، چنین چیزی اشکالی که ندارد که هیچ از لوازم و ابزار دموکراسی هم هست. منتهی وای به وقتی که یکی از این گروه بندیها دست به خیانت، توطیه یا فریبکاری بزند. مثلا در جریان ۲۸ مرداد دربار دست به خیانت به مردم زد و استبداد و ارتجاع را به مدت ۲۵ سال بر کشور حاکم نمود. یا میتوان دکتر مصدق را محکوم کرد که چرا به دربار، انهم درباری که هنوز امتحانش را پس نداده بود، اعتماد کرده بود؟ بهر حال اگر قرار باشد که احتمال خیانت در این افراد را در نظر بگیریم که در اینصورت :
    ۱- چطور میتوان به دستگاه شاه اعتماد نمود؟ دستگاهی که سابقه بارها خیانت به مردم را داشته است؟ شما انقلابیون ان دوره را شلاق کش میکنید که چرا به خمینی اعتماد کردند؟ آنوقت به آقای شاپور بختیار که به شاه اعتماد کرده بود هیچ کاری ندارید و دائم هم به نظریه بد و بدتر متوسل میشوید. چرا به آخوندی که تا ان زمان خیانتش برای اغلب مردم ناشناخته بود نباید اعتماد کرد ولی به شاهی که در طول ۲۵ سال ۳ بار به مردم خیانت کرده بود، تحت عنوان «فرار از بدتر به بد» باید اعتماد نمود. خوب کسانی که اینطور توجیه میکنند، نهایتا هم با سیلی واقعیت «سازش و زد و بند سران ارتش شاه با آمریکاییها بر سر تسلیم ارتش» بیدار میشوند. هر چه هم که در خاطراتشان این فرماندهان را «حشرات الارض» بخوانند، جز خود کسی را برای سرزنش کردن ندارند که تکیه بر دیوار سست دستگاه های دست ساخت کودتا نتیجه اش مدفون شدن در زیر آوار واقعیت است. شما میفرمایید که چرا بنی صدر نفهمید که خمینی به قولش خیانت میکند، من از شما میپرسم که چرا آقای شاپور بختیار پس از ۲۵ سال سلطنت و حاکمیت دستگاه کودتا نفهمید که این دستگاه نه برای حفظ منافع مردم که برای حفظ منافع ماورا ملیها ساخته شده است.
    چرا آقای بختیار فکر نکرد، که این ارتش همان ارتشی است که به دکتر مصدق خیانت کرد و کودتا را حمایت کرد. اگر دکتر مصدق با ان وجهه ملی مغلوب خیانت سران خائن ارتش شد وای به حال کسی مثل بختیار که «وجاهت ملی » هم ندارد.
    چرا حد اقل پس از تبعید اجباری از ایران فکر نکرد که حال که با خیانت سران ارتش شاهنشاهی از کار برکنار شده، اما به فرض هم که موفق به فرستادن مردم به خانه ها میشد، چه تضمینی بود که در صورت اصرار بر وعده هایش به مردم با کودتای همین ارتش از کار برکنار نشود؟ در صورتیکه جذب سیستم شده و دست از وعده هایش بردارد یا آنکه با کودتا برکنار شود، جواب مردمی را که به وی اعتماد کرده و با وعده های ایشان به خانه ها رفتند را چه خواهد داد؟ ببخشید یادم نبود، ایشان وجاهت ملی نمی خواهند، چه هر چه داشتند را قبلا در پای دستگاه سرکوب کودتا ریخته بودند!
    میدانید، اینشتین تعریف جالبی از «حماقت» دارد. اینشتین میگوید حماقت یعنی کاری را بارها و بارها عینا انجام دادن و انتظار نتیجه متفاوت گرفتن.

    گفته اید که :

    «باز هم مجبورم بگویم ، گزینه بد و بدتر تحمیلی بود ، از زیرش نمیشد در رفت ، جبهه ای جداگانه نمیشد باز کرد ، اگر میشد طالبان آلترناتیو نمیشدند .»
    همانطور که قبلا گفته ام بد و بدتر نداشتیم، علت و معلول داشتیم. دستگاه آخوندی و گسترش ان نتیجه عدم مشروعیت دستگاه سلطنت بر آمده از کودتا بود. این تصادفی نیست که معممینی که قدرت را بدست گرفتند دنبالچه معمم کودتای خائنانه ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بودند. این معممین وظیفه مشروعیت دادن به دستگاه شاه را بر عهده داشتند. حال سوال واقعی اینست که چطور برای مبارزه با «معلول» میتوان در کنار «علت» قرار گرفت و آنرا یاری نمود؟

