آقای محسن کدیور درباره سخنان سخیفانه و اراجیف وقیحانه شیخ حسن نصرالله موضع قاطعانه بگیرید

تا آنجا که این حقیر سراپا تقصیر به یاد دارم در طول تاریخ هیچ آخوند و روحانییی درباره تاریخ و فرهنگ ایران موضع خاصی نگرفته ، و اگر خود دستی در کتاب سوزی یا تخریب هویت ملی ایران نداشته است ، صد البته که کمکی هم به رشد و ارتقا آن نکرده است . اما از آنجا که شما با دلسوزی بسیار حاضر شدید که شعار میلیونی مردم را در خیابانهای تهران و شهرستانها با مضمون << نه غزه نه لبنان ، جانم فدای ایران >> را به شعار << هم غزه هم لبنان >> تحریف نمایید ، و با شکرد های خاص خود از این نمد برای دلبرکان لبنانی هم کلاهی بسازید . لذا از شما خواهشمندیم از همان شجاعت و رشادت که دربرابر ملت سبز ایران نشان دادید مقداری هزینه کنید و در برابر سازمان جاسوسی ، تروریستی ، فاشیستی حزب الله به سر کردگی اوباش شیخ ملعون حسن نصرالله که به فرهنگ و تمدن ایران بدون علم و آگاهی از کنه حقیقت تاریخ گستاخی نموده ، موضع کاملا قاطع اتخاذ نمایید . و یک بار برای همیشه به ملت ایران نشان دهید نظر یک روحانی متمول که ادعا میکند از دانشگاه به حوزه راه یافته  با ملاهای قشری مکتب ندیده فرق بسیار دارد در چیست ؟ و همگان بدانیم که بین تفکر شما و شیخ صادق خلخالی که کمر به نابودی تخت جمشد بست بسیار فاصله است . با وجودی که پیشاپیش از نتیجه امراطلاع دارم از شما سپاسگزارم .

در ایران تا بود ملا و مفتی ، به روز بد تر از این هم بیفتی

 

