۳ عکس قدیمی از دروازه تهران ، دروازه قزوین ، دروازه شمیران ۱۱۰ سال قبل

نیکی را چه سود ؟ / شاهکاری از برتولت برشت

.1
نیکی را چه سود
هنگامی که نیکان ، در جا سرکوب می شوند ،
و هم آنان که دوستدار نیکانند ؟
.
.
آزادی را چه سود
هنگامی که آزادگان ، باید میان اسیران زندگی کنند ؟
.
.
خِرَد را چه سود
هنگامی که جاهل ، نانی را به چنگ می آورد ،
که همگان را بدان نیاز است ؟
.2
به جای خودِ نیک بودن ، بکوشید
چنان سامانی دهید ، که نَفْسِ نیکی ممکن شود
یا بهتر بگویم
دیگر به آن نیازی نباشد .
.
.
به جای خودِ آزاد بودن ، بکوشید
چنان سامانی بدهید ، که همگان آزاد باشند
و به عشق ورزی به آزادی نیز
نیازی نباشد .
.
.
به جای خودِ خِرَدمند بودن، بکوشید
چنان سامانی دهید ، که نابِخرَدی
برای همه و هر کس
سودایی شود بی سود .

جمهوری دمکراتیک ایران

افکار پوسیده ما و شعری از برتولت برشت » آقای نخست وزیر «


آقای نخست وزیر مشروب نمی خورد

آقای نخست وزیر دود نمی کشد

آقای نخست وزیر در خانه ای حقیر اقامت دارد 

ولی بیچارگان حتی خانه ی حقیری هم ندارند .

********************

کاش گفته می شد :

آقای نخست وزیر مست است

آقای نخست وزیر دودی است

اما حتی یک فقیر میان مردم نیست .

گوته ، مردی از تبار بزرگان ، که با حافظ زیست و با حافظ مرد

حافظا ، خود را با تو برابر نهادن جز نشان ديوانگی نيست
تو آن كشتی ای هستی كه مغرورانه باد در بادبان افكنده
و سينه دريا را می شكافد و پا بر سر امواج می نهد
و من آن تخته پاره ام كه بيخودانه سيلی خور اقيانوسم
در دل سخن شورانگيز تو گاه موجی از پس موج ديگر می زايد
و گاه دريايی از آتش تلاطم می كند
اما مرا اين موج آتشين در كام خويش می كشد و فرو می برد
با اين همه هنوز در خود جراتی اندك می يابم
كه خويش را مريدی از مريدان تو شمارم
زيرا من نيز چون تو در سرزمينی غرق نور زندگی كردم و عشق ورزيدم .
.
این اشعار زیبا متعلق به گوته است . بزرگ مردی که ادبیات جهان ، تا به امروز خود را مدیون او میداند . بزرگترین شاعر آلمان و یکی از بهترین شاعران جهان که چنین فروتنانه در برابر حافظ شیراز کرنش میکند و با آن همه بزرگی و اشعار سحرانگیز خود را در برابر او به هیچ می انگارد . گوته به مانند مرادش حافظ ، از عنفوان جوانی عاشق زیست و تا واپسین لحظات عمرش عاشق زندگی کرد و عاشق مرد . عشق به دو چیز ، کلام مسخ کننده حافظ و معشوق زیباروی دوران سالخوردگییش زلیخا .
.
خود او در جایی خطاب به زلیخا میگوید » دلم میخواست باز برایت شعر بگویم ، اما چگونه میتوان سخنی را که مال حافظ نیست ، شعر دانست . چطور میشود شعری را که از حافظ شیراز نباشد برای معشوق خواند .»
میزان علاقه او به حافظ شیرازی بقدری بود که تمامی نامه های عاشقانه اش به ماریا ( زلیخا ) را با کلام حافظ شروع مینمود . ادغام این دو دلبستگی در کنار هم شاهکاری را پدید آورد بنام ( دیوان شرقی ) که تا به امروز عالی ترین اثر ادبی جهانی به شمار میرود که درباره ایران و تجلیل آن نوشته شده است . گوته به معنای واقعی حافظ شناس بود ، با تمامی تعابیر موجود در کلام حافظ آشنایی داشت و از شرایط استبدادی و مذهبی دوران حافظ آگاه بود . او بخوبی دریافته بود که رنگ و بوی مذهبی زدن بر کلام پاکبازی چون حافظ ، فریبی بیش نیست ، همچنین میدانست زمانی که حافظ از شراب میگوید ، منظورش همان شراب ناب سرخ فام شیراز است ، که با اولین جرعه هوش از سر آدمی میبرد و هنگامی که از گیسوی دلدار و چشم سیاه یار میگوید ، مرادش نه معشوق موهوم آسمانی ، بلکه معشوقی است زمینی که در کنارش مینشیند ، چنگ مینوازد و جام باده بر جامش میزند .
.
چنانکه در یکی از اشعارش در این باره اینچنین میگوید که » ای حافظ مقدس ، تو را لسان الغيب ناميدند ولی سخنت را آن چنان كه باید وصف نكردند ؛ عالمان خشك علم لغت نيز كلام تو را به ميل خود تاويل می كنند ، زيرا از سخن نغز تو جز آن مهملات كه خود می پندارند در نيافته اند . لاجرم دست به تفسير سخنت می گشايند تا شراب آلوده را به نام تو بر سركشند . ولی تو، بی آنكه راه و رسم زاهدان ريايی پيشه كنی ، راز نيكبختی آموخته و صوفيانه ره به سرچشمه سعادت برده ای ؛ اين است آنچه فقيه و محتسب در حق تو اقرار نمی خواهند كرد «
.
شاید به جرات بتوان گفت کسی تا به این اندازه با حافظ زندگی نکرد و با او حتی بر بال خیال سفر نکرد و در نهایت کسی بمانند او نام حافظ شیراز را در تمام دنیا به جهانیان نشناساند .
.
» حافظا ، آرزو دارم از سبك غزل سرايی تو تقليد كنم .
همچون تو ، قافيه بپردازم و غزل خويش را به ريزه كاری گفته تو بيارايم .
نخست به معنی انديشم و آنگاه لباس الفاظ زيبا بر آن بپوشانم .
هيچ كلامی را دوبار در قافيه نياورم
مگر آنكه با ظاهری يكسان معنايی جدا داشته باشد .
آرزو دارم همه اين دستورها را به كار بندم
تا شعری چون تو ، ای شاعر شاعران جهان ، سروده باشم !
ای حافظ ، همچنان كه جرقه ای برای آتش زدن و سوختن شهر امپراتوران كافی است
از گفته شورانگيز تو چنان آتشی بر دلم نشسته
كه سراپای اين شاعر آلمانی را در تب و تاب افكنده است. »  ( گوته )
.