    از آنجا که علت و معلول دنباله همند پس جبهه دومی باز نمیشد، یک جبهه مبارزه با ارتجاع شاه و شیخ بود. حتی اگر به فرض، این دو نیرو یعنی شاه و شیخ دو نیروی مستقل بودند و دو جبهه داشتند، صرف دعوت شاه از یکی از مخالفین سابقش یعنی آقای بختیار برای قبول نخست وزیری نشان میدهد که ارتجاع سلطنتی ضعیفتر از ان بود که بتواند جبهه ای جداگانه باز کند.

    به نظر من اگر دستگاه شاه با انقلاب مردم از بین نرفته بود، آخوندها دیر یا زود، تحت همان رژیم شاهنشاهی و با استفاده از امکانات گشاده دستانه ای که رژیم کودتا در اختیارشان نهاده بود (البته در ازا مشروعیت بخشی به دستگاه کودتا ) آخوندها انقدر به لحاظ تشکلاتی و سیاسی قوی میشدند که شاه مالا مجبور به تقسیم قدرت با آنها میشد، هم نکبت شاه را داشتیم و هم نکبت شیخ را.

    » آخوند را نمیشناختند . بعد شما میگویید کسروی قبلا گفته بود ؟ اگر گفته بود پا چرا بنی صدر نشنیده یا نخوانده بود ؟ »

    من نمیدانم که چرا آقای بنی صدر نمیدانست یا اصلا آیا میدانست یا نمیدانست، اما بد نیست بدانید که به برکت !!! رژیم شاهنشاهی (که شما آنرا سرطان خوش خیم میدانید) آخوندها انقدر نفوذ کرده بودند که براحتی در دستگاه شاه میتوانستند که هر چیز را که به نفعشان نبود از میان بردارند. از جمله کتب آقای کسروی در زمان شاه در داخل ایران بسیار نایاب بودند. بعضا حتی کتابخانه های عمومی هم نداشتند. من خود این کتب را بعد از انقلاب خواندم. در واقع به برکت رادیو های خارجی، از کتب مرحوم کسروی خبردار شدم و آنرا از کتابخانه خصوصی افرای که میشناختم قرض گرفتم و خواندم. تصور میکنم بسیارانی دیگر مثل من این کتب را از کسانیکه داشتند قرض گرفتند. شاید (البته بطور یقین نمیدانم) تنها کتابی از کسروی که بعد از انقلاب منتشر شد تاریخ مشروطه بود و گر نه «شیعه گری» کسروی از کتب بسیار نایاب بوده که ظاهرا ایشان بخاطر نوشتن همین کتاب هم توسط تروریستهای فداییان اسلام ترور شد.

    حالا سوال اینست که با تکیه بر چنین حکومتی چطور میتوان با آخوند مبارزه موثر کرد؟ آیا نباید در قلب هر مبارزه ای با آخوند و خرافات، مبارزه فرهنگی و آگاهی بخشی وجود داشته باشد؟ با تکیه بر دستگاهی که سانسور را مطابق نظر متحدین معمم ۲۸ مردادی اش پیش میبرد، چطور میتوان به توده ها آگاهی داد؟

    چطور چنین دستگاهی را مجزای از دستگاه آخوند میدانید تا آنجا که آنرا به مثابه جبهه دومی در مقابل مردم گرفته اید؟

    • با درود
      من نمیدانم چرا شما روی این کلمه انقلاب توده ای تاکید میکنید ؟ در صورتی که شواهد ، فیلمها ، و …. چیز دیگری را میگوید . بدون آنکه منکر اجرا نشدن قانون اساسی ، نارضایتی هایی در طبقه خاصی منجمله قشر روشنفکر باشم ، اما باید بگم که دست کم من آن انقلاب را توده ای و با مشارکت آحاد ملت نمیدانم . توضیح میدهم چرا ، اما قبل آن درباره شعارها و عملکردها ، باید بگویم آنچیز که شما و و برداشت شما از شعارهای انقلابی میگوید ، با شواهد و فیلمها سازگار نیست ، در فیلمها شعارهایی بگوش میرسد که نشان از بیبرنامگی و بنده واری خمینی است . اتفاقا این گفتار در اولیل انقلاب باب بود که شاه برود ، هر چه میخواهد بشود بشود .