حکایت کرد سرهنگی به کسری

که دشمن را ز پشت قلعه راندیم

فراریهای چابک را گرفتیم

گرفتاران مسکین را رهاندیم

به خون کشتگان، شمشیر شستیم

بر آتشهای کین، آبی فشاندیم

ز پای مادران کندیم خلخال

سرشک از دیدهٔ طفلان چکاندیم

ز جام فتنه، هر تلخی چشیدیم

همان شربت به بدخواهان چشاندیم

بگفت این خصم را راندیم، اما

یکی زو کینه جوتر، پیش خواندیم

کجا با دزد بیرونی درافتیم

چو دزد خانه را بالا نشاندیم ؟

ازین دشمن در افکندن چه حاصل

چو عمری با عدوی نفس ماندیم

ز غفلت، زیر بار عجب رفتیم

ز جهل، این بار را با خود کشاندیم

نداده ابره را از آستر فرق

قبای زندگانی را دراندیم

درین دفتر، بهر رمزی رسیدیم

نوشتیم و به اهریمن رساندیم

دویدیم استخوانی را ز دنبال

سگ پندار را از پی دواندیم

فسون دیو را از دل نهفتیم

برای گرگ، آهو پروراندیم

پلنگی جای کرد اندر چراگاه

همانجا گلهٔ خود را چراندیم

ندانستیم فرصت را بدل نیست

ز دام، این مرغ وحشی را پراندیم هنگامی که در میدان توپخانه تهران حکم اعدام شیخ فضل الله نوری اجرا می شد ، مردم با خوشحالی هر چه تمام سوت و کف میزدند و در ذهن خود می اندیشیدند که بزرگ ترین دستاورد عصر مشروطه که همانا کوتاه کردن دست قشریون و اسلام گراهای افراطی است محقق شده . از آن هم که بگذریم خطرحکومت دینی و آخوندیسم را روشنفکران و شاعران زیادی در طول تاریخ برای ما پیش بینی کرده بودند . از حافظ گرفته تا سعدی و در عصر خودمان ، کسروی ، ایرج میرزا ، عشقی ، بهار و …..اما دریغ و درد که ما مردم حافظه ی تاریخی ضعیفی داریم . اصلا قابل تصور نیست که بعد از گذشت چند ده سال از تسویه حساب مردم عصر مشروطه با اسلام فقاهتی ، عکس نواده فاضل الله را در ماه ببینند و برایش سفره بیندازند و نذری بدهند و با سلام و صلوات بیاورند و بر جان و مال و ناموس خود حاکم اش کنند . به راستی چند سال دیگر ؟ چند سال دیگر باید تاوان بدهیم؟ چند سال دیگر باید بین آخوند خوب و آخوند بد سفیل و سرگردان بمانیم ؟ با تمام احترامی که برای روحانیونی که بعد از وقایع انتخابات جانب مردم را گرفتند قائل هستم ، باید بگویم که ، این مایه ی ننگ و ادبار یک ملت است که بنشیند و دل خوش دارد به اینکه مثلا فلان آخوند در قم فتوا بدهد که بهاییان حق شهروندی دارند ! یا اینکه اعدام امریست غیرانسانی . امیدوارم ما نسل جوان یک بار برای همیشه این مسولیت تاریخی که بر گردن ما نهاده شده است را به درستی اجرا کنیم و پدیده ی آخوند و آخوندیسم را از هر گونه و نوعش را به مسجد منتقل کنیم و اجازه ندهیم که این قشر از جامعه با لباس روحانی غیر از امر اخروی به امر دیگری که مبنای عمومی دارد بپردازد . و برایم مثل روز روشن است که هیچ آخوندی چه خوب چه بد در برابر اراجیف شیخ حسن نصرالله درباره فرهنگ و تاریخ ایرانی جبهه نخواهد گرفت . این شعر میرزاده عشقی هم تقدیم به شیخ حسن و همفکران شیخ حسن در تمام دنیا ، که بدانند اگر چه ما سکوت کرده ایم اما به همین راحتی میتوانیم مشروعیت نداشته شما را یاد آور شویم و شما را به همان جایگاه تاریخی که شایسته و بایسته ی آن بودید بازگردانیم :

از دست هر که هر چه ، بستانده و ستانی / از دست تو ستانند ، با دست آسمانی

کف رنج بیوگان را ، مال یتیمه گان را / اموال این و آن را ، حینی که میستانی :

گیرم حیا نداری ، شرمی ز ما نداری ! / ترس از خدا نداری ؟ ای شیخک لبنانی

تو کمتر از گدایی ، نان گدا ربایی / گر غیر از این نمایی ، کی اندر این گرانی :

هر روز میتوانی خوانی بگستارانی / در خورد دعوت عام شایان میهمانی

از پرتو سفارت ، وز شاهراه غارت / هم خوب میخوری و هم خوب میخورانی

دزدی و پاسبانی ، هم گرگی هم شبانی / در هر دو حال گشتن الحق که میتوانی

گر اینچنین نبودی ، دانی کنون چه بودی ؟ / میبودی آنکه قرآن در مقبری بخوانی

یاد از نجف کن اندک ، خاطر بیار یک یک / آن هیکل چو اردک ، آن رنگ زعفرانی

شیخی بدی گزیده ، در حجره ای خزیده / لب دائما گزیده از فقر و ناتوانی

تو بودی و حصیری ، نان بخور نمیری / بر اشکم تو سیری میخواند لنترانی

یک جامه در برت بود ، هم بالش سرت بود / هم گاه بسترت بود ، وان نیز بود امانی

در جمله ی وجودت ، غیر از شپش نبودت / چیزی زمال دنیا ، در این جهان فانی

گویند روضه خوانی است ، راه معیشت تو / به به چه فن خوبیست ، این فن روضه خوانی

هر گه کسی بمردی ، تو فرصتی شمردی / و آن روز سیرخوردی حلوای نوحه خوانی

ای شیخ کاراگاه ، امروز ماشا الله / کردی اداره چون شاه ترتیب زندگانی

این حشمت حشم را ، وین کثرت درم را / این خانه ی ارم را والله در جوانی :

گر خواب دیده بودی ، یا خود شنیده بودی / بر خویش ریده بودی ، از فرط شادمانی

ای مایه ی خباثت ، ای میوه ی نجاست / اندر راه سیاست میبینمت روانی

ای شیخ دم بریده ، ای زیر دم دریده / ای در جلو دویده تا در عقب نمانی

این شید و شیطنت را ، این کید و ملانت را / با هر که میتوانی ، با ما نمیتوانی !!!