مجموعه ای کمیاب از اسکناسهای قدیمی ایرانی

وصیت نامه برتولت برشت ( به آیندگان )

 این شاهکار در سال ۱۹۳۹ زمانی که برشت در دانمارک و در شرایط سخت تبعيد بسر میبرد سروده شده و از این شعر به عنوان وصیت نامه معنوی او نام برده اند

.

به آيندگان

.

راستي كه در دوره تيره و تاري زندگي مي كنم:
امروزه فقط حرفهاي احمقانه بي خطرند
گره بر ابرو نداشتن، از بي احساسي خبر مي دهد،
و آنكه مي خندد، هنوز خبر هولناك را نشنيده است.
اين چه زمانه ايست كه
حرف زدن از درختان عين جنايت است
وقتي از اين همه تباهي چيزي نگفته باشيم!
كسي كه آرام به راه خود مي رود گناهكار است
زيرا دوستاني كه در تنگنا هستند
ديگر به او دسترس ندارند.
اين درست است: من هنوز رزق و روزي دارم
اما باور كنيد: اين تنها از روي تصادف است
هيچ قرار نيست از كاري كه مي كنم نان و آبي برسد
اگر بخت و اقبال پشت كند، كارم ساخته است.
به من مي گويند: بخور، بنوش و از آنچه داري شاد باش
اما چطور مي توان خورد و نوشيد
وقتي خوراكم را از چنگ گرسنه اي بيرون كشيده ام
و به جام آبم تشنه اي مستحق تر است .
اما باز هم مي خورم و مینوشم
من هم دلم مي خواهد كه خردمند باشم
در كتابهاي قديمي آدم خردمند را چنين تعريف كرده اند:
از آشوب زمانه دوري گرفتن و اين عمر كوتاه را
بي وحشت سپري كردن
بدي را با نيكي پاسخ دادن
آرزوها را يكايك به نسيان سپردن
اين است خردمندي.
اما اين كارها بر نمي آيد از من.
راستي كه در دوره تيره و تاري زندگي مي كنم.
II
در دوران آشوب به شهرها آمدم
زماني كه گرسنگي بيداد مي كرد.
در زمان شورش به ميان مردم آمدم
و به همراهشان فرياد زدم.
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
خوراكم را ميان معركه ها خوردم
خوابم را كنار قاتلها خفتم
عشق را جدي نگرفتم
و به طبيعت دل ندادم
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
در روزگار من همه راهها به مرداب ختم مي شدند
زبانم مرا به جلادان لو مي داد
زورم زياد نبود، اما اميد داشتم
كه براي زمامداران دردسر فراهم كنم!
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت .
توش و توان ما زياد نبود
مقصد در دوردست بود
از دور ديده مي شد اما
من آن را در دسترس نمي ديدم.
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
III
آهاي آيندگان، شما كه از دل توفاني بيرون مي جهيد
كه ما را بلعيده است.
وقتي از ضعفهاي ما حرف مي زنيد
يادتان باشد
از زمانه سخت ما هم چيزي بگوييد.
به ياد آوريد كه ما بيش از كفشهامان كشور عوض كرديم.
و نوميدانه ميدانهاي جنگ را پشت سر گذاشتيم،
آنجا كه ستم بود و اعتراضي نبود.
اين را خوب مي دانيم:
حتي نفرت از حقارت نيز
آدم را سنگدل مي كند.
حتي خشم بر نابرابري هم
صدا را خشن مي كند.
آخ، ما كه خواستيم زمين را براي مهرباني مهيا كنيم
خود نتوانستيم مهربان باشيم.
اما شما وقتي به روزي رسيديد
كه انسان ياور انسان بود
درباره ما
با رأفت داوري كنيد !