      اما درباره اینکه چرا من انقلاب ۵۷ را توده ای نمیدانم ، اگر توجه کرده باشید ، جمهوری اسلامی هر ساله در ۲۲ بهمن فیلمهای ۵۷ را باز پخش میکند ، دست کم من غیر از تهران از هیچ شهرستانی یا شهر بزرگی فیلمی ندیدم . پدر خودم که آنزمان هم در تبریز بود و هم در اصفهان برایم میگوید که در این دو شهر بیش از ۱۰۰ هزار نفر در خیابان ها نبودند ، و اما تهران از جمعیت ۳ میلیونی اگر بپذیریم که ۲ میلیون نفر آمدند که باز هم شک دارم ، بنا به گفته دست اندرکاران و کسانی که در آنزمان بودند ، ۷۵ % انقلاب در تهران رقم خورد آن ۳۲ میلیون دیگر کجا بودند ؟ به عنوان مثال خلق ترکمن کلان رفراندوم را تحریم کرده بودند ! و خیلی از اقلیت های دیگر .

      در ضمن فراموش نکنید آن راهپیمایی به طرفداری شاپور بختیار را در تهران که به اسم تظاهرات ۵۰۰ هزار نفری به حمایت از قانون اساسی برگزار شد ، روز اول ۵۰۰۰ نفر بود روز آخر ۵۰۰ هزار نفر ، مردم داشتند یک بیک به تظاهرات بختیار می پیوستند ، link http://www.youtube.com/watch?v=0dBoPplT0yM مردمی که به خواستهایشان رسیده بودند ، دیگر نیازی به تظاهرات نمیدیدند ، از طرفی یکی دیگر از چیزهایی که دلیل بر این شد که مردم را در خیابانها نگاه دارد ، اعتصابات و بسته شدن کافه ها و سینماها و رستورانها بود ، خیلی ها اصلان هدفی نداشتند ، یک مدل تفریح شده بود ، بقول بختیار این خود نمایی است که بروند بغل دست فلان آیات الله یا فلان استاد ، کسانی که سینما ها را بستند ، آتش زدند ، کافه ها را ویران کردند ، خوب میدانستند دارند چکار میکنند ، آنوقت شما میفرمایید آنها اندیشه قالب نبودند ؟ بختیار اعلام کرد ، خیلی ها عادت کرده اند که کار نکنند و حقوق بگیرند ، باید بدانند از امروز آنکس که کار نکند از حقوق خبری نیست ، اعتصابها داشت شکسته میشد و همه چیز داشت به روال عادی برمیگشت ،

      در همان زمان بختیار نامه ای به خمینی نوشت و گفت مذاکره کنیم ، خمینی جریان را فهمیده بود ، قبول کرد ، اما همین جناب بنی صدر به امام گفت ، اول استعفا بعد قبول دیدار ، خواهشن نگویید آنطور نبوده که من تیتر مصاحبه بختیار را با بی بی سی آنزمان دارم ، با این عنوان که» ایت االله خلف وعده کرد » . اگر خواستید لینک میکنم

      بعد از آنکه خمینی فهمید که اوضاع دارد به نفع بختیار عوض میشود ، از طرف ارتش وارد شد . که اگر خیانت ارتش نبود ، چه بسا امروز خمینی هم نبود .

      در آخر اینقدر لازم نیست روی کلمه وجاهت ملی تاکید کرد ، در همان زمان که خمینی داشت سر میبرید و تجاوز میکرد و گل و شیرینی در خانه های دختران اعدامی باکره میفرستادند یا پول گلوله ها میگرفتند یا ، برای دنیا شاخ و شانه میکشیدند هم کسی دنبال وجاهت ملی نبود ، در جریان گروگانگیری کسی بدنبال وجاهت ملی نبود ، حتی همین جناب بنی صدر ، که میگفت امریکا باید شاه خائن را تحویل دهد ، گروگانها را ما آزاد میکنیم ، آنزمان که آقایان بنی صدر و در شورای انقلاب بودند ، وجاهت ملی داشتند ، یا دنبال آن بودند ؟

      این لفاظی ها در تئوری بسیار زیباست ، اما در عمل ، گر حکم شود که مست گیرند ، در شهر هرچه هست گیرند . و آخر مردم با اینکه بختیار را در اول از جنس حکومت فاسد پهلوی میدیدند ، اما کم کم به آن اعتماد کردند ، چون بقول خود بختیار ، آن نقاط ضعفهاى شریف امامی ها و هویداها را نداشت .

      از روشنفکری گفتید و شعارهای مترقی ، اجازه دهید حرفهایم را با یک خاطره از بختیار به اتمام برسانم . دکتر بختیار میگفت : » روزی ۳۲ استاد دانشگاه ، که حالا یا پاکسازی شده اند یا در زندان هستند یا منفصل از کار هستند ، در کتابخانه خود من جمع شده بودند . ۳۰ نفر آنها موافق دخالت خمینی در امور سیاسی بودند و تنها ۲ نفر مخالف !! این مساله را کوچک نگیرید . آن افرادی که عامى بودند و تربیت سیاسی نداشتند گناهی نکردند . گناهکار آن افرادی بودند که وظیفه و وسیله داشتند مردم را روشن بکنند و نکردند . حکومت شاه بد بود ؟ مسلما بد بود . قانون زیر پا گذاشته میشد ؟ مسلما اینطور بود . باید یک دگرگونی در مملکت میشد ؟ مسلما میبایست میشد . اما نه دفع بد به بدتر !! »

      به روزنامه ها گفت بروید هر چه میخواهید بنویسید ، اما اگر شکایت شد باید همان را هم در همان روزنامه چاپ کنید ، اما اگر درباره من نوشتید من پیگیری نخواهم کرد . یک نفر زیر بار نرفت که جواب نوشته را در همان روزنامه چاپ کند ، گفت بروید ، ایران را بخاطر بسپارید ، هر چه میخواهید بنویسید ، رفتند و کاریکاتورش را سوار بر خر کشیدند !

      من خاتمه میدهم در اینجا اگر حرفی بود در خدمتم این داستان را هم حتما بخوانید ، با سپاس

      https://cafenadery.wordpress.com/2011/05/07/داستانی-خواندنی-و-کوتاه-از-زنده-یاد-سعی/

  16. مهنس بازرگان در کتاب » انقلاب ایران در دو حرکت» آورده است :
    از هیئت دولت بختیار ، آقای صادق وزیری وزیر دادگستری خیلی مردانه و زود استعفا داده بود ، عده ای از وزیران نیز از جمله آقای دکتر رزم آراء وزیر بهداری آماده عمل شده به نخست وزیرشان پیشنهاد و اسرار به استعفا میکردند دکتر بختیار را راضی به این عمل نمودیم و طبق قول و قراری که شورای انقلاب در جریانش بود و همکاری داشت دکتر بختیار متنی را که پس از چند بروبیا شورای انقلاب تصویب کرده بود و در واقع تجلیل و تمکین نسبت به امام و تا حدودی تایید و تبعیت از انقلاب بود ، در رادیو قرآئت کرد و چون هر کس دارای عزت نفس بوده حیثیتی برای خود قائل است قول داد به پاریس رفته بعد از ملاقات و بیان نظریات استعفای خود را شخصا به ایشان تقدیم نماید ، حتی در مذاکرات خصوصی قول داده بود از شاه استعفای کتبی بگیرد ….که اگر به همین ترتیب عمل میشد چه صرف جوئیها و چه احتراز ها از مکافاتها و خونریزی و خرابیهای بعدی میداشتیم ! اما بعضی ها جنگ و جنجال ، بیشتر مطلوبشان بود تا مسائل و حصول مقاصد . در هر حال ادامه حضور و حاکمیت وزراء ، سفراء ، استانداران و روسای عمده در پستهای مربوطه به زودی منتفی شد ، زیرا که کارکنان حوزه های وزارتی و کارمندان تابعه اعلام کردند که آنها را راه نخواهند داد ، بطوریکه بدون کمترین مقاومت و دردسر بلکه با سلام و صلوات وارد وزارتخانه ها شدیم.

    http://www.4shared.com/document/axvs53G3/enghelab-iran-dar-do-harekat-c.html

    • این گفته های بازرگان چرندیاتی بیش نیست ، بختیار نطق از رادیو خوانده ؟ عجب ، این بازرگان احتمالن منظورش شاه بوده که نطقی را خواند ، و به علت فتور در قوه ناطقه و عاقله فراموش کرده ، مرد پاک نفس ساده دلی بود این بازرگان ، اما خرافاتی و شدیدن آخوندی بی عمامه بود . بختیار دستور داده بود اگر وزیرهای بازرگان به وزارتخانه ها آمدند همگی را دستگیر کنند . تمامی حرفهای بختیار با سند و مدرک هست ، این هم لینک ، و نامه ای که به خمینی نوشت . و طرز برخوردش با خمینی

      • آخ كه چقدر باصراحت تمام » مطالب را دراندك زمان گفتند
        يادش گرامي وروانش شاد باد
        وبياد داشته باشيم آنزمان ملت ايران يكسره گيج ومنگ بودند ودرصدبالايي ازآنها ايشان را دنباله رو شاه ميدانستند بخاطر اينكه خط قرمز ايجادشده توسط شاه باعث نا آگاه ماندن مردم شده بود كه ازجمله خودمن عكس خميني را درماه وپشمش را هم درقرآن ميديدم
        وصدافسوس زماني متوجه شديم كه كار ازكار گذشته بود

        جناب بوتيمار گرامي دستتان درد نكنه لطفا سخنرانيهاي ديگرش را كه درآن گفته بود ديكتاتوري نعلين از ديكتاتوري چكمه خطرناكتره ويا گفته بود كه حاضرم كه دور قم را ديوار كشيده مانند واتيكان براي اين آخوندان درست كنم را هم بگذاريد وآدرس دانلود آنراهم همچنين
        باسپاس
        برادر شما كاوه

  17. ( کمونیست = مسلمان = تجزیه طلب = تروریست = بیگانه = ضد آزادی و دموکراسی = عامل عقب ماندگی = دشمن ایران و ایرانی )

    گر نیک بنگری همه اینها یک تن هستند. « کورش فردوسی»

  18. Bakhtiar was as great as Mossadegh–he weven volunteered and fought against Nazis. He was no puppet of the Shah nor hid behind him. He is in the level of Kaveh Ahangar

  19. http://www.namir.info/
    بختیار:

    جمهوری اسلامی خمینی پشت آدم را به لرزه درمی‌آورد

    شاپور بختیار، نخست وزیر در مصاحبه‌ای با روزنامه «لومتن» چاپ پاریس، در‌باره جمهوری اسلامی، آیت‌الله خمینی و جنگ داخلی سخن گفت. وی گفت که هیچ‌کس نمی‌داند جمهوری اسلامی آیت‌الله خمینی چیست و اگر کسی برای فهمیدن این موضوع به متون گذشته مراجعه کند پشتش به لرزه در‌می‌آید.

    شاپور بختیار، نخست وزیر در مصاحبه‌ای با روزنامه «لومتن» چاپ پاریس، در‌باره جمهوری اسلامی، آیت‌الله خمینی و جنگ داخلی سخن گفت. وی گفت که هیچ‌کس نمی‌داند جمهوری اسلامی آیت‌الله خمینی چیست و اگر کسی برای فهمیدن این موضوع به متون گذشته مراجعه کند پشتش به لرزه در‌می‌آید.

    بختیار در مورد آیت‌الله خمینی گفت: «خمینی نه تعدد گروه‌های سیاسی را می‌پذیرد نه دموکراسی را. می‌خواهد روحانیت قانون الهی را اجرا کند. همه چیز اینجا شروع می‌شود و اینجا تمام می‌شود.»

    بختیار افزود که اجازه برقراری یک حکومت اسلامی در ایران را نخواهد داد ولی حاضر است که آیت‌الله یک واتیکان کوچک در قم ایجاد کند.

    بختیار در این مصاحبه گفت: «سیاست‌های کلی آیت‌الله خمینی بی‌معنی است، زیرا به نظر وی هر چه در ۲۵ سال گذشته انجام شده است بی‌معنی است، از جمله ملی شدن نفت. من به خود گفتم که ۲۵ سال گذشته زشت، دیکتاتوری و فاسد بوده است، ولی گذر از یک دیکتاتوری به دیکتاتوری پر ابهام… نه.»

    روزنامه اطلاعات این بخش از سخنان نخست وزیر کشور را سانسور کرد و روزنامه کیهان با درج این سخنان، پس از دیکتاتوری پر ابهام، چند نقطه‌چین گذاشت که ما نیز عین مطالب کیهان را می‌آوریم:

    شاپور بختیار در مورد تقاضای آیت‌الله خمینی برای استعفای وی گفت که درخواست آیت‌الله خمینی را برای استعفا نخواهد پذیرفت‌. اما همچنین افزود: «باب مذاکره باز خواهد ماند و من برای مذاکره با مخالفان آماده‌ام، اما از اصول عدول نخواهم کرد.»

    از بختیار سوال شد که اگر آیت‌الله خمینی دولت موقت اعلام کند چه خواهد کرد؟ وی پاسخ داد: «اگر او می‌خواهد در قم دولتی ایجاد کند، اجازه خواهم داد. دیدنی خواهد بود، ما هم واتیکان کوچکی خواهیم داشت. اما جدی من حاضر نیستم بگذارم او دولتی واقعی تشکیل دهد و او این را می‌داند.»

    نخست وزیر در‌باره سیاست‌های کلی آیت‌‌الله خمینی گفت: «بی‌معنی است. زیرا به نظر وی هر چه در ۲۵ سال گذشته انجام شده است بی‌معنی است، از جمله ملی شدن نفت. من به خود گفتم که ۲۵ سال گذشته زشت، دیکتاتوری و فاسد بوده است ولی گذر از یک دیکتاتوری به دیکتاتوری‌ای پر‌ابهام، نه.»

    بختیار افزود: «هر چه خمینی می‌خواهد من هم می‌خواهم. آزادی زندانیان سیاسی و خروج شاه بدون وقوع حادثه‌ای. مهم کارهایی است که من کرده‌ام. همچنین محاکمه مسئولان که در شرف شروع است و آزادی مطبوعات… او دیگر چه می‌خواهد؟»

    نخست وزیر ایران اضافه کرد: «هیچ‌کس نمی‌داند جمهوری اسلامی وی چیست و اگر کسی به متون گذشته مراجعه کند پشتش به لرزه در‌می‌آید. او نه تعدد گروه‌های سیاسی را می‌پذیرد نه دموکراسی را. می‌خواهد روحانیت قانون الهی را اجرا کند؛ همه چیز اینجا شروع می‌شود و اینجا تمام می‌شود.»

    شاپور بختیار در‌باره بروز جنگ داخلی در کشور گفت: «اگر روحانیون بخواهند دست به تظاهرات بزنند می‌توانند همه روزه این کار را انجام دهند. من به ارتش دستور داده‌ام که از تیراندازی خودداری کند. اما اگر با کوکتل مولوتف و اسلحه به تظاهرات بپردازند به سوی آن‌ها تیراندازی خواهد شد و مسئولیت آن متوجه آیت‌الله خمینی خواهد بود. من دستور خواهم داد آن‌هایی را که به جنگ داخلی و برگرفتن اسلحه دعوت می‌کنند دستگیر کنند و در صورت لزوم به دست جوخه آتش بسپارند.»

  20. با سلام
    بنظر من بختيار تنها مرد دمکرات و سکولار تاريخ ايران تا همين سالهاي اخير است کسي بود که مصلحت را فداي حقيقت نکرد.و نقش خود را به بهترين وجه ادا کرد

  21. اگر ما یک ملت باهوش و خرد بودیم هرگز در قرن بیستم دنبال یک آخوند و جمعی متحجر راه نمی افتادیم که حکومت شاه را بر بیاندازیم. حالا هم باید مثل روز برایمان روشن باشد که بنی صدر، یزدی، قطب زاده، سازگارا و کلا این سردمداران کنفدراسیون دانشجویی آنزمان از چه قماشی بودند و هدفشان به قدرت رسیدن بود و در این راه با اهریمن هم همکاری کردند و میکنند. از دو گروه، یکی این فرصت طلبان روشن (کوته) فکر و دیگر آن آخوند ها و بچه ملاها و سیدها باید دوری کرد که شامل کروبی و موسوی نیز میشود. اصولا هم بدنبال افراد راه افتادن کار گوسفند صفتان است.

    در مورد جنگ، یکی از نزدیکان در آنزمان افسر توپخانه ارتش بود، اینطور میگوید که توپخانه که البته دستور دولت را اجرا میکرد، از نزدیک دو ماه قبل از حمله صدام مناطق مرزی عراق را بمباران میکرد. به عقیده ایشان رژیم مسئول شروع جنگ و ادامه آن و در نهایت کشته شدن نزدیک یک میلیون ایرانی که اکثریت آنها جوانان زیر ۱۸ سال بودند هست. در این صورت کل سردمداران این رژیم، چه در ایران و چه در خارج، جنایتکار جنگی محسوب میشوند و مجازاتشان مطابق قوانین بین المللی ملزوم است.

  22. لعنت بر هرکی انقلاب کرد کمونیست-فدایی-مجاهد-توده ای-ملی مذهبی-اسلامی-چپ که در خلاصه می شود خائن به کشور.نسل جدید بیذار است و همه شما را به سزای اعمالتان خواهند رساند.

  23. بنی صدر درطول حیات خویش یک خاءن به وطن بوده